{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁸²


سوهو : اره اینطوری خیلی بهتر بود . پس حواست باشه دیگه امدم بهت هشدار بدم و بگم که تا میتونی تو این مدت کمی که همسر عزیزت داره بهش عشق بورز و ... اره خلاصه . خداحافظ رفیق جونمم .
از روی صندلیش بلند شد و با یه تنه از کنارم رد شد و رفت . الان ... جون اتِ من تحدید شد بدون اینکه خودش بدونه . اصلا اون گوه خورده همچین چیزایی به زبون میاره ، بابامو جلوی چشمم کشت بسش نبود ؟ هرگز نمیزارم دستت به اتِ من بخوره . نمیدونم چطوری روی صندلی فرود امدم .
جیمین : هیونگ خوبی؟
یونگی 🪽 نباید بزارم ازم حتی یک سانتی مترم دور بشه .
جیمین : نگران نباش کاری نمیتونه بکنه .
یونگی 🪽 از کجا میدونی؟اون عوضی همه کار ازش برمیاد . وقتی شب تولدم جلوی چشمم زد بابامو کشت به نظرت این کارو با ات نکنه ؟ نه نه نمیزارم ، نمیزارم حتی صورت قشنگشو ببینه چه برسه به اینکه بخواد منو با گرفتنش بدبخت کنه .
جیمین : هیونگ اروم باش باهم مواظبشیم باشه ؟
یونگی 🪽 باشه .
مکثی کوتاه کرد ‌.
جیمین :حالا ... اوضاع چطور پیش میره شیطون؟
سرمو بلند کردم و به جیمین نگاه کردم که چشمکی زد ، میدونم میخواد بحث و عوض کنه تا من بیشتر عصبی نشم و کنترلمو از دست ندم . ولی من اصلا حوصله ندارم اونطوری که میخواد همراهیش کنم .
یونگی 🪽 داشت خوب پیش می‌رفت ولی .... بگذریم .
جیمین : دعوا کردین؟
یونگی 🪽 نه ... بعدا بهت میگم الان اصلا حالم خوب نیست .
بلند شدم و رفتم سمت در .
جیمین : باشه .
یونگی 🪽 من رفتم خداحافظ.
جیمین : خداحافظ هیونگ .
از انباری خارج شدم و از مغازه هم بیرون زدم .نفس عمیقی کشیدم و به اسمون نگاه کردم . نمیزارم دوباره همون شخصی که بابامو ازم گرفت همه کسمم ازم بگیره . سوار ماشین شدم و سمت خونه راه افتادم . یه نگاه به ساعت کردم ۱۱:۵۰ بود . ساعت مثل چی میدوعه . حتما تا الان ات بیدار شده و گشنشه .
پس اول براش شام میگیرم و بعد میرم . جلوی یه رستوران نگه داشتم و غذا گرفتم و نشستم تو ماشین و با اخرین سرعت رفتم
سمت خونه . سریع نگهبانا در حیاطو باز کردن و رفتم داخل و ماشینو پارک کردم و پیاده شدم . امیدوارم ات ناراحت نشده باشه .


✨ ویو ات ساعت ۱۱:۳۰✨
با احساس تشنگی شدید بیدار شدم و دیدم تو اتاق رو تختم . مگه من تو ماشین پیش یونگی نبودم؟ اصلا یونگی کجاست؟
بلند شدم و موهامو جمع کردم و از اتاق رفتم بیرون و از پله ها پایین رفتم . مادرجون تو سالن نبود پس رفتم اشپزخونه .
ات ✨ اجوما ...
اجوما : بله خانم .
ات ✨ یکم بهم اب میدی ؟
اجوما : بله عزیزم .
یه لیوان اب بهم داد که یه نفس همشو سر کشیدم ... اخیش جیگرم خنک شد.
می سون : عه دخترم بیدار شدی؟
برگشتم سمت صدای مادر جون .
ات ✨ سلام مادرجون اره بیدار شدم ... فقط یونگی کجاست ؟
می‌سون: خب امد تو رو گذاشت و با عجله رفت... الانا دیگه میاد .
ات ✨ اها ، مرسی .
می‌سون: دخترم گشنت نیست؟
هرچی میگشتم درونم احساس گشنگی پیدا نمیکردم .
ات ✨ نه مادرجون .
با اینکه از صبح چیز زیادی نخورده بودم ولی معدم انگار پر بود .
می‌سون: باشه دخترم ولی بازم چیزی خواستی من تو اتاقمم باشه ؟
ات ✨ باشه مرسی .
از اشپزخونه خارج شدم و سمت اتاق رفتم و گوشیمو برداشتم تا به یونگی زنگ بزنم .
«مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد »
«مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد »
«مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد »
«مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد »
«مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد »
واااا چیشده یعنی؟ چرا جواب نمیده ؟ حتما گوشیش سایلنته . ولی ناراحت شدم .
...
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
دیدگاه ها (۳۷)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁹سه‌جین : آخ جون منو بکش ... آقا...

#عشق_بعد_نفرتپارت2ویو راوی: ات حرف جین رو تایید کرد و با اعض...

رمان: قلب در تاریکی

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

اول از همه میخام از همتون معذرت خواهی کنم که دیر پارت میزارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط