پارت ۷۲
پارت ۷۲: بازگشت به دنیایِ بیرحم (بخش اول)
بعد از اون تکونِ انگشت، بیمارستان واردِ یه فازِ جدید شد. دکترها با احتیاطِ تمام شروع کردن به کم کردنِ دوزِ داروهایِ آرامبخش. اونها به جونگکوک و اونجین هشدار داده بودن: «انتظار نداشته باشین همون تهیونگی باشه که میشناختین. مغز بعد از سه ماه بیخبری، باید دوباره یاد بگیره چطور با دنیایِ بیرون ارتباط برقرار کنه.»
روزهایِ اول، وضعیت خیلی عجیب بود. تهیونگ رسماً بیدار بود، ولی انگار تویِ یه فضایِ مهآلود گیر کرده بود. چشماش رو باز میکرد، اما مردمکهاش رویِ هیچچیز فوکوس نمیکردن. دکتر توضیح داد که این یعنی «حسِ محیطی»ش هنوز کار نمیکنه. مراقبتها از همون لحظه شروع شد: اولین چالش، مراقبتهایِ حرکتی بود.
عضلههایِ تهیونگ بعد از اون مدت، تحلیل رفته بودن. پرستارها هر چهار ساعت یکبار باید بدنش رو تغییر وضعیت میدادن تا زخم بستر نگیره. جونگکوک که تا قبل از اون فقط یه ناظرِ بیرحم بود، حالا خودش آستینهاش رو بالا میزد. یاد گرفته بود چطور پاها و دستهایِ شلِ تهیونگ رو به آرومی حرکت بده. این ماساژها و حرکتهایِ غیرفعال، مثلِ زندگیِ دوباره دادن به تکتکِ اون رگها بود. جونگکوک موقعِ این کارها، با صدایِ آروم با تهیونگ حرف میزد، از خاطراتشون میگفت، از اون روزِ لعنتی تویِ پشتبام… انگار داشت با اینکار، روحِ تهیونگ رو به بدنش وصل میکرد.
بعد نوبتِ حواس بود. دکترها گفتن «تحریکِ حسی» خیلی مهمه. اونجین مسئولِ این بخش بود. اون میاومد و با عطرهایِ ملایم یا پخش کردنِ موسیقیهایِ آرومی که تهیونگ دوست داشت، سعی میکرد واکنشهایِ عصبیش رو تحریک کنه. اما سختترین قسمت، غذا خوردن بود. تهیونگ هنوز نمیتونست ببلعه؛ عضلههایِ گلوش ضعیف شده بودن. اون هنوز با لولهیِ تغذیه (NG Tube) تغذیه میشد و دیدنِ این صحنه برایِ جونگکوک از هر شکنجهای بدتر بود.
جونگکوک یه روز که داشت دستهایِ بیجانِ تهیونگ رو تویِ دستش میگرفت، زمزمه کرد: «میدونم داری صدام رو میشنوی… میدونم اون تویی… فقط کافیه یه بار دیگه اون چشمایِ لعنتیت رو کامل باز کنی و منو ببینی. قول میدم این بار، دیگه هیچچیزی تو رو از من دور نکنه… حتی خودِ من.»
یه روز صبح، وقتی نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ پردهها افتاده بود رویِ صورتِ تهیونگ، اونجین که داشت کتاب براش میخوند، متوقف شد. صدایِ نفسهایِ تهیونگ تغییر کرده بود. یکدفعه، چشمهایِ تهیونگ که همیشه نیمهباز و بیروح بودن، یه حرکتِ سریع کردن. مردمکهاش برایِ اولین بار رویِ صورتِ اونجین قفل شدن. تهیونگ لبش رو خیلی ضعیف تکون داد، انگار داشت دنبالِ کلمهای میگشت که تویِ تهِ تاریکیِ ذهنش گم شده بود…
[پایان پارت ۷۲]
بعد از اون تکونِ انگشت، بیمارستان واردِ یه فازِ جدید شد. دکترها با احتیاطِ تمام شروع کردن به کم کردنِ دوزِ داروهایِ آرامبخش. اونها به جونگکوک و اونجین هشدار داده بودن: «انتظار نداشته باشین همون تهیونگی باشه که میشناختین. مغز بعد از سه ماه بیخبری، باید دوباره یاد بگیره چطور با دنیایِ بیرون ارتباط برقرار کنه.»
روزهایِ اول، وضعیت خیلی عجیب بود. تهیونگ رسماً بیدار بود، ولی انگار تویِ یه فضایِ مهآلود گیر کرده بود. چشماش رو باز میکرد، اما مردمکهاش رویِ هیچچیز فوکوس نمیکردن. دکتر توضیح داد که این یعنی «حسِ محیطی»ش هنوز کار نمیکنه. مراقبتها از همون لحظه شروع شد: اولین چالش، مراقبتهایِ حرکتی بود.
عضلههایِ تهیونگ بعد از اون مدت، تحلیل رفته بودن. پرستارها هر چهار ساعت یکبار باید بدنش رو تغییر وضعیت میدادن تا زخم بستر نگیره. جونگکوک که تا قبل از اون فقط یه ناظرِ بیرحم بود، حالا خودش آستینهاش رو بالا میزد. یاد گرفته بود چطور پاها و دستهایِ شلِ تهیونگ رو به آرومی حرکت بده. این ماساژها و حرکتهایِ غیرفعال، مثلِ زندگیِ دوباره دادن به تکتکِ اون رگها بود. جونگکوک موقعِ این کارها، با صدایِ آروم با تهیونگ حرف میزد، از خاطراتشون میگفت، از اون روزِ لعنتی تویِ پشتبام… انگار داشت با اینکار، روحِ تهیونگ رو به بدنش وصل میکرد.
بعد نوبتِ حواس بود. دکترها گفتن «تحریکِ حسی» خیلی مهمه. اونجین مسئولِ این بخش بود. اون میاومد و با عطرهایِ ملایم یا پخش کردنِ موسیقیهایِ آرومی که تهیونگ دوست داشت، سعی میکرد واکنشهایِ عصبیش رو تحریک کنه. اما سختترین قسمت، غذا خوردن بود. تهیونگ هنوز نمیتونست ببلعه؛ عضلههایِ گلوش ضعیف شده بودن. اون هنوز با لولهیِ تغذیه (NG Tube) تغذیه میشد و دیدنِ این صحنه برایِ جونگکوک از هر شکنجهای بدتر بود.
جونگکوک یه روز که داشت دستهایِ بیجانِ تهیونگ رو تویِ دستش میگرفت، زمزمه کرد: «میدونم داری صدام رو میشنوی… میدونم اون تویی… فقط کافیه یه بار دیگه اون چشمایِ لعنتیت رو کامل باز کنی و منو ببینی. قول میدم این بار، دیگه هیچچیزی تو رو از من دور نکنه… حتی خودِ من.»
یه روز صبح، وقتی نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ پردهها افتاده بود رویِ صورتِ تهیونگ، اونجین که داشت کتاب براش میخوند، متوقف شد. صدایِ نفسهایِ تهیونگ تغییر کرده بود. یکدفعه، چشمهایِ تهیونگ که همیشه نیمهباز و بیروح بودن، یه حرکتِ سریع کردن. مردمکهاش برایِ اولین بار رویِ صورتِ اونجین قفل شدن. تهیونگ لبش رو خیلی ضعیف تکون داد، انگار داشت دنبالِ کلمهای میگشت که تویِ تهِ تاریکیِ ذهنش گم شده بود…
[پایان پارت ۷۲]
- ۹۳
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط