{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت چهارم: در جستجویِ خاطراتِ خاک‌گرفته

اون لحظه که تهیونگ پرسید «اسم شما چیه؟»، انگار زمان توی عمارت ایستاد. جونگ‌کوک حس می‌کرد سقف داره روی سرش خراب می‌شه. اون باورش نمی‌شد! کسی که تمامِ زندگیش بود، حالا مثل یه غریبه نگاش می‌کرد.

جونگ‌کوک کلافه دستش رو توی موهاش کشید و با عجله به سمتِ اتاقِ کارش رفت و آلبوم‌های قدیمی رو بیرون کشید. عکس‌های زیادی بود؛ عکس‌های مشترک، عکس‌هایی که توش تهیونگ می‌خندید، عکس‌هایی که با هم مسافرت رفته بودن. با دست‌های لرزون عکس‌ها رو جلویِ تهیونگ گرفت و با صدایی که سعی می‌کرد کنترلش کنه، گفت:

«نگاشون کن تهیونگ! اینا رو ببین! اینا همه‌ش ما بودیم. این عکسِ پاریسه، یادت نیست؟ خودت اصرار کردی بریم اونجا. اونجا گفتی… گفتی همیشه پیشِ منی. چرا هیچی نمی‌گی؟ چرا اینطوری نگام می‌کنی؟ انگار داری به یه آدمِ کاملاً غریبه نگاه می‌کنی!»

تهیونگ عکس‌ها رو با انگشت‌های کشیده‌اش لمس کرد. نگاهش نه خشم داشت، نه عشق، نه شناخت. فقط یه جور سردرگمیِ عمیق بود که باعث می‌شد دلِ آدم ریش بشه. اون آروم عکس رو برگردوند و گفت: «شما توی عکس‌ها خیلی خوشحالید… ولی من… من هیچی از این صحنه‌ها یادم نمیاد. اصلاً حس نمی‌کنم این منم.»اون‌جین که طاقت نیاورد، با چشم‌های خیس دوید سمتِ اتاقِ بازیِ قدیمیِ تهیونگ. همه چیز رو همون‌طور نگه داشته بود. با یه جعبه پر از مداد رنگی و نقاشی‌های قدیمی برگشت. «داداشی! یادت نیست؟ همیشه با هم نقاشی می‌کشیدیم! ببین، این همون اسبی که برام کشیدی… یا این‌یکی که توش یه قلعه کشیدی و گفتی قراره توش زندگی کنیم…»

اون‌جین مدادها رو توی دستِ تهیونگ گذاشت. تهیونگ سعی کرد مداد رو بگیره، ولی دستش لرزید. انگار سعی داشت یه خاطره رو توی ذهنش احیا کنه، ولی انگار یه دیوارِ ضخیمِ شیشه‌ای بینِ اون و گذشته‌اش بود. خوراکی‌های موردِ علاقه‌اش رو آوردن؛ کیکِ شکلاتیِ مخصوص، شیرتوت‌فرنگی که همیشه عاشقش بود… ولی تهیونگ فقط با نگاهِ بی‌تفاوت بهشون نگاه می‌کرد. اون حتی طعمِ اونا رو هم به یاد نمی‌آورد. انگار کلِ حافظه‌یِ تهیونگ رو با یه دستمالِ خیس پاک کرده بودن.

جونگ‌کوک که دیگه داشت از کوره در می‌رفت و در عینِ حال از درون می‌سوخت، گوشی‌اش رو برداشت و با دکترِ مخصوصِ عمارت، دکتر «هان»، تماس گرفت. «همین الان خودت رو برسون اینجا. همین الان!»نیم‌ساعت بعد، دکتر هان توی اتاقِ پذیرایی بود. با دقتِ تمام معاینه‌اش کرد؛ نورِ چراغ‌قوه توی چشم‌های تهیونگ، چک کردنِ واکنش‌های عصبی، و سوال پرسیدن ازش. تهیونگ هم خیلی مظلومانه و بی‌آزار به همه سوال‌ها جواب می‌داد: «نمی‌دونم… یادم نمیاد… سرم درد می‌کنه…».

وقتی دکتر هان با جونگ‌کوک به گوشه‌ی اتاق رفت تا صحبت کنن، جونگ‌کوک با دست‌های گره‌کرده پرسید: «خب؟ بگو که فقط شوکه شده! بگو که درست می‌شه!»

دکتر هان آهی کشید و با صدایِ آروم گفت: «قربان، ایشون دچارِ فراموشیِ کامل شدن. این احتمالاً به خاطرِ یه ضربه‌یِ روحیِ خیلی شدید یا آسیبِ فیزیکیِ جدی به مغزشونه که در گذشته اتفاق افتاده. حافظه‌اشون مثلِ یه دفترِ خالیه. در حالِ حاضر، هیچ‌کدوم از خاطراتشون دست‌یافتنی نیست.»

جونگ‌کوک با ناامیدی پرسید: «پس راهی نیست؟ باید چیکار کنم که یادش بیاد؟ نمی‌تونم همین‌طوری ولش کنم که غریبه بمونه!»

دکتر هان نگاهی به تهیونگ انداخت که داشت با کنجکاوی به عکس‌هایِ روی دیوار نگاه می‌کرد و بعد برگشت سمتِ جونگ‌کوک: «راهِ صددرصدی وجود نداره، ولی می‌تونیم امتحان کنیم. شما باید سعی کنید محیطِ قدیمیش رو براش بازسازی کنید. چیزایی که دوست داشت، جاهایی که با هممی‌رفتید… باید براش حرف بزنید، خاطرات رو براش تعریف کنید، شاید یه روز یه جرقه توی ذهنش بخوره و اون دیوار فرو بریزه. باید صبور باشید، قربان. خیلی صبور.»

جونگ‌کوک به دکتر نگاه کرد. صبوری؟ اون توی کلِ زندگیش هیچ‌وقت آدمِ صبوری نبوده، مخصوصاً وقتی پایِ چیزی می‌اومد که متعلق به خودش بود. ولی نگاهش رو به تهیونگ دوخت؛ به اون چهره‌یِ معصوم که حالا دیگه هیچ‌کدوم از زخم‌ها یا عشق‌های گذشته رو یادش نبود. زیرِ لب گفت: «باشه… هر کاری لازم باشه می‌کنم.»

اون‌جین کنارِ تهیونگ نشست و دوباره دستش رو گرفت. «داداشی، اگه یادت نمیاد، اشکالی نداره. من دوباره برات تعریف می‌کنم. اون‌قدر تعریف می‌کنم تا یادت بیاد، قول می‌دم.»

تهیونگ به دختربچه‌یِ کوچولو که با عشقِ تمام نگاش می‌کرد نگاه کرد و لبخندِ خیلی کمرنگی زد. «ممنون…»

جونگ‌کوک از دور بهشون نگاه می‌کرد. اون حالا یه مأموریتِ جدید داشت؛ مأموریتی که از هر معامله‌یِ مافیایی سخت‌تر بود: برگردوندنِ تهیونگی که از دست رفته بود.
[پایان پارت ۴]
دیدگاه ها (۰)

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت پنجم: تماشایِ کابوس‌هایِ از یا...

ادامه پارت ۵

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت دوم

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

پارت ۷۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط