{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

- روشنایی تاریک

- روشنایی تاریک
من همیشه فکر می‌کردم سفید بودن، یعنی دور موندن از هر چیزی که بوی تاریکی می‌ده.
از همون اول بهم یاد داده بودن که سفیدی باید پاک بمونه، باید از سایه‌ها فاصله بگیره، باید فقط بدرخشه و هیچ‌وقت دلش برای چیزی که بهش تعلق نداره نلرزه.
ولی هیچ‌کس هیچ‌وقت بهم نگفته بود که ممکنه درست وسط همین روشناییِ بی‌نقص، چشمم به کسی بیفته که تمامِ تاریکیِ دنیا توی بال‌هاش جمع شده باشه و با این حال، تنها چیزی که درونش دیده می‌شه، آرامشِ غمگینی باشه که آدم رو از پا درمیاره.
چان را از خیلی قبل‌تر از اونی که باید، دوست داشتم. نه با کلمه، نه با اعتراف، نه حتی با جرأتی که بتوانم یک‌بار نامش را بلند بگویم.
دوست داشتنش برای من شبیه یک رازِ ممنوعه بود؛ رازی که هر بار سعی می‌کردم از دلم بیرونش کنم، محکم‌تر به جانم می‌چسبید.
او از آن فاصله‌ی همیشگی نگاهم می‌کرد، با همان سکوتِ سرد و خسته‌ای که انگار سال‌ها پیش، چیزی را درون خودش از دست داده بود. و من، با تمامِ نوری که دورم بود، هر بار بیشتر از قبل دلم می‌خواست به همان تاریکی نزدیک شوم؛ به همان جایی که نباید می‌رفتم.
بزرگ‌ترین درد این بود که من می‌دانستم پایانِ این حس از همان ابتدا نوشته شده.
فرشته‌های سفید حق ندارند در سایه‌ها گم شوند و فرشته‌های سیاه هم برای ماندن زیر نور آفریده نشده‌اند.
بین ما چیزی بیشتر از فاصله بود؛ قانونی قدیمی، سرنوشتی بی‌رحم، و حقیقتی که هر دو خوب می‌فهمیدیم اما هیچ‌وقت درباره‌اش حرف نزدیم.
با این حال، من هر بار که چان را می‌دیدم، برای چند لحظه دلم می‌خواست به همه‌چیز پشت کنم؛ به تمامِ آن بایدها، به تمامِ آن مرزها، و فقط برای یک‌بار ببینم اگر دستم را به سمتش دراز کنم، آیا می‌شود دنیا را عوض کرد یا نه.
اما نشد. بعضی چیزها حتی با تمامِ عشقِ دنیا هم تغییر نمی‌کنند. من فقط یک‌بار به او نزدیک شدم، فقط یک‌بار آن‌قدر که توانستم سنگینیِ سکوتش را از نزدیک حس کنم.
همان یک‌بار کافی بود تا بفهمم چقدر دیر شده. نورِ من به او آسیب می‌زد و تاریکیِ او، تمامِ آرامشِ دنیای مرا به لرزه می‌انداخت.
ما برای دوست داشتنِ هم ساخته شده بودیم، اما نه برای رسیدن.
شاید همین تلخ‌ترین شکلِ عشق باشد؛ این‌که کسی را با تمامِ وجودت بخواهی و همان لحظه بدانی که نگه‌داشتنش از توانِ تو خارج است.
بعد از آن، چان دورتر شد. نه با خشم، نه با نفرت، فقط با همان خستگیِ غریبی که انگار همیشه در نگاهش زندگی می‌کرد.
و من هیچ‌وقت نفهمیدم بیشتر از دوریِ او درد کشیدم یا از این فکر که شاید اگر زودتر، اگر شجاع‌تر، اگر بی‌رحم‌تر نسبت به سرنوشت بودم، می‌توانستم چیزی را عوض کنم.
حالا هر بار که از میانِ ابرهای روشن عبور می‌کنم، حس می‌کنم بخشی از روحم همان‌جا، در مرزِ میانِ نور و سایه مانده؛
جایی که یک فرشته‌ی سیاه را دوست داشتم و نتوانستم برایش کاری جز نگاه کردن انجام بدهم.
من هنوز هم سفید و پاک هستم، هنوز هم همه فکر می‌کنند نور برای من کافی‌ست، اما هیچ‌کس نمی‌داند که روشن‌ترین جاهای این جهان هم بدونِ او برایم سردند.
هیچ‌کس نمی‌داند که بعضی شب‌ها دلم می‌خواهد از این سفیدیِ بی‌پایان فرار کنم، فقط برای این‌که یک‌بار دیگر چان را ببینم؛
حتی از دور، حتی بی‌آنکه حق داشته باشم صدایش کنم.
شاید این مجازاتِ من باشد؛ این‌که تا ابد در روشنی بمانم و دلتنگِ کسی باشم که تمامِ معنای تاریکی را برایم عوض کرد.


• • ₪ • • اگه میخوای اصکی بری منبع بزن• • ₪ • •

#استری_کیدز #بنگ_چان #لینو #هان_جیسونگ #فلیکس #هیونجین #سونگمین #جونگین #چانگبین
دیدگاه ها (۱۴)

هوایِ عصر، خاکستری و بی‌جان بود؛ درست مثل روزهایی که دیگر بر...

چشماشو بسته بود روی نیمکت چوبی کوچیکی که با فاصله مناسب از ر...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺساܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط