چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی>>>
p.3
[لطفا تو کار ادمین دخالت نشه]
دیگه شده
یعنی بعدی وجود نداره
یعنی ات دیگه امیدش رو از دست داده
اشک هاش بعد حرفی که به جونگکوک زد شروع به ریختن کرد
هق هق هاش به صدا در اومد
کنترلش رو از دست داده بود
جونگکوک اومد سمتش و اروم بغلش کرد
_گریه نکن عزیزم
حالا به نظر شما ات میتونست گریه نکنه ؟
ات میتونست بخاطر بچه بیگناهی که به خاطر خانوادش از دست رفته گریه نکنه؟
اون بچه تیکه ای از وجود ات بود
اون میتونست بچه رو حس کنه
درسته جونگکوک اینها رو نمیفهمید
ولی درک میکرد ....
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
یک ماهی میشه که از اون روز میگذره
ات دیگه مثل قبل نبود
اون دیگه مثل قبل به خانوادش اهمیت نمیداد
بهتره بگیم دیگه پیششون نمیرفت
"ازشون متنفر بود"
از اون روز به بعد ات خیلی اذیت میشد
هم درد داشت هم اندوه
"درد" چیزی بود که از توی وجودش می اومد
یک چیز مثل دل دردی که قرار نیست خوب بشه
....
جونگکوک سعی میکرد حالش رو خوب کنه
ولی نمیشد ...شایدم ات زیادی داشت بزرگش میکرد
اون بچه خیلی کوچیک بود
ولی ات با همون هم خوشحال بود
جونگکوکی دیگه نتونست ات رو ببینه و از حالش باخبر باشه
چون خانوادش نذاشتن گفتم شما حق ازدواج کردن باهم رو ندارین
جونگکوک تا یک مدت هی به ات زنگ میزد
ولی بعد یه مدت همون زنگ هم نمیزد
انگاری بیخیال ات شده بود
انگاری حسش عوض شده بود و شاید کس دیگری جای ات رو گرفته...
ادامه دارد....
درخواستی>>>
p.3
[لطفا تو کار ادمین دخالت نشه]
دیگه شده
یعنی بعدی وجود نداره
یعنی ات دیگه امیدش رو از دست داده
اشک هاش بعد حرفی که به جونگکوک زد شروع به ریختن کرد
هق هق هاش به صدا در اومد
کنترلش رو از دست داده بود
جونگکوک اومد سمتش و اروم بغلش کرد
_گریه نکن عزیزم
حالا به نظر شما ات میتونست گریه نکنه ؟
ات میتونست بخاطر بچه بیگناهی که به خاطر خانوادش از دست رفته گریه نکنه؟
اون بچه تیکه ای از وجود ات بود
اون میتونست بچه رو حس کنه
درسته جونگکوک اینها رو نمیفهمید
ولی درک میکرد ....
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
یک ماهی میشه که از اون روز میگذره
ات دیگه مثل قبل نبود
اون دیگه مثل قبل به خانوادش اهمیت نمیداد
بهتره بگیم دیگه پیششون نمیرفت
"ازشون متنفر بود"
از اون روز به بعد ات خیلی اذیت میشد
هم درد داشت هم اندوه
"درد" چیزی بود که از توی وجودش می اومد
یک چیز مثل دل دردی که قرار نیست خوب بشه
....
جونگکوک سعی میکرد حالش رو خوب کنه
ولی نمیشد ...شایدم ات زیادی داشت بزرگش میکرد
اون بچه خیلی کوچیک بود
ولی ات با همون هم خوشحال بود
جونگکوکی دیگه نتونست ات رو ببینه و از حالش باخبر باشه
چون خانوادش نذاشتن گفتم شما حق ازدواج کردن باهم رو ندارین
جونگکوک تا یک مدت هی به ات زنگ میزد
ولی بعد یه مدت همون زنگ هم نمیزد
انگاری بیخیال ات شده بود
انگاری حسش عوض شده بود و شاید کس دیگری جای ات رو گرفته...
ادامه دارد....
- ۱.۶k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط