{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی از یونگی

تکپارتی از یونگی 💚

همیشه فکر می‌کردم بعضی چیزا رو باید نگه داری برای خودت. بعضی حرفا رو باید تو دلت نگه داری، حتی وقتی که دلت می‌خواد فریاد بکشی، حتی وقتی که دلت می‌خواد بگی «من هنوز دوستت دارم». اما مکانی هست که انگار دنیا تصمیم گرفته یه کمی راحت‌تر باشه با آدم‌ها… یه کافه کوچیک، که مردم میان حرفای نگفته‌شون رو تمرین می‌کنن.

من اولش فقط می‌خواستم یه جای ساکت برای خوردن قهوه پیدا کنم، ولی دیدن یه سری آدم‌ها که میان می‌نویسن و می‌خونن، بعضیاشون می‌خندن، بعضیاشون گریه می‌کنن، بعضیاشون فقط با صدای خود واقعیشون حرف می‌زنن باعث میشه احساس کنم دنیا یه لحظه مکث میکنه تا آدم ها شنیده بشن.

و بعد اون اومد، «مین یونگی». یه روز معمولی، پشت میزش نشسته بود و یه دفتر کوچیک جلوی خودش گذاشته بود. اول فکر کردم یه مشتری عادیه، ولی کم‌کم متوجه شدم که هر بار که یه جمله می‌نویسه، لبخند کوچیکی روی لبش میاد، یه لبخند عجیب که انگار همه‌ی دنیا براش یه لحظه شفاف شده.

یه روز جرأت کردم کنارش بشینم. قهوه‌ام رو دستم گرفته بودم و گفتم: «می‌خوای داستانت رو بخونی؟» اون فقط سرش رو بالا آورد، یه نگاه کوتاه کرد و گفت: «فکر کنم هنوز آماده نیستم… ولی تو می‌خوای بشنوی؟» و فقط جرات کردم با صدای آرومی بگم: «آره.»

و شروع کرد. یه صدای آروم، یه جریان نرم که توی کلماتش یه دنیا احساس بود. حرفاش درباره کسی بود که خیلی دوستش داشته ولی هیچ‌وقت نتونسته بهش بگه، درباره ترس‌هاش، درباره خنده‌ها و گریه‌هایی که هیچ‌کس ندیده. هر جمله‌ش یه ضربان قلب بود، یه تپش که مستقیم می‌اومد توی قفسه سینه من.

بعد از چند هفته، دیگه فقط تمرین نبود. وقتی که دفترش رو باز می‌کرد، انگار داشت با من حرف میزد. با اینکه هیچ‌وقت مستقیم نگفت، ولی من فهمیدم اون هم چیزایی داره که سال‌ها درون خودش نگه داشته. یه روز که هوا سرد بود و بارون می‌زد، دستش رو روی میز گذاشت، و من ناخودآگاه دستم رو گذاشتم روی دستش. آروم نگاهش کرد و لبخند زد… همون لبخند کوچیک و شفاف همیشگی.

و من فهمیدم، یه جایی تو دنیا، توی یه کافه کوچیک، ما همون حرفای نگفته رو پیدا کردیم. ماهم تونستیم بدون اینکه حتی یه کلمه مستقیم بگیم، یه رابطه بسازیم. یه رابطه‌ی آروم، پر از اعتماد، پر از حسی که هر کدوممون می‌تونستیم ازش بترسیم، ولی انتخاب کردیم بمونیم.

حالا وقتی اون دفتر رو باز می‌کنه و من کنارشم، حس می‌کنم دنیا یه لحظه مکث میکنه، ولی این بار نه برای گوش دادن، برای اینکه ما با هم نفس بکشیم، بخندیم و شاید، یه روز، با هم همه چیزهایی که سال‌ها تو دلمون بوده رو بگیم.

و می‌دونی چیه؟ گاهی لازمه فقط یه جایی باشه که آدم بتونه تمرین کنه… تمرین کنه که عاشق باشه، تمرین کنه که عشقش رو بیان کنه، و بعد یه روز، ناگهان بفهمه که اون جایی که انتظارش رو نداشته، همون جاست که همه چیز واقعی می‌شه.
دیدگاه ها (۰)

تکپارتی از جونگین ✮جونگین همیشه فکر می‌کرد سئول شهر آدم‌هایی...

#چند‌پارتی ♡ادامه! "ویو جیهوپ "جسدش رو دیدم....بی‌حرکت.... ز...

توی اون لحظه گریه نکردم ...شبش هم نخوابیدم...ولی صبح روز بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط