Part³
Part³
ویو تهیونگ
چند ثانیه به تصویر گوشی خیره ماندم.
همان دختر بود.
همان دختری که چند ساعت قبل فقط یک رهگذر بود.
اما حالا به خاطر دشمنهای من درگیر این ماجرا شده بود.
نگاهم را از صفحه گرفتم.
«آدرسش رو پیدا کنید.»
یکی از افرادم گفت:
«چشم، رئیس.»
گوشی دوباره لرزید.
پیام جدیدی آمده بود.
«اگه میخوای سالم بمونه، امشب ساعت دوازده تنها بیا.»
پایین پیام، آدرسی نوشته شده بود.
به محض دیدنش، چهرهام سرد شد.
این مکان را میشناختم.
جایی که سالها بود به آن برنگشته بودم.
یکی از افرادم پرسید:
«رئیس، اونجا کجاست؟»
کت مشکیام را برداشتم.
«جایی که نباید دوباره بهش برگردم.»
«ممکنه تله باشه.»
نگاهش کردم.
«میدونم.»
«پس چرا میرید؟»
چند لحظه سکوت کردم.
«چون اون دختر هیچ نقشی توی این ماجرا نداره.»
---
ویو ا.ت
چشمهایم را باز کردم.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجا هستم.
اتاقی کوچک و تاریک بود.
روی تخت نشسته بودم و هیچ چیزی از اتفاقات بعد از خانه یادم نمیآمد.
با نگرانی اطرافم را نگاه کردم.
«اینجا کجاست؟»
صدای باز شدن در آمد.
مردی وارد اتاق شد و یک لیوان آب روی میز گذاشت.
«بخور.»
با ترس نگاهش کردم.
«منو چرا آوردید اینجا؟»
جوابی نداد.
«من شما رو نمیشناسم! من چی کار کردم؟»
مرد لحظهای سکوت کرد.
«تو هیچ کاری نکردی.»
اخم کردم.
«پس چرا من؟»
مرد به سمت در رفت.
«چون اشتباهی، توی زمان اشتباهی، جای اشتباهی بودی.»
در بسته شد.
به در خیره ماندم.
حرفش هیچ چیزی را برایم روشن نکرده بود.
فقط یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد:
«این ماجرا چه ربطی به من داره؟»
✨✨
ببخشید ببخشید میدونم دیر گذاشتم
حالم خوب نبود واقعا ببخشید 💫✨
ادامشووو گذاشتمممم🦭
ویو تهیونگ
چند ثانیه به تصویر گوشی خیره ماندم.
همان دختر بود.
همان دختری که چند ساعت قبل فقط یک رهگذر بود.
اما حالا به خاطر دشمنهای من درگیر این ماجرا شده بود.
نگاهم را از صفحه گرفتم.
«آدرسش رو پیدا کنید.»
یکی از افرادم گفت:
«چشم، رئیس.»
گوشی دوباره لرزید.
پیام جدیدی آمده بود.
«اگه میخوای سالم بمونه، امشب ساعت دوازده تنها بیا.»
پایین پیام، آدرسی نوشته شده بود.
به محض دیدنش، چهرهام سرد شد.
این مکان را میشناختم.
جایی که سالها بود به آن برنگشته بودم.
یکی از افرادم پرسید:
«رئیس، اونجا کجاست؟»
کت مشکیام را برداشتم.
«جایی که نباید دوباره بهش برگردم.»
«ممکنه تله باشه.»
نگاهش کردم.
«میدونم.»
«پس چرا میرید؟»
چند لحظه سکوت کردم.
«چون اون دختر هیچ نقشی توی این ماجرا نداره.»
---
ویو ا.ت
چشمهایم را باز کردم.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجا هستم.
اتاقی کوچک و تاریک بود.
روی تخت نشسته بودم و هیچ چیزی از اتفاقات بعد از خانه یادم نمیآمد.
با نگرانی اطرافم را نگاه کردم.
«اینجا کجاست؟»
صدای باز شدن در آمد.
مردی وارد اتاق شد و یک لیوان آب روی میز گذاشت.
«بخور.»
با ترس نگاهش کردم.
«منو چرا آوردید اینجا؟»
جوابی نداد.
«من شما رو نمیشناسم! من چی کار کردم؟»
مرد لحظهای سکوت کرد.
«تو هیچ کاری نکردی.»
اخم کردم.
«پس چرا من؟»
مرد به سمت در رفت.
«چون اشتباهی، توی زمان اشتباهی، جای اشتباهی بودی.»
در بسته شد.
به در خیره ماندم.
حرفش هیچ چیزی را برایم روشن نکرده بود.
فقط یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد:
«این ماجرا چه ربطی به من داره؟»
✨✨
ببخشید ببخشید میدونم دیر گذاشتم
حالم خوب نبود واقعا ببخشید 💫✨
ادامشووو گذاشتمممم🦭
- ۳۲۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط