in your eyes
#in_your_eyes
part_۴۰
همینجوری روی صندلی اتاق VIP نشسته بودم که میکاپ آرتیست و بقیه آدم هایی که پدربزرگ فرستاده بود اومدن
یکم بعد میکاپم رو با دقت خاصی شروع کرد
بعد از تموم شدن میکاپم نگاهی به آینه انداختم
از میکاپم راضی بودم و بهم میومد
نوبت رسید به موهام
موهام رو با دقت بالا جمع کرد
طوری که هم شیک بود هم ساده بود
بعد از میکاپ و شینیون لباسم رو آوردن
با کمک یکی از طراح ها لباس رو پوشیدم
یه احساس عجیبی دارم و باورش برام سخته
یکم بعد چند تا طراح دوباره شروع کردن به چک کردن جزئیات لباس
لباس رو توی دستش گرفته بود و چک میکرد که هیچ چین و چروکی نداشته باشه و توی تنم بی نقص باشه
ده دقیقه همینجوری سرپا بودم و دیگه خسته شده بودم
کلافه غریدم:
تموم نشد!؟
بعد از یه نگاه کلی به لباس یکی از طراح ها دست به کمر ایستاد و گفت:
خب ! بالاخره تموم شد عروس خانوم
نگاهی به آینه کردم
خیلی خوشگل شده بودم . لبخند به لبم اومد
شاید این ازدواج اجباری باشه
ولی دلیل نمیشه تو همچین روزی انقدر ناراحت باشم
همه وسایلشون رو جمع کردن و رفتن
مراسم ساعت ۷ شروع میشه و الان ۶:۵۳ بود
نفس عمیق کشیدم
در زده شد . پدر و مادرم به همراه تهیونگ و رزیتا و زنعمو اومده بودن
مامانم اومد سمتم و بغلم کرد گفت:
زیبا بودی زیبا تر شدی
بغلش کردم و بعد از بغل بیرون اومدم و به بابا خیره شدم
بابام اشک تو چشماش جمع شده بود
با صدایی نسبتا بلند گفتم: بابا!
سریع اشکشو پاک کرد گفت:
فکر نمیکردم انقدر زود توی این لباس ببینمت
لبخند محوی زدم و گفتم:
هیچ کس همچین فکری نمیکرد
تهیونگ اومد جلوم و گونمو نوازش کرد
دستمو روی کت اتو کیشده اش کشیدم و گفتم:
خوشگل شدم نه؟
خنده مردونه ای کرد و گفت:
بینظیر شدی
زنعمو و رزیتا اومدن بغلم کردن و زنعمو به کره ای گفت:
دختر کوچولو الان عروس شده
منو رزیتا خندیدیم و گفتم: عه زنعمو
رزیتا گفت: الان وقت اذیت کردن کایلا نیستاااا زود باشین بریم الان شروع میشه
همه باشه ای گفتن و رفتن بجز بابا
رفتم کنارش و دستمو دور دستش حلقه کردم و گفتم:
ماهم بریم؟
دستشو سفت کرد و با لبخند گفت:
بریم
با قدم های شمرده و همزمان وارد سالن شدیم
نور پروژکتور ها چشم رو اذیت میکرد
صدای فلش دوربین های خبرنگارا که گوشه سالن بودن قطع نمیشد
یه راهرو نسبتا طولانی که دو طرفش با گل های سفید و شمع دیزاین شده بود
دو طرف راهرو افراد مشهور ، چهره های با نفوذ اقتصادی و سیاسی و فامیل های هردو خاندان بودن
صدای همهمه و فلش دوربین فضا رو پر کرده بود
به ته سالن رسیدیم
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_۴۰
همینجوری روی صندلی اتاق VIP نشسته بودم که میکاپ آرتیست و بقیه آدم هایی که پدربزرگ فرستاده بود اومدن
یکم بعد میکاپم رو با دقت خاصی شروع کرد
بعد از تموم شدن میکاپم نگاهی به آینه انداختم
از میکاپم راضی بودم و بهم میومد
نوبت رسید به موهام
موهام رو با دقت بالا جمع کرد
طوری که هم شیک بود هم ساده بود
بعد از میکاپ و شینیون لباسم رو آوردن
با کمک یکی از طراح ها لباس رو پوشیدم
یه احساس عجیبی دارم و باورش برام سخته
یکم بعد چند تا طراح دوباره شروع کردن به چک کردن جزئیات لباس
لباس رو توی دستش گرفته بود و چک میکرد که هیچ چین و چروکی نداشته باشه و توی تنم بی نقص باشه
ده دقیقه همینجوری سرپا بودم و دیگه خسته شده بودم
کلافه غریدم:
تموم نشد!؟
بعد از یه نگاه کلی به لباس یکی از طراح ها دست به کمر ایستاد و گفت:
خب ! بالاخره تموم شد عروس خانوم
نگاهی به آینه کردم
خیلی خوشگل شده بودم . لبخند به لبم اومد
شاید این ازدواج اجباری باشه
ولی دلیل نمیشه تو همچین روزی انقدر ناراحت باشم
همه وسایلشون رو جمع کردن و رفتن
مراسم ساعت ۷ شروع میشه و الان ۶:۵۳ بود
نفس عمیق کشیدم
در زده شد . پدر و مادرم به همراه تهیونگ و رزیتا و زنعمو اومده بودن
مامانم اومد سمتم و بغلم کرد گفت:
زیبا بودی زیبا تر شدی
بغلش کردم و بعد از بغل بیرون اومدم و به بابا خیره شدم
بابام اشک تو چشماش جمع شده بود
با صدایی نسبتا بلند گفتم: بابا!
سریع اشکشو پاک کرد گفت:
فکر نمیکردم انقدر زود توی این لباس ببینمت
لبخند محوی زدم و گفتم:
هیچ کس همچین فکری نمیکرد
تهیونگ اومد جلوم و گونمو نوازش کرد
دستمو روی کت اتو کیشده اش کشیدم و گفتم:
خوشگل شدم نه؟
خنده مردونه ای کرد و گفت:
بینظیر شدی
زنعمو و رزیتا اومدن بغلم کردن و زنعمو به کره ای گفت:
دختر کوچولو الان عروس شده
منو رزیتا خندیدیم و گفتم: عه زنعمو
رزیتا گفت: الان وقت اذیت کردن کایلا نیستاااا زود باشین بریم الان شروع میشه
همه باشه ای گفتن و رفتن بجز بابا
رفتم کنارش و دستمو دور دستش حلقه کردم و گفتم:
ماهم بریم؟
دستشو سفت کرد و با لبخند گفت:
بریم
با قدم های شمرده و همزمان وارد سالن شدیم
نور پروژکتور ها چشم رو اذیت میکرد
صدای فلش دوربین های خبرنگارا که گوشه سالن بودن قطع نمیشد
یه راهرو نسبتا طولانی که دو طرفش با گل های سفید و شمع دیزاین شده بود
دو طرف راهرو افراد مشهور ، چهره های با نفوذ اقتصادی و سیاسی و فامیل های هردو خاندان بودن
صدای همهمه و فلش دوربین فضا رو پر کرده بود
به ته سالن رسیدیم
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱۱.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط