🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁷⁸
بلندم کرد و منو برد و نشوند رو صندلی و سشوارو از کشو در اورد و به برق زد . شونه رو برداشت و به ارومی موهامو شونه زد و بعد سشوار و روشن کرد و شروع کرد خشک کردن موهام . ازش خجالت میکشیدم ، همه کارامو اون داره انجام میده و من همینطوری نشستم و به صورتش و چشمایی که در اثر گریه قرمز شده بودن خیره شده بودم ... اون گریه کرد ... تو این مدت اولین بار بود که میدیدم داره گریه میکنه و این دل منو لرزوند.
اصلا نفهمیدم که کی موهامو خشک کرد و بافت .
ات ✨ موهای ... خودت خیسه بزار ... بزار من موهاتو خشک کنم .
یونگی 🪽 نه خودم الان خشک میکنم .
ات ✨ نه خودم میخوام موهاتو خشک کنم .
چیزی نگفت که بلند شدم و هدایتش کردم که رو صندلی بشینه . دستی بین موهاش کشیدم که از تو اینه بهم نگاهی کرد و دوباره نگاهشو ازم گرفت . سشوارو برداشتم و شروع کردم خشک کردن موهاش. چند دقیقه ای گذشت که موهاش کامل خشک شد ، چقد زود و راحت خشک شد ، چون موهاش کوتاهه .... نه بهش فکر نکن دختر تو بهش قول دادی که موهاتو کوتاه نمیکنی .
ات ✨ تموم شد .
یونگی 🪽 مرسی ..... چیزی میخوری برات بیارم ؟
ات ✨ اره....گشنمه .
یونگی 🪽 چیزی هست که دلت بخواد بخوری ؟
ات ✨ نه... هرچی باشه میخورم .
یونگی 🪽 باشه .
بلند شد و منو بغل کرد و برد سمت تخت و منو گذاشت روش .
یونگی 🪽 الان زود میام .
ات ✨ باشه .
الان هرکی بود به خاطر کاری که داشتم میکردم یا سرزنشم میکرد یا ترکم میکرد ولی اون هیچکدوم از این دوتا کارو نکرد . واقعا من چطور دلم امد گریهشو دربیارم ؟ یعنی اینقدر براش مهمم ؟ دستمو بالا اوردم و به باندی که دور مچ دستم پیچیده بود نگاه کردم . اگه براش مهم نبودم میزاشت کارمو بکنم . اون واقعا فرشته نجات منه ... اون همیشه هرطور که شده منو نجات داده .
راست میگه اون با همه فرق داره ... پس من چرا یه لحظه فکر کردم که اونم مثل بقیهاس ؟ واقعا که ... چطور تونستم همچین فکری دربارش کنم؟
صدای باز شدن در اتاق منو از افکارم بیرون کشید ، یونگی با یه کاسه نودل وارد اتاق شد که پشت سرشم مادرجون با چهره ای نگران و سراسیمه وارد اتاق شد ... وایی خاک به سرم الان من چی بگم به مادر جون . مادر جون سریع امد جلوی تخت و دستمو گرفت .
می سون : خوبی دخترم ؟ چرا ... چرا رنگت پریده ؟ چرا داشتی همچین کاری میکردی ؟ اگه این کارو میکردی من دیگه دختر نداشتم . اصلا چیشد که خواستی همچین کاری بکن...
ات ✨ مادر جون ... حالم خوبه ... نگران نباشین . من فقط ....
نگاهی به یونگی کردم که همینطوری با ناراحتی که تو نگاهش بود بهم خیره شده بود .
می سون : تو فقط چی دخترم ؟ هرچی باعث شد فکر کنی که با همچین کاری اوضاع بهتر میشه رو بهم بگو ... اصلا میخوای بگم یونگی بره تا راحت تر باهم حرف بزنیم ؟
ات ✨ نه ... چیز خاصی نشده .
یونگی 🪽 چیز خاصی نشده بود همچین کاری نمیکردی .
می سون : راست میگه . حرف بزن دخترم ... همه چیزو تو خودت نریز .
سرمو پایین انداختم . چی بگم اخه ؟ بگم هنوزم دلم میخواد بمیرم ؟ بگم خانواده خودم از خودم متنفرن و من هنوز دلیلشو نمیدونم ؟ خیلی چیزای دیگه هست که ... احساس میکنم باید تو درون خودم نگهشون دارم و اگه به کس دیگه ای بگم ... اونا ترکم میکنن ... ازم بدشون میاد . احساس میکنم اگه همه چیزو تو خودم نریزم نمیتونم زندگی کنم ... چون از اول به این کار عادت کردم و احساس میکنم اگر یه تمام چیزایی که تو خودم ریختم و بیرون بریزم از بین میرم .
مادرجون دستشو رو گونم گذاشت و سرمو بلند کرد .
می سون : همین الان تمام حرفایی که تو ذهنت امد رو بهم بگو ... اگه حرفاتو تو ذهنت با خودت بزنی فقط برای خودت تکرارشون میکنی و سبک نمیشی .
ات ✨ الان ... الان من امادگی حرف زدن ندارم .
در واقع فکر میکنم که هیچ وقت قرار نیست اما گی حرف زدن داشته باشم .
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازنشر
Part ⁷⁸
بلندم کرد و منو برد و نشوند رو صندلی و سشوارو از کشو در اورد و به برق زد . شونه رو برداشت و به ارومی موهامو شونه زد و بعد سشوار و روشن کرد و شروع کرد خشک کردن موهام . ازش خجالت میکشیدم ، همه کارامو اون داره انجام میده و من همینطوری نشستم و به صورتش و چشمایی که در اثر گریه قرمز شده بودن خیره شده بودم ... اون گریه کرد ... تو این مدت اولین بار بود که میدیدم داره گریه میکنه و این دل منو لرزوند.
اصلا نفهمیدم که کی موهامو خشک کرد و بافت .
ات ✨ موهای ... خودت خیسه بزار ... بزار من موهاتو خشک کنم .
یونگی 🪽 نه خودم الان خشک میکنم .
ات ✨ نه خودم میخوام موهاتو خشک کنم .
چیزی نگفت که بلند شدم و هدایتش کردم که رو صندلی بشینه . دستی بین موهاش کشیدم که از تو اینه بهم نگاهی کرد و دوباره نگاهشو ازم گرفت . سشوارو برداشتم و شروع کردم خشک کردن موهاش. چند دقیقه ای گذشت که موهاش کامل خشک شد ، چقد زود و راحت خشک شد ، چون موهاش کوتاهه .... نه بهش فکر نکن دختر تو بهش قول دادی که موهاتو کوتاه نمیکنی .
ات ✨ تموم شد .
یونگی 🪽 مرسی ..... چیزی میخوری برات بیارم ؟
ات ✨ اره....گشنمه .
یونگی 🪽 چیزی هست که دلت بخواد بخوری ؟
ات ✨ نه... هرچی باشه میخورم .
یونگی 🪽 باشه .
بلند شد و منو بغل کرد و برد سمت تخت و منو گذاشت روش .
یونگی 🪽 الان زود میام .
ات ✨ باشه .
الان هرکی بود به خاطر کاری که داشتم میکردم یا سرزنشم میکرد یا ترکم میکرد ولی اون هیچکدوم از این دوتا کارو نکرد . واقعا من چطور دلم امد گریهشو دربیارم ؟ یعنی اینقدر براش مهمم ؟ دستمو بالا اوردم و به باندی که دور مچ دستم پیچیده بود نگاه کردم . اگه براش مهم نبودم میزاشت کارمو بکنم . اون واقعا فرشته نجات منه ... اون همیشه هرطور که شده منو نجات داده .
راست میگه اون با همه فرق داره ... پس من چرا یه لحظه فکر کردم که اونم مثل بقیهاس ؟ واقعا که ... چطور تونستم همچین فکری دربارش کنم؟
صدای باز شدن در اتاق منو از افکارم بیرون کشید ، یونگی با یه کاسه نودل وارد اتاق شد که پشت سرشم مادرجون با چهره ای نگران و سراسیمه وارد اتاق شد ... وایی خاک به سرم الان من چی بگم به مادر جون . مادر جون سریع امد جلوی تخت و دستمو گرفت .
می سون : خوبی دخترم ؟ چرا ... چرا رنگت پریده ؟ چرا داشتی همچین کاری میکردی ؟ اگه این کارو میکردی من دیگه دختر نداشتم . اصلا چیشد که خواستی همچین کاری بکن...
ات ✨ مادر جون ... حالم خوبه ... نگران نباشین . من فقط ....
نگاهی به یونگی کردم که همینطوری با ناراحتی که تو نگاهش بود بهم خیره شده بود .
می سون : تو فقط چی دخترم ؟ هرچی باعث شد فکر کنی که با همچین کاری اوضاع بهتر میشه رو بهم بگو ... اصلا میخوای بگم یونگی بره تا راحت تر باهم حرف بزنیم ؟
ات ✨ نه ... چیز خاصی نشده .
یونگی 🪽 چیز خاصی نشده بود همچین کاری نمیکردی .
می سون : راست میگه . حرف بزن دخترم ... همه چیزو تو خودت نریز .
سرمو پایین انداختم . چی بگم اخه ؟ بگم هنوزم دلم میخواد بمیرم ؟ بگم خانواده خودم از خودم متنفرن و من هنوز دلیلشو نمیدونم ؟ خیلی چیزای دیگه هست که ... احساس میکنم باید تو درون خودم نگهشون دارم و اگه به کس دیگه ای بگم ... اونا ترکم میکنن ... ازم بدشون میاد . احساس میکنم اگه همه چیزو تو خودم نریزم نمیتونم زندگی کنم ... چون از اول به این کار عادت کردم و احساس میکنم اگر یه تمام چیزایی که تو خودم ریختم و بیرون بریزم از بین میرم .
مادرجون دستشو رو گونم گذاشت و سرمو بلند کرد .
می سون : همین الان تمام حرفایی که تو ذهنت امد رو بهم بگو ... اگه حرفاتو تو ذهنت با خودت بزنی فقط برای خودت تکرارشون میکنی و سبک نمیشی .
ات ✨ الان ... الان من امادگی حرف زدن ندارم .
در واقع فکر میکنم که هیچ وقت قرار نیست اما گی حرف زدن داشته باشم .
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازنشر
- ۲۸۸
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط