{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشماشو بسته بود روی نیمکت چوبی کوچیکی که با فاصله مناسب ا

چشماشو بسته بود روی نیمکت چوبی کوچیکی که با فاصله مناسب از رودخونه که کمتر کسی سمتش می رفت دراز کشیده بود یادش نمیومد از چه زمانی اونجاست .. فقط میدونست بودن در اونجا شده بود بخشی از زندگیش
چشماشو باز کرد و زیر لب حرف زد
ـ میدونی .. همه میگن دیگه برنمی‌گردی
تک خنده ای کرد ..
ـ ولی هیچکس به اندازه من تو رو نمی‌شناسه.. من باور دارم ، به برگشتنت باور دارم
مهم نبود کجا و یا کی ، هروقت بهش فکر می‌کرد بغضی بزرگ گلوشو میدرید قطره اشکی از گوشه چشمش به سمت گوشش به حرکت دراومد نفس عمیقی کشید و سعی کرد گریه کردن رو متوقف کنه
ـ از اون روز به بعد زمان برام وایستاده .. انگار نه انگار که نفس میکشم .


• • ₪ • • اگه میخوای اصکی بری منبع بزن• • ₪ • •

#استری_کیدز #بنگ_چان #لینو #هان_جیسونگ #فلیکس #هیونجین #سونگمین #جونگین #چانگبین
دیدگاه ها (۰)

خدا می‌دونه چقدر سرش عر زدم😭😭😭🙏🏻

کی میتونم دوباره اسمم رو از زبون تو بشنوم ؟می‌دونی چقدر دلم ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹² ات تازه بهوش اومد ج...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨پس از روزی سرشار از خستگی و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط