شآید میشد من و ط زندگی خوبیو دآشته بآشیم
شآیَد میشُد مَن و طُ زِندِگیِ خوبیو دآشته بآشیم
شاید، یه صبح زمستونی،به دور از هیاهو، وقتی برف تازه روی شاخهها نشسته بود، همدیگه رو دیدیم. تو با یه فنجون قهوهی داغ، من با یه لبخند نصفه که هنوز بلد نبود چطور از دل روزهای سخت بیرون بیاد. یخها آب میشدن وقتی حرف میزدیم و دنیا یه لحظه یادش میرفت قانونهاش رو دربارهی فاصلهها. بعدها، توی اون خونهی کوچیک با پنجرهای رو به کوه، زندگی آروم جریان داشت... تو از پنجره به نور غروب نگاه میکردی، من از تو. هر روز یه آهنگ پنهون بین ظرفهای صبحونه، یه بوسه بیدلیل وسط کار، یه خواب کنار آرامش هم. گاهی دعوامون میشد. البته نه از جنس دلخوری، از جنس چقدر دلم میخواد همیشه نزدیکت باشم. ولی تهش، همیشه اون آشتیهای کوچیک برنده میشدن؛ یه پیام ساده، یه لمس کوتاه، یه نگاه که میگفت: میتونستیم فقط یه نفر نباشیم در همهمهی دنیا... میتونستیم (ما) باشیم و شاید هنوز هم، یه جایی در یه بُعد دیگه، داریم اون زندگی رو. تو با اون لبخندت، من با اون نگاه بیقرار. جایی که ساعتها یادشون میره بگذرن... جایی که (شاید) واقعا اتفاق افتاده.
شاید، یه صبح زمستونی،به دور از هیاهو، وقتی برف تازه روی شاخهها نشسته بود، همدیگه رو دیدیم. تو با یه فنجون قهوهی داغ، من با یه لبخند نصفه که هنوز بلد نبود چطور از دل روزهای سخت بیرون بیاد. یخها آب میشدن وقتی حرف میزدیم و دنیا یه لحظه یادش میرفت قانونهاش رو دربارهی فاصلهها. بعدها، توی اون خونهی کوچیک با پنجرهای رو به کوه، زندگی آروم جریان داشت... تو از پنجره به نور غروب نگاه میکردی، من از تو. هر روز یه آهنگ پنهون بین ظرفهای صبحونه، یه بوسه بیدلیل وسط کار، یه خواب کنار آرامش هم. گاهی دعوامون میشد. البته نه از جنس دلخوری، از جنس چقدر دلم میخواد همیشه نزدیکت باشم. ولی تهش، همیشه اون آشتیهای کوچیک برنده میشدن؛ یه پیام ساده، یه لمس کوتاه، یه نگاه که میگفت: میتونستیم فقط یه نفر نباشیم در همهمهی دنیا... میتونستیم (ما) باشیم و شاید هنوز هم، یه جایی در یه بُعد دیگه، داریم اون زندگی رو. تو با اون لبخندت، من با اون نگاه بیقرار. جایی که ساعتها یادشون میره بگذرن... جایی که (شاید) واقعا اتفاق افتاده.
- ۹۱۲
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط