🌹My Dream 🎤
🌹My Dream 🎤
Part ¹⁶
رفتم سمت اتاق و درو باز کردم که یونگی در حال لباس عوض کردن بود و سرشو بالا اورد که سریع درو بستم .
ایزابل 🌹 ببخشید اصلا حواسم نبود .
صدایی ازش نیومد که بعد از چند ثانیه دستگیره در اتاق به سمت پایین کشیده شد و در اتاق باز شد و یونگی امد بیرون .
ایزابل 🌹 ببخشید واقعا حواسم نبود .
یونگی 🎤 چیز خاصی نشده که عذر خواهی میکنی .
ایزابل 🌹 و..ولی...بازم ببخشید .
سرمو پایین انداختم و سریع رفتم تو اتاق و درو بستم . هوفف.
سریع رفتم سمت ساکم و بازش کردم ... باید برم یه چند دست لباس برای خودم بخرم اینطوری نمیشه . به خاطر اینکه تو خوابگاه همه دختر بودیم من فقط تاپ میگرفتم و فقط چند تا تیشرت داشتم و یکیش که الان تنم بود و به شدت خیس شده بود و باید عوضش میکردم و اون چند تا هم کثیف شده بودن .
گشتم و از بین تاپ هایی که داشتم پوشیده ترینشو برداشتم .
به خدا فردا میرم انقدر لباس میخرم که بینشون گم شم . تاپمو پوشیدم و در ساکمو بستم و تیشرتمو گذاشتم تا خشک بشه . نگاهی تو اینه به خودم کردم ، هعیییی شیبال تو این زندگی .
برق اتاقو خاموش کردم و از اتاق بیرون رفتم .
هوبی : بیا ایزابل .
ایزابل 🌹 امدم .
جلو تر رفتم که جیهوپ به کنار خودش روی مبل اشاره کرد
هوبی : بیا اینجا بشین .
ایزابل 🌹 باشه .
لبخندی زدم و کنارش نشستم .
تهیونگ : خب فیلمو گذاشتم .
جیمین : یونگی هیونگ بیا دیگه .
یونگی 🎤 امدم .
یونگی از اشپز خونه با هشتا بطری سوجو امد و بطری هارو روی میز گذاشت و کنارم روی مبل نشست و بهم نگاهی کرد و سریع نگاهشو برد سمت تلویزیون . تیتراژ تموم شد و فیلم شروع شد .
من و جیهوپ و یونگی رو مبل نشسته بودیم و بقیه اعضا هم رو زمین کنار میز نشسته بودن . جیهوپ خم شد و از روی میز کاسه نودلی برداشت و گرفت تو دستش و بعد چاپستیکی برداشت .
هوبی : ایزابل نمیخوری ؟
ایزابل 🌹 نه فعلا.
هوبی : باشه .
شروع کرد به خوردن و منم برگشتم و به صفحه تلویزیون خیره شدم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیم ساعتی از فیلم گذشته بود و تا الان چیز ترسناک یا جالبی اتفاق نیوفتاده بود و همه اعضا هم داشتن غذاشونو میخوردن ولی من جا نداشتم چیزی بخورم . نفس گرم کسی رو کنار گوشم احساس کردم و برگشتم که یونگی اروم بهم گفت .
یونگی 🎤 چرا چیزی نمیخوری؟
ایزابل 🌹 اشتها ندار...
صدای جیغ بلندی امد و باعث شد منم کمی بترسم و جیغ بزنم و کمی هم به سمت جلو خم بشم و گوشامو بگیرم که این کار مصادف شد با فرو رفتن تو بغل یونگی . یا خدااا این وضعیه ؟
سریع ازش فاصله گرفتم و به بقیه اعضا نگاه کردم که جیمین خندش گرفت .
جیمین : ایزابل گفتی نمیترسی که .
ایزابل 🌹 ن..نترسیدم که ...
یونگی 🎤 پس چیشد ؟
برگشتم و بهش نگاه کردم ،به طرز عجیبی داشت بهم نگاه میکرد ... طوری که توان نگاه کردن تو چشماش رو از دست دادم و نگاهمو ازش گرفتم و به صفحه تلویزیون نگاه کردم .
ایزابل 🌹 فقط چون حواسم به فیلم نبود و داشتم جواب یونگی رو میدادم و اون دختره .... یهو جیغ زد من ترسیدم . فقط همین وگرنه من از فیلم ترسناک نمیترسم .
یونگی 🎤 که اینطور.
سری تکون دادم و به مبل تکیه دادم که تهیونگ دست دراز کرد و یه بطری سوجو برداشت و درشو باز کرد .
شرط
²⁵ لایک
²⁰ کامنت
⁷ بازنشر
Part ¹⁶
رفتم سمت اتاق و درو باز کردم که یونگی در حال لباس عوض کردن بود و سرشو بالا اورد که سریع درو بستم .
ایزابل 🌹 ببخشید اصلا حواسم نبود .
صدایی ازش نیومد که بعد از چند ثانیه دستگیره در اتاق به سمت پایین کشیده شد و در اتاق باز شد و یونگی امد بیرون .
ایزابل 🌹 ببخشید واقعا حواسم نبود .
یونگی 🎤 چیز خاصی نشده که عذر خواهی میکنی .
ایزابل 🌹 و..ولی...بازم ببخشید .
سرمو پایین انداختم و سریع رفتم تو اتاق و درو بستم . هوفف.
سریع رفتم سمت ساکم و بازش کردم ... باید برم یه چند دست لباس برای خودم بخرم اینطوری نمیشه . به خاطر اینکه تو خوابگاه همه دختر بودیم من فقط تاپ میگرفتم و فقط چند تا تیشرت داشتم و یکیش که الان تنم بود و به شدت خیس شده بود و باید عوضش میکردم و اون چند تا هم کثیف شده بودن .
گشتم و از بین تاپ هایی که داشتم پوشیده ترینشو برداشتم .
به خدا فردا میرم انقدر لباس میخرم که بینشون گم شم . تاپمو پوشیدم و در ساکمو بستم و تیشرتمو گذاشتم تا خشک بشه . نگاهی تو اینه به خودم کردم ، هعیییی شیبال تو این زندگی .
برق اتاقو خاموش کردم و از اتاق بیرون رفتم .
هوبی : بیا ایزابل .
ایزابل 🌹 امدم .
جلو تر رفتم که جیهوپ به کنار خودش روی مبل اشاره کرد
هوبی : بیا اینجا بشین .
ایزابل 🌹 باشه .
لبخندی زدم و کنارش نشستم .
تهیونگ : خب فیلمو گذاشتم .
جیمین : یونگی هیونگ بیا دیگه .
یونگی 🎤 امدم .
یونگی از اشپز خونه با هشتا بطری سوجو امد و بطری هارو روی میز گذاشت و کنارم روی مبل نشست و بهم نگاهی کرد و سریع نگاهشو برد سمت تلویزیون . تیتراژ تموم شد و فیلم شروع شد .
من و جیهوپ و یونگی رو مبل نشسته بودیم و بقیه اعضا هم رو زمین کنار میز نشسته بودن . جیهوپ خم شد و از روی میز کاسه نودلی برداشت و گرفت تو دستش و بعد چاپستیکی برداشت .
هوبی : ایزابل نمیخوری ؟
ایزابل 🌹 نه فعلا.
هوبی : باشه .
شروع کرد به خوردن و منم برگشتم و به صفحه تلویزیون خیره شدم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیم ساعتی از فیلم گذشته بود و تا الان چیز ترسناک یا جالبی اتفاق نیوفتاده بود و همه اعضا هم داشتن غذاشونو میخوردن ولی من جا نداشتم چیزی بخورم . نفس گرم کسی رو کنار گوشم احساس کردم و برگشتم که یونگی اروم بهم گفت .
یونگی 🎤 چرا چیزی نمیخوری؟
ایزابل 🌹 اشتها ندار...
صدای جیغ بلندی امد و باعث شد منم کمی بترسم و جیغ بزنم و کمی هم به سمت جلو خم بشم و گوشامو بگیرم که این کار مصادف شد با فرو رفتن تو بغل یونگی . یا خدااا این وضعیه ؟
سریع ازش فاصله گرفتم و به بقیه اعضا نگاه کردم که جیمین خندش گرفت .
جیمین : ایزابل گفتی نمیترسی که .
ایزابل 🌹 ن..نترسیدم که ...
یونگی 🎤 پس چیشد ؟
برگشتم و بهش نگاه کردم ،به طرز عجیبی داشت بهم نگاه میکرد ... طوری که توان نگاه کردن تو چشماش رو از دست دادم و نگاهمو ازش گرفتم و به صفحه تلویزیون نگاه کردم .
ایزابل 🌹 فقط چون حواسم به فیلم نبود و داشتم جواب یونگی رو میدادم و اون دختره .... یهو جیغ زد من ترسیدم . فقط همین وگرنه من از فیلم ترسناک نمیترسم .
یونگی 🎤 که اینطور.
سری تکون دادم و به مبل تکیه دادم که تهیونگ دست دراز کرد و یه بطری سوجو برداشت و درشو باز کرد .
شرط
²⁵ لایک
²⁰ کامنت
⁷ بازنشر
- ۲۵۹
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط