🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁸¹
یونگی 🪽 الو سلام .
جیمین : سلام هیونگ خوبی ؟
یونگی 🪽 اره خوبم تو خوبی ؟
جیمین : اره منم خوبم .
یونگی 🪽 چیشده؟
جیمین : هیونگ ... سوهو امده کتابخونه ، حس خوبی ندارم . میای اینجا؟
دوباره نگاهی به ات انداختم که هنوز خواب بود .
یونگی 🪽 اون عوضی چی میخواد ؟
جیمین : نمیدونم . فقط میگه میخوام با اربابت حرف بزنم .
یونگی 🪽 سوهو نکبت .... باشه الان میام . فقط بهش بگو چرت و پرت بگه خونش پای خودشه.(جدی)
جیمین : هیونگ به اعصابت مسلط باش خب؟
یونگی 🪽 باشه خداحافظ.(جدی)
جیمین : خداحافظ هیونگ .
گوشی رو قطع کردم ، الان این وسط این عوضی چیمیگه نمیدونم . دست سرد ات رو تو دستم گرفتم و دور زدم تا بریم خونه و ات رو بزارم و بعد برم کتابخونه . بعد از نیم ساعت رسیدم جلو در خونه و پیاده شدم و رفتم سمت ات و اروم بغلش کردم و رفتم داخل .
میسون: سلام پسرم چیشده ؟ حالش بهتره؟
یونگی 🪽 سلام ، اره مامان بهتره ، لطفا مواظبش باش تا برمیگردم .
میسون: باشه پسرم.
سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم و ات رو اروم روی تخت گذاشتم و پتو رو کامل روش کشیدم و پیشونیشو بوسیدم .
یونگی 🪽 زود میام .
از اتاق بیرون رفتم و رفتم تو اتاق کارم و اسلحمو برداشتم ، شاید لازم شد . از پله ها پایین رفتم و دوباره با مامانم مواجه شدم .
میسون: پسرم چیشده ؟ عجلهات برای چیه؟
یونگی 🪽 چیز خاصی نشده فقط تا بیام حواست به خودت و ات باشه خب؟
میسون: باشه پسرم مراقب خودت باش .
یونگی 🪽 چشم .
از خونه خارج شدم سوار ماشین شدم و به سمت کتابخونه راه افتادم . تو راه داشتم خودمو اروم میکردم که به محض دیدن سوهو یه تیر تو مغزش خالی نکنم .ماشینو جلوی کتابخونه پارک کردم و پیاده شدم و بعد از قفل کردن در ماشین سمت در کتابخونه رفتم و قفلشو باز کردم ، وارد کتابخونه شدم و درو بستم و قفل کردم و رفتم سمت انباری . اجری که کمی کمرنگ تر از بقیس رو فشار دادم که در مخفی باز شد . هر عوضی مثل سوهو بخواد ببینتم میاد اینجا . رفتم داخل و نقاب چهره خونسردمو به صورتم زدم .
یونگی 🪽 چی میخوای ؟
جیمین و سوهو برگشتن سمتم . جیمین سریع امد پیشم .
جیمین : سلام هیونگ .
سوهو : سلام رفیق حالت خوبه ؟ اوممم بزار ببینم معلومه که حالت خوبه .
یونگی 🪽 گفتم چی میخوای؟(جدی ، سرد)
سوهو : ناراحت شدم که رفیقم منو تو عروسیش دعوت نکرد .
یونگی 🪽 من رفیق تو نیستم ، بعدشم چرا باید تو رو تو عروسیم دعوت کنم؟
دستس رو شونم نشست که متعلق به جیمین بود .
جیمین : هیونگ اروم باش ، باشه؟
یونگی 🪽 باشه .
لبخندی که روی صورت سوهو بود از بین رفت و جدی شد . حالم ازش بهم میخوره ، واقعا چرا گذاشتم تا الان زندگی کنه؟
سوهو : احتمالا بدونی که برای چی اینجام ، باید ازم ممنون باشی چون مرگ ادمو خبر نمیکنه ، اما من امدم بهت اماده باش بدم برای همسر خوشگل و یکی یدونت . چون تجربه اینکه شبونه بیخبر به خونت حمله بشه و زنت جلوت کشته بشه رو دارم ، نمیخوام این یهو بهت وارد بشه .(پوزخند)
یونگی 🪽 عوضی این کارو که تو زودتر با من انجام دادی ... تو شبونه بابامو جلوی چشم منو مامانم کشتی میفهمی؟منم در جواب دیدم بابات نیست زنتو کشتم .
سوهو : خب همین دیگه ... اگه بابامو میکشتی الان باهم صاف بودیم و همو نمیدیدیم . ولی چون زنمو کشتی دیگه صاف نیستیم و من باید زنتو بکشم که اون موقع حسابامون صاف بشه .
واقعا اینکه اجازه بدم زنده بمونه واسم خیلی سخت بود ولی جیمین کنارم وایساده بود و دستشو روی شونم گذاشته بود تا خودمو کنترل کنم .
یونگی 🪽 اها ... حتما میخواستی باباتو از تو قبر بکشم بیرون ، مسیح زندش کنه و بعد دوباره خودم بکشمش ؟(پوزخند)
سوهو : ...
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
Part ⁸¹
یونگی 🪽 الو سلام .
جیمین : سلام هیونگ خوبی ؟
یونگی 🪽 اره خوبم تو خوبی ؟
جیمین : اره منم خوبم .
یونگی 🪽 چیشده؟
جیمین : هیونگ ... سوهو امده کتابخونه ، حس خوبی ندارم . میای اینجا؟
دوباره نگاهی به ات انداختم که هنوز خواب بود .
یونگی 🪽 اون عوضی چی میخواد ؟
جیمین : نمیدونم . فقط میگه میخوام با اربابت حرف بزنم .
یونگی 🪽 سوهو نکبت .... باشه الان میام . فقط بهش بگو چرت و پرت بگه خونش پای خودشه.(جدی)
جیمین : هیونگ به اعصابت مسلط باش خب؟
یونگی 🪽 باشه خداحافظ.(جدی)
جیمین : خداحافظ هیونگ .
گوشی رو قطع کردم ، الان این وسط این عوضی چیمیگه نمیدونم . دست سرد ات رو تو دستم گرفتم و دور زدم تا بریم خونه و ات رو بزارم و بعد برم کتابخونه . بعد از نیم ساعت رسیدم جلو در خونه و پیاده شدم و رفتم سمت ات و اروم بغلش کردم و رفتم داخل .
میسون: سلام پسرم چیشده ؟ حالش بهتره؟
یونگی 🪽 سلام ، اره مامان بهتره ، لطفا مواظبش باش تا برمیگردم .
میسون: باشه پسرم.
سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم و ات رو اروم روی تخت گذاشتم و پتو رو کامل روش کشیدم و پیشونیشو بوسیدم .
یونگی 🪽 زود میام .
از اتاق بیرون رفتم و رفتم تو اتاق کارم و اسلحمو برداشتم ، شاید لازم شد . از پله ها پایین رفتم و دوباره با مامانم مواجه شدم .
میسون: پسرم چیشده ؟ عجلهات برای چیه؟
یونگی 🪽 چیز خاصی نشده فقط تا بیام حواست به خودت و ات باشه خب؟
میسون: باشه پسرم مراقب خودت باش .
یونگی 🪽 چشم .
از خونه خارج شدم سوار ماشین شدم و به سمت کتابخونه راه افتادم . تو راه داشتم خودمو اروم میکردم که به محض دیدن سوهو یه تیر تو مغزش خالی نکنم .ماشینو جلوی کتابخونه پارک کردم و پیاده شدم و بعد از قفل کردن در ماشین سمت در کتابخونه رفتم و قفلشو باز کردم ، وارد کتابخونه شدم و درو بستم و قفل کردم و رفتم سمت انباری . اجری که کمی کمرنگ تر از بقیس رو فشار دادم که در مخفی باز شد . هر عوضی مثل سوهو بخواد ببینتم میاد اینجا . رفتم داخل و نقاب چهره خونسردمو به صورتم زدم .
یونگی 🪽 چی میخوای ؟
جیمین و سوهو برگشتن سمتم . جیمین سریع امد پیشم .
جیمین : سلام هیونگ .
سوهو : سلام رفیق حالت خوبه ؟ اوممم بزار ببینم معلومه که حالت خوبه .
یونگی 🪽 گفتم چی میخوای؟(جدی ، سرد)
سوهو : ناراحت شدم که رفیقم منو تو عروسیش دعوت نکرد .
یونگی 🪽 من رفیق تو نیستم ، بعدشم چرا باید تو رو تو عروسیم دعوت کنم؟
دستس رو شونم نشست که متعلق به جیمین بود .
جیمین : هیونگ اروم باش ، باشه؟
یونگی 🪽 باشه .
لبخندی که روی صورت سوهو بود از بین رفت و جدی شد . حالم ازش بهم میخوره ، واقعا چرا گذاشتم تا الان زندگی کنه؟
سوهو : احتمالا بدونی که برای چی اینجام ، باید ازم ممنون باشی چون مرگ ادمو خبر نمیکنه ، اما من امدم بهت اماده باش بدم برای همسر خوشگل و یکی یدونت . چون تجربه اینکه شبونه بیخبر به خونت حمله بشه و زنت جلوت کشته بشه رو دارم ، نمیخوام این یهو بهت وارد بشه .(پوزخند)
یونگی 🪽 عوضی این کارو که تو زودتر با من انجام دادی ... تو شبونه بابامو جلوی چشم منو مامانم کشتی میفهمی؟منم در جواب دیدم بابات نیست زنتو کشتم .
سوهو : خب همین دیگه ... اگه بابامو میکشتی الان باهم صاف بودیم و همو نمیدیدیم . ولی چون زنمو کشتی دیگه صاف نیستیم و من باید زنتو بکشم که اون موقع حسابامون صاف بشه .
واقعا اینکه اجازه بدم زنده بمونه واسم خیلی سخت بود ولی جیمین کنارم وایساده بود و دستشو روی شونم گذاشته بود تا خودمو کنترل کنم .
یونگی 🪽 اها ... حتما میخواستی باباتو از تو قبر بکشم بیرون ، مسیح زندش کنه و بعد دوباره خودم بکشمش ؟(پوزخند)
سوهو : ...
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
- ۲۹۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط