پارت ۷۰
پارت ۷۰: سکوتِ مرگبارِ اتاق ۲۱۴
دکتر نفسی گرفت و عینکش رو جابهجا کرد. نگاهش نه مهربون بود و نه خشن؛ فقط خستهیِ خستگیِ کارهایِ اورژانسی بود. صدایِ عقربههایِ ساعتِ تویِ راهرو، تویِ گوشِ جونگکوک مثلِ صدایِ پتک بود.
دکتر بالاخره زبون باز کرد: «ببینید… ما عمل رو انجام دادیم. خونریزیِ داخلی رو کنترل کردیم و فشارِ رویِ مغزش رو برداشتیم. از این نظر، شرایطش فعلاً پایدار شده…»
جونگکوک احساس کرد نفسش داره برمیگرده، اما جملهیِ بعدیِ دکتر، ریههاش رو دوباره خالی کرد.
«اما… ضربهای که به سرش وارد شده، شدید بوده. اون در حالِ حاضر تویِ کماست. اینکه کِی به هوش میاد، یا اصلاً…» دکتر یه مکثِ طولانی کرد، «…یا اصلاً بدنش چطور به محرکها جواب میده، مشخص نیست. باید صبر کنیم. فعلاً هیچچیز قابلِ پیشبینی نیست.»
اونجین دیگه نتونست خودش رو نگه داره. زانوهاش خالی شد و همونجا، رویِ کفِ سردِ بیمارستان نشست و هقهقش بلند شد. جونگکوک اما… جونگکوک تکون نخورد. انگار مجسمه شده بود. کلماتِ دکتر تویِ سرش تکرار میشد: «کما… مشخص نیست…»دنیایِ مافیاییِ جونگکوک همیشه با کنترل و قدرت میچرخید. اما اینجا، تویِ این راهرویِ لعنتی، اون قدرتمندترین مردِ شهر هم نبود؛ اون فقط یه آدمِ درمانده بود که زندگیِ عزیزترین داراییش رو به سرنوشت سپرده بود.
وقتی اجازه دادن واردِ اتاق بشن، هوایِ اتاقِ ۲۱۴ سنگین و سرد بود. بویِ تندِ ضدعفونیکننده، تهِ گلویِ جونگکوک رو میزد. تهیونگ… اون اونجا بود. زیرِ اون همه دستگاه و لوله، اونقدر کوچیک و شکننده به نظر میرسید که جونگکوک ترسید اگه دستش رو لمس کنه، ممکنه بشکنه. صورتش رنگِ گچ شده بود و لکهیِ کبودیِ کوچیکی رویِ شقیقهش بود؛ همون جایی که با آسفالتِ سردِ حیاط برخورد کرده بود.
جونگکوک آروم رفت جلو. اونجین کنارِ تخت زانو زد و دستِ سردِ تهیونگ رو بوسید. جونگکوک اما فقط ایستاد و نگاه کرد. تمامِ اون شکها، تمامِ اون روزهایی که فکر میکرد تهیونگ داره بازی درمیاره، تمامِ اون محدودیتهایی که گذاشته بود تا اون رو «مالِ خودش» کنه… حالا مثلِ پتک میخورد تویِ سرش.
جونگکوک زیرِ لب، جوری که فقط خودش بشنوه، زمزمه کرد: «من چی کار کردم؟ من چیکار باهات کردم… تهیونگ؟»
شب که شد، اونجین رو به زور فرستادن که کمی بخوابه. بیمارستان در سکوتِ مطلق فرو رفت. جونگکوک رویِ صندلیِفلزیِ کنارِ تختِ تهیونگ نشست. صدایِ یکنواختِ دستگاهِ مانیتورِ قلب — بیپ… بیپ… بیپ… — تنها موسیقیِ اون شب بود. جونگکوک دستش رو دراز کرد و انگشتهایِ لرزونش رو رویِ انگشتهایِ بیحرکتِ تهیونگ گذاشت.
اون شب، جونگکوک برایِ اولین بار در تمامِ عمرش، نه به عنوانِ یک رئیسِ مافیا، بلکه به عنوانِ یک مردِ شکستخورده، شروع کرد به حرف زدن. حرف زدن با کسی که هیچ جوابی نمیداد…
[پایان پارت ۷۰]
دکتر نفسی گرفت و عینکش رو جابهجا کرد. نگاهش نه مهربون بود و نه خشن؛ فقط خستهیِ خستگیِ کارهایِ اورژانسی بود. صدایِ عقربههایِ ساعتِ تویِ راهرو، تویِ گوشِ جونگکوک مثلِ صدایِ پتک بود.
دکتر بالاخره زبون باز کرد: «ببینید… ما عمل رو انجام دادیم. خونریزیِ داخلی رو کنترل کردیم و فشارِ رویِ مغزش رو برداشتیم. از این نظر، شرایطش فعلاً پایدار شده…»
جونگکوک احساس کرد نفسش داره برمیگرده، اما جملهیِ بعدیِ دکتر، ریههاش رو دوباره خالی کرد.
«اما… ضربهای که به سرش وارد شده، شدید بوده. اون در حالِ حاضر تویِ کماست. اینکه کِی به هوش میاد، یا اصلاً…» دکتر یه مکثِ طولانی کرد، «…یا اصلاً بدنش چطور به محرکها جواب میده، مشخص نیست. باید صبر کنیم. فعلاً هیچچیز قابلِ پیشبینی نیست.»
اونجین دیگه نتونست خودش رو نگه داره. زانوهاش خالی شد و همونجا، رویِ کفِ سردِ بیمارستان نشست و هقهقش بلند شد. جونگکوک اما… جونگکوک تکون نخورد. انگار مجسمه شده بود. کلماتِ دکتر تویِ سرش تکرار میشد: «کما… مشخص نیست…»دنیایِ مافیاییِ جونگکوک همیشه با کنترل و قدرت میچرخید. اما اینجا، تویِ این راهرویِ لعنتی، اون قدرتمندترین مردِ شهر هم نبود؛ اون فقط یه آدمِ درمانده بود که زندگیِ عزیزترین داراییش رو به سرنوشت سپرده بود.
وقتی اجازه دادن واردِ اتاق بشن، هوایِ اتاقِ ۲۱۴ سنگین و سرد بود. بویِ تندِ ضدعفونیکننده، تهِ گلویِ جونگکوک رو میزد. تهیونگ… اون اونجا بود. زیرِ اون همه دستگاه و لوله، اونقدر کوچیک و شکننده به نظر میرسید که جونگکوک ترسید اگه دستش رو لمس کنه، ممکنه بشکنه. صورتش رنگِ گچ شده بود و لکهیِ کبودیِ کوچیکی رویِ شقیقهش بود؛ همون جایی که با آسفالتِ سردِ حیاط برخورد کرده بود.
جونگکوک آروم رفت جلو. اونجین کنارِ تخت زانو زد و دستِ سردِ تهیونگ رو بوسید. جونگکوک اما فقط ایستاد و نگاه کرد. تمامِ اون شکها، تمامِ اون روزهایی که فکر میکرد تهیونگ داره بازی درمیاره، تمامِ اون محدودیتهایی که گذاشته بود تا اون رو «مالِ خودش» کنه… حالا مثلِ پتک میخورد تویِ سرش.
جونگکوک زیرِ لب، جوری که فقط خودش بشنوه، زمزمه کرد: «من چی کار کردم؟ من چیکار باهات کردم… تهیونگ؟»
شب که شد، اونجین رو به زور فرستادن که کمی بخوابه. بیمارستان در سکوتِ مطلق فرو رفت. جونگکوک رویِ صندلیِفلزیِ کنارِ تختِ تهیونگ نشست. صدایِ یکنواختِ دستگاهِ مانیتورِ قلب — بیپ… بیپ… بیپ… — تنها موسیقیِ اون شب بود. جونگکوک دستش رو دراز کرد و انگشتهایِ لرزونش رو رویِ انگشتهایِ بیحرکتِ تهیونگ گذاشت.
اون شب، جونگکوک برایِ اولین بار در تمامِ عمرش، نه به عنوانِ یک رئیسِ مافیا، بلکه به عنوانِ یک مردِ شکستخورده، شروع کرد به حرف زدن. حرف زدن با کسی که هیچ جوابی نمیداد…
[پایان پارت ۷۰]
- ۲۹۵
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط