ماه سرخ
p⁶
ما انسان ها خود خواه به دنیا اومدیم با این که میدونیم این دنیا برای ما نیس و از چیزی که ما فک میکنیم فرا ترشم هس
همیشه میگم از ما انسان ها قدرتمند ترش نیس این دنیا برای ماس ولی یه چیزو یادمون رفته قدرت واقعی گفتن در کلام نیس بله همون چیزیه از در سکوت و اروم اروم پیش میره و یهو همون انسانی که میگن قدرتمند تر از اون نیس با کف زمین یکی میشه و هیچ کسو دورش پیدا نمیکنه تا از دستش بگیره و بلندش که خود خواهی از درون ادمی به انسان میراث مونده ولی مدیریت اون بر عهده همون انسانه اینم به شخصیت اون فرد بستگی داره قدرت واقعی رو به دست بگیره یا قدرتی ناچیزی که داره رو به رخ دیگران بکشه بین این دو کلمات ساده شکاف عمیقی وجود داره که هر کسی اونو نمیتونه ادراک کنه و اینه که مهمه ادما به اندازه چیزی که میخوان رو میفهمن و تو حالا خودتو هر چقدر بکش تا به اون بفهمونی اون نمیفهمه چون اون تا جایی که به کارش میاد رو دوس داره بفهمه
ات کتاب دستشو بست
روی میز کنار تختش کتاب رو گذاشت و از روی تختش بلند شد
از پله ها بدو بدو پایین رفت و در حالی که کفشاشو پالتوش رو تنش میکرد گف
ات. مادر بزرگ من میرم بیرون
م. ات اومدنی از شیرینی فروشی از شیرینی هایی که دوس داریم بگیر بیار
ات. باشه
ات بیرون رف
یه چیزایی تو اون دهکده اون روز درست نبود
همه جا خون بود هیچ کس بیرون نبود و همه جا بسته شده بود حیوونای دهکده همشون تیکه تیکه شده بودن
اونا مرده بودن و خون هاشون همه جای دهکده ریخته بود ولی اون خونا با دست مالیده شده بودن به در و دیوار
ات به اطراف نگاه کرد تا خون ها رو دید جلو چشماشو گرفت
صدا گرگا میاومد
قطعا این کار اونا بود
ات سمت خونشون دوید و رفت
در خونه باز بود شیشه خونشون شکسته بود
ات بدو بدو داخل خونه رفت
مادر بزرگش توی خون ها زمین افتاده بود
و مرده بود روی گلوش آثار چنگ های عمیق جا مونده بود
ات یواش یواش شمت مادر بزرگش رف و روی زانو هاش نشست و سر مادر بزرگش رو تکون داد در حالی که از چشماش اشک میاومد سرشو روی دست مادر بزرگش گذاشت و گریه کرد
در حالی که ات گریه میکرد بادی تند به دهکده میاومد و درو پنجره ها رو تکون میداد
ات به هیچ کودوم اینا اهمیت نمیداد و بی سرو صدا به از دست دادن تنها کسش تو زندگی نگاه میکرد هیچ کاری برای مادر بزرگش نتونسته بود بکنه که زندگی کنه
اگه از خونه بیرون نرفته بود شاید میتونست مادربزرگشو نجات بده
در حالی که ات گریه میکرد
پسر داستان ما از بالای پله ها به ات و مادر بزرگش نگاه میکرد کوک دستای خونیشو با دستمالی که اسم ات روی اون دستمال گلدوزی شده بود میپاکید و اونو زمین انداخت و روش قدم گذاشت و از پله ها پایین رفت اون پالتو سیاهشو از روی نرده ها برداشت و بازم تنش کرد و از اون خونه بیرون رفت
لایک ۶۰
کامنت ۶۰
بازنشر ۱۰
ما انسان ها خود خواه به دنیا اومدیم با این که میدونیم این دنیا برای ما نیس و از چیزی که ما فک میکنیم فرا ترشم هس
همیشه میگم از ما انسان ها قدرتمند ترش نیس این دنیا برای ماس ولی یه چیزو یادمون رفته قدرت واقعی گفتن در کلام نیس بله همون چیزیه از در سکوت و اروم اروم پیش میره و یهو همون انسانی که میگن قدرتمند تر از اون نیس با کف زمین یکی میشه و هیچ کسو دورش پیدا نمیکنه تا از دستش بگیره و بلندش که خود خواهی از درون ادمی به انسان میراث مونده ولی مدیریت اون بر عهده همون انسانه اینم به شخصیت اون فرد بستگی داره قدرت واقعی رو به دست بگیره یا قدرتی ناچیزی که داره رو به رخ دیگران بکشه بین این دو کلمات ساده شکاف عمیقی وجود داره که هر کسی اونو نمیتونه ادراک کنه و اینه که مهمه ادما به اندازه چیزی که میخوان رو میفهمن و تو حالا خودتو هر چقدر بکش تا به اون بفهمونی اون نمیفهمه چون اون تا جایی که به کارش میاد رو دوس داره بفهمه
ات کتاب دستشو بست
روی میز کنار تختش کتاب رو گذاشت و از روی تختش بلند شد
از پله ها بدو بدو پایین رفت و در حالی که کفشاشو پالتوش رو تنش میکرد گف
ات. مادر بزرگ من میرم بیرون
م. ات اومدنی از شیرینی فروشی از شیرینی هایی که دوس داریم بگیر بیار
ات. باشه
ات بیرون رف
یه چیزایی تو اون دهکده اون روز درست نبود
همه جا خون بود هیچ کس بیرون نبود و همه جا بسته شده بود حیوونای دهکده همشون تیکه تیکه شده بودن
اونا مرده بودن و خون هاشون همه جای دهکده ریخته بود ولی اون خونا با دست مالیده شده بودن به در و دیوار
ات به اطراف نگاه کرد تا خون ها رو دید جلو چشماشو گرفت
صدا گرگا میاومد
قطعا این کار اونا بود
ات سمت خونشون دوید و رفت
در خونه باز بود شیشه خونشون شکسته بود
ات بدو بدو داخل خونه رفت
مادر بزرگش توی خون ها زمین افتاده بود
و مرده بود روی گلوش آثار چنگ های عمیق جا مونده بود
ات یواش یواش شمت مادر بزرگش رف و روی زانو هاش نشست و سر مادر بزرگش رو تکون داد در حالی که از چشماش اشک میاومد سرشو روی دست مادر بزرگش گذاشت و گریه کرد
در حالی که ات گریه میکرد بادی تند به دهکده میاومد و درو پنجره ها رو تکون میداد
ات به هیچ کودوم اینا اهمیت نمیداد و بی سرو صدا به از دست دادن تنها کسش تو زندگی نگاه میکرد هیچ کاری برای مادر بزرگش نتونسته بود بکنه که زندگی کنه
اگه از خونه بیرون نرفته بود شاید میتونست مادربزرگشو نجات بده
در حالی که ات گریه میکرد
پسر داستان ما از بالای پله ها به ات و مادر بزرگش نگاه میکرد کوک دستای خونیشو با دستمالی که اسم ات روی اون دستمال گلدوزی شده بود میپاکید و اونو زمین انداخت و روش قدم گذاشت و از پله ها پایین رفت اون پالتو سیاهشو از روی نرده ها برداشت و بازم تنش کرد و از اون خونه بیرون رفت
لایک ۶۰
کامنت ۶۰
بازنشر ۱۰
- ۷.۴k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط