قسمت سوم
ـــــــ قــســمــتـــ سـومــ ــــــــ
دو هـفـتـهــ بـعـد ـ ویـو راویــ ـ :
جیمین و یونگی داخل حیاط خانه ی جیمین در حال بازی بودند.هرزگاهی با هم حرف میزدند یا حتی به کوچه میرفتند تا همدیگه را دنبال کنند.هر کاری میکردند و تنها کاری که نمیکردند این بود که...به درد هایشان فکر کنند...بدون ترس،بدون اینکه لبخند از روی صورتشان برود فقط لحظه های زیبا را کنار هم میساختند.جیمین و یونگی در کوچه دنبال هم بودند که یونگی به جیمین میرسد و دستش را میگیرد.جیمین هم تعادلش را از دست میدهد و در بغل یونگی می افتد،هر دو با هم میخندن و یونگی سفت جیمین را بغل میکنم.جیمین هم متقابلا یونگی را بغل میکند که یهو یک صدایی را از پشت سرشان میشنوند.بله انها اقای پارک و اقای مین بودند.پدر های یونگی و جیمین.انها با هم راه میرفتند و در جدی ترین حالت در مورد موضوعی حرف میزدند که جیمین و یونگی نمیتوانستند صدای انها را بشنوند.
یونگی کمی کنجکاو شد ولی جرئت نمیکرد جلو برود.وقتی اقای پارک متوجه جیمین و یونگی شد لبخندی زد و به سمتشان امد:«هی بچه ها!اینجا چیکار میکنید؟»
جیمین نگاهی به پدرش کرد و گفت:«داشتیم بازی میکردیم بابا!»پدر جیمین یعنی اقای پارک نگاهی به هر دوی انها کرد و به جیمین گفت:«جیمین دیگه بسه.برو خونه باید تکالیفت رو بنویسی پسرم»
جیمین میخواست اعتراض کند ولی قبل از اعتراض پدر حیمین به داخل خانه رفت.جیمین یواش دستش را از دست یونگی در اورد و دور از چشم همه گونه ی یونگی را بوسید:«خداحافظ یونگی! فردا میبینمت» و بعد سریع به سمت خانه رفت.
یونگی رفتنش را با لبخند تماشا کرد ولی تا قبل از اینکه پدر یونگی به او برسد به داخل خانه رفت.نمیخواست دوباره پدرش سرش داد بزند.
دو سـالــ بعــد ـ از زبـانــ راویــ ـ :
در حیات خانه ی یونگی،جیمین و او داشتند بازی میکردند.یونگی یک کت پدرش که خیلی برایش بزرگ بود با رنگ مشکی پوشیده بود و جیمین هم یک توری که از بین پارچه های اضافه ی خیاطی مادرش پیدا کرده بود روی سرش داشت.انها داشتند نقش عروس و داماد را بازی میکردند.
جیمین و یونگی دست در دست هم بودند.یونگی برای جیمین با لبخند ختبه ی عقد را خواند و جیمین بدون مکث گفت:«بله»و همین کار را جیمین برای یونگی انجام داد با چشمانی که برق در ان موج میزد و یونگی که همیشه محو ان چشم ها بود گفت:«بله!»
و بعد یونگی صورت جیمین را در دستانش قاب کرد و لبش را نزدیک لبان جیمین کرد و یواش و سطحی ولی با احساسات لبش را بوسید.بعد از بوسه هر دو ریز خندیدند.یونگی پیشانی اش را به پیشانی جیمیین با ارامش چسباند و با لبخند گفت:«تو همیشه عروس خودم میمونی.عروسِ مین یونگی»جیمین ریز ریز خندید و به چشمان یونگی نگاه کرد.
یهو یه صدایی از بالا ی پله ها رسید،صدای پدر هایشان.انها سریع وسایل را گرفتند و پشت گلدان قایم کردند.وقتی پدر هایشان امدند بدون توجه از انجا رد شدند.جیمین و یونگی هر دو سعی کردند لبخند خودشان را پنهان کنند.
یـکــ سـالــ بـعـد ـ از زبـانــ راویــ ـ :
رابطه ی یونگی و جیمین هنوز مثل قبل پایدار بود،حتی عمیق تر هم میشد،روز به روز انها بهم نزدیک تر میشدند و در دنیای خودشان غرق میشدند.
یک روز مثل همیشه یونگی به سمت خانه ی جیمین رفت تا با هم یک روز دیگر با هم بسازند و در دنیای خودشان غرق شدند ولی...چیزی را دید که قلبش را میفشرد... دهانش کمی باز مانده بود.
یک کامیون آنجا بود که چند کارگر داشتند کارتون ها را ار خانه ی اقا و خانم پارک به داخل کامیون میبردند.اقای پارک داشت کار کارگر ها را زیر نظر میگرفت و خانم پارک با خانم مین حرف میزدند.چشمش به یک فرد اشنا خورد،جیمین... اره اون جیمین بود.اشک در چشمانش بود و به زمین خیره شده بود.دستانش کمی میلرزی.
یونگی با دیدن این صحنه قلبش درد گرفت.سریع بازو ی جیمین را گرفت چ به یک قسمت خلوت برد و دو تا بازو هایش را گرفت:«هی هی جیمین!چی شده؟اینا واسه چی اینجان؟»جیمین کمی لکنت گرفت ولی سرش را بالا اورد و گفت:«اونا...ما...میخوایم بریم...از این...اینجا...برای همیشه»کم کم اشک هایش گونه هایش را خیس کرد و سرش را پایین گرفت.یونگی هنوز شک در ان وجود داشت و بغض بدی گلویش را چنگ میزد.سر جیمین را با انگشتانش بالا اورد و با شصت هایش اشک هایش را پاک کرد.:«هی جیمین!لطفا...»صدایش به خاطر بغض بدی که داشت گرفته بود:«لطفا گریه نکن...نمیتونم...نمیتونم اینجوری ببینمت...به خاطر من!»
ادامه در کامنتا...
دو هـفـتـهــ بـعـد ـ ویـو راویــ ـ :
جیمین و یونگی داخل حیاط خانه ی جیمین در حال بازی بودند.هرزگاهی با هم حرف میزدند یا حتی به کوچه میرفتند تا همدیگه را دنبال کنند.هر کاری میکردند و تنها کاری که نمیکردند این بود که...به درد هایشان فکر کنند...بدون ترس،بدون اینکه لبخند از روی صورتشان برود فقط لحظه های زیبا را کنار هم میساختند.جیمین و یونگی در کوچه دنبال هم بودند که یونگی به جیمین میرسد و دستش را میگیرد.جیمین هم تعادلش را از دست میدهد و در بغل یونگی می افتد،هر دو با هم میخندن و یونگی سفت جیمین را بغل میکنم.جیمین هم متقابلا یونگی را بغل میکند که یهو یک صدایی را از پشت سرشان میشنوند.بله انها اقای پارک و اقای مین بودند.پدر های یونگی و جیمین.انها با هم راه میرفتند و در جدی ترین حالت در مورد موضوعی حرف میزدند که جیمین و یونگی نمیتوانستند صدای انها را بشنوند.
یونگی کمی کنجکاو شد ولی جرئت نمیکرد جلو برود.وقتی اقای پارک متوجه جیمین و یونگی شد لبخندی زد و به سمتشان امد:«هی بچه ها!اینجا چیکار میکنید؟»
جیمین نگاهی به پدرش کرد و گفت:«داشتیم بازی میکردیم بابا!»پدر جیمین یعنی اقای پارک نگاهی به هر دوی انها کرد و به جیمین گفت:«جیمین دیگه بسه.برو خونه باید تکالیفت رو بنویسی پسرم»
جیمین میخواست اعتراض کند ولی قبل از اعتراض پدر حیمین به داخل خانه رفت.جیمین یواش دستش را از دست یونگی در اورد و دور از چشم همه گونه ی یونگی را بوسید:«خداحافظ یونگی! فردا میبینمت» و بعد سریع به سمت خانه رفت.
یونگی رفتنش را با لبخند تماشا کرد ولی تا قبل از اینکه پدر یونگی به او برسد به داخل خانه رفت.نمیخواست دوباره پدرش سرش داد بزند.
دو سـالــ بعــد ـ از زبـانــ راویــ ـ :
در حیات خانه ی یونگی،جیمین و او داشتند بازی میکردند.یونگی یک کت پدرش که خیلی برایش بزرگ بود با رنگ مشکی پوشیده بود و جیمین هم یک توری که از بین پارچه های اضافه ی خیاطی مادرش پیدا کرده بود روی سرش داشت.انها داشتند نقش عروس و داماد را بازی میکردند.
جیمین و یونگی دست در دست هم بودند.یونگی برای جیمین با لبخند ختبه ی عقد را خواند و جیمین بدون مکث گفت:«بله»و همین کار را جیمین برای یونگی انجام داد با چشمانی که برق در ان موج میزد و یونگی که همیشه محو ان چشم ها بود گفت:«بله!»
و بعد یونگی صورت جیمین را در دستانش قاب کرد و لبش را نزدیک لبان جیمین کرد و یواش و سطحی ولی با احساسات لبش را بوسید.بعد از بوسه هر دو ریز خندیدند.یونگی پیشانی اش را به پیشانی جیمیین با ارامش چسباند و با لبخند گفت:«تو همیشه عروس خودم میمونی.عروسِ مین یونگی»جیمین ریز ریز خندید و به چشمان یونگی نگاه کرد.
یهو یه صدایی از بالا ی پله ها رسید،صدای پدر هایشان.انها سریع وسایل را گرفتند و پشت گلدان قایم کردند.وقتی پدر هایشان امدند بدون توجه از انجا رد شدند.جیمین و یونگی هر دو سعی کردند لبخند خودشان را پنهان کنند.
یـکــ سـالــ بـعـد ـ از زبـانــ راویــ ـ :
رابطه ی یونگی و جیمین هنوز مثل قبل پایدار بود،حتی عمیق تر هم میشد،روز به روز انها بهم نزدیک تر میشدند و در دنیای خودشان غرق میشدند.
یک روز مثل همیشه یونگی به سمت خانه ی جیمین رفت تا با هم یک روز دیگر با هم بسازند و در دنیای خودشان غرق شدند ولی...چیزی را دید که قلبش را میفشرد... دهانش کمی باز مانده بود.
یک کامیون آنجا بود که چند کارگر داشتند کارتون ها را ار خانه ی اقا و خانم پارک به داخل کامیون میبردند.اقای پارک داشت کار کارگر ها را زیر نظر میگرفت و خانم پارک با خانم مین حرف میزدند.چشمش به یک فرد اشنا خورد،جیمین... اره اون جیمین بود.اشک در چشمانش بود و به زمین خیره شده بود.دستانش کمی میلرزی.
یونگی با دیدن این صحنه قلبش درد گرفت.سریع بازو ی جیمین را گرفت چ به یک قسمت خلوت برد و دو تا بازو هایش را گرفت:«هی هی جیمین!چی شده؟اینا واسه چی اینجان؟»جیمین کمی لکنت گرفت ولی سرش را بالا اورد و گفت:«اونا...ما...میخوایم بریم...از این...اینجا...برای همیشه»کم کم اشک هایش گونه هایش را خیس کرد و سرش را پایین گرفت.یونگی هنوز شک در ان وجود داشت و بغض بدی گلویش را چنگ میزد.سر جیمین را با انگشتانش بالا اورد و با شصت هایش اشک هایش را پاک کرد.:«هی جیمین!لطفا...»صدایش به خاطر بغض بدی که داشت گرفته بود:«لطفا گریه نکن...نمیتونم...نمیتونم اینجوری ببینمت...به خاطر من!»
ادامه در کامنتا...
- ۵۲۳
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط