هوایِ عصر، خاکستری و بیجان بود؛ درست مثل روزهایی که دیگر
هوایِ عصر، خاکستری و بیجان بود؛ درست مثل روزهایی که دیگر برای مینهو فرقِ چندانی با هم نداشتند. او پشتِ پنجره ایستاده بود و به خیابانِ شلوغ نگاه میکرد، اما نگاهش جایی دورتر از آدمها میرفت؛ جایی که دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده بود.
خانهاش ساکت بود. آنقدر ساکت که گاهی صدای نفسهای خودش هم آزارش میداد.
مدتها بود که مینهو یاد گرفته بود به نبودنها عادت کند، اما عادت، چیزی نبود که درد را کم کند؛ فقط آن را طولانیتر میکرد. هر بار که کسی از زندگیاش رفت، انگار بخشی از او هم همراهش رفت. اول یکی، بعد دیگری، بعد همه. و حالا چیزی از آن مینهویِ قبلی نمانده بود؛ فقط پوستهای مانده بود که هنوز صبحها از خواب بیدار میشد، غذا میخورد، راه میرفت، و شبها روی تختی سرد دراز میکشید و به سقف خیره میماند.
او دیگر حتی برای گریه کردن هم رمقی نداشت. اشکها انگار سالها پیش تمام شده بودند. فقط یک خستگیِ عمیق مانده بود؛ خستگی از دوست داشتن، از دل بستن، از امیدوار ماندن، از دیدنِ رفتنِ آدمها و وانمود کردن به اینکه میشود باز هم ادامه داد.
بیشترِ وقتها با خودش فکر میکرد تا کِی باید این همه جای خالی را حمل کند. تا کِی باید هر صبح با نبودنِ کسانی بیدار شود که روزی همهی جهانش بودند. تا کِی باید تظاهر کند که هنوز چیزی در این زندگی برای نگه داشتنش هست.
گاهی صدای درِ خانه که میآمد، ناخودآگاه سرش را بالا میآورد؛ یک لحظه کوتاه، خیلی کوتاه، امیدی کمجان در دلش جرقه میزد، اما بلافاصله خاموش میشد. چون میدانست دیگر هیچکس قرار نیست برگردد.
و این دانستن، از خودِ تنهایی هم سختتر بود.
مینهو نه به دنبال معجزه بود، نه حتی به دنبال آرامش. فقط از این همه خالی شدن خسته شده بود. از اینکه هر بار چیزی یا کسی را از دست بدهد و بعد مجبور باشد باز هم نفس بکشد، باز هم راه برود، باز هم ادامه بدهد.
اما ادامه دادن، برای او دیگر شبیه زندگی کردن نبود؛ بیشتر شبیه تحمل کردن بود.
خانهاش ساکت بود. آنقدر ساکت که گاهی صدای نفسهای خودش هم آزارش میداد.
مدتها بود که مینهو یاد گرفته بود به نبودنها عادت کند، اما عادت، چیزی نبود که درد را کم کند؛ فقط آن را طولانیتر میکرد. هر بار که کسی از زندگیاش رفت، انگار بخشی از او هم همراهش رفت. اول یکی، بعد دیگری، بعد همه. و حالا چیزی از آن مینهویِ قبلی نمانده بود؛ فقط پوستهای مانده بود که هنوز صبحها از خواب بیدار میشد، غذا میخورد، راه میرفت، و شبها روی تختی سرد دراز میکشید و به سقف خیره میماند.
او دیگر حتی برای گریه کردن هم رمقی نداشت. اشکها انگار سالها پیش تمام شده بودند. فقط یک خستگیِ عمیق مانده بود؛ خستگی از دوست داشتن، از دل بستن، از امیدوار ماندن، از دیدنِ رفتنِ آدمها و وانمود کردن به اینکه میشود باز هم ادامه داد.
بیشترِ وقتها با خودش فکر میکرد تا کِی باید این همه جای خالی را حمل کند. تا کِی باید هر صبح با نبودنِ کسانی بیدار شود که روزی همهی جهانش بودند. تا کِی باید تظاهر کند که هنوز چیزی در این زندگی برای نگه داشتنش هست.
گاهی صدای درِ خانه که میآمد، ناخودآگاه سرش را بالا میآورد؛ یک لحظه کوتاه، خیلی کوتاه، امیدی کمجان در دلش جرقه میزد، اما بلافاصله خاموش میشد. چون میدانست دیگر هیچکس قرار نیست برگردد.
و این دانستن، از خودِ تنهایی هم سختتر بود.
مینهو نه به دنبال معجزه بود، نه حتی به دنبال آرامش. فقط از این همه خالی شدن خسته شده بود. از اینکه هر بار چیزی یا کسی را از دست بدهد و بعد مجبور باشد باز هم نفس بکشد، باز هم راه برود، باز هم ادامه بدهد.
اما ادامه دادن، برای او دیگر شبیه زندگی کردن نبود؛ بیشتر شبیه تحمل کردن بود.
- ۱۴۲
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط