love mafia
سئول، شهری که در شب همچون ماری خوش خط و خال، سم خطر رو در رگهاش جاری میکرد، زیر نور نئونهای فریبنده، جنگی پنهان در جریان بود. جنگی بین سایهها و خاندانهای مافیایی که برای قدرت و بقا، حاضر بودن خون بریزن.
کیم جین، رئیس بیرحم یکی از همین خاندانها، مردی که قلبش در معاملات مرگ و زندگی گم شده بود، هرگز فکرش رو هم نمیکرد که روزی، در میون این همه سیاهی، بارقهای از نور، مسیرش رو روشن کنه.
بارون نمنم میبارید و خیابانهای سئول رو نقرهفام کرده بود.
رئیس مافیای بیرحم و قدرتمندی که زندگی یکنواختی داشت؛ خشونت، خیانت و دسیسه، رفقای همیشگی اون بودن. قلبش سرد و روحش خسته از این دنیای بیرحم بود. اما تقدیر بازی عجیبی در سر داشت.
جین در رستورانی لوکس نشسته بود و شامپاینش رو مزهمزه میکرد. اما همه چیز با ورود دختری ساده و معصوم به اون رستوران تغییر کرد؛ دختری با چشمانی معصوم و لبخندی که میتونست زمستون رو به بهار تبدیل کنه. دختر مانند نور خورشید در یه روز ابری به زندگی تاریک جین تابید. سادگی، مهربانی و لبخندهای معصومانهاش، حصارهای یخیِ دور قلب جین رو ذره ذره آب کرد.
اونها شروع به دیدار کردن؛ در کافههای دنج، پارکهای خلوت و گالریهای هنری. جین برای اولین بار در زندگیاش احساس میکرد که میتونه خود واقعیاش باشه، فارغ از نقاب رئیس مافیا. دختر با سادگی و مهربانیاش یخهای قلب جین رو آب میکرد و پسر رو به دنیای احساسات انسانی باز میگردوند.
اما این آرامش دیری نپایید. گروه رقیب، "اژدهای سیاه"، که همیشه به دنبال فرصتی برای ضربه زدن به جین بودن، از رابطهی رئیس کیم با ا/ت باخبر شدن و دختر رو دزدیدن تا جین رو تحت سلطه خودشون در بیارن.
وقتی خبر ربوده شدن دختر به جین رسید، دنیا دور سرش چرخید. خشم و ترسی که در وجودش زبانه میکشید، غیرقابل کنترل بود. ا/ت، تنها نقطهی روشن زندگیاش، در خطر بود. جین نمیتونست اجازه بده کسی به دخترش آسیبی برسونه.
تموم نیروهاش رو جمع کرد. چهرهاش سرد و بیرحم بود، درست مانند روزهای قبل از دیدن ا/ت. اما این بار خشمش رنگ دیگری داشت. اون برای انتقام و نجات کسی که دوستش داشت میجنگید.
های عزیزان اینم از تک پارتی از نامجون لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
نظرتون رو حتما واسم کامنت کنید دوست دارم نظرتون رو بدونم
ادامه تک پارتی داخل کامنت ها
کیم جین، رئیس بیرحم یکی از همین خاندانها، مردی که قلبش در معاملات مرگ و زندگی گم شده بود، هرگز فکرش رو هم نمیکرد که روزی، در میون این همه سیاهی، بارقهای از نور، مسیرش رو روشن کنه.
بارون نمنم میبارید و خیابانهای سئول رو نقرهفام کرده بود.
رئیس مافیای بیرحم و قدرتمندی که زندگی یکنواختی داشت؛ خشونت، خیانت و دسیسه، رفقای همیشگی اون بودن. قلبش سرد و روحش خسته از این دنیای بیرحم بود. اما تقدیر بازی عجیبی در سر داشت.
جین در رستورانی لوکس نشسته بود و شامپاینش رو مزهمزه میکرد. اما همه چیز با ورود دختری ساده و معصوم به اون رستوران تغییر کرد؛ دختری با چشمانی معصوم و لبخندی که میتونست زمستون رو به بهار تبدیل کنه. دختر مانند نور خورشید در یه روز ابری به زندگی تاریک جین تابید. سادگی، مهربانی و لبخندهای معصومانهاش، حصارهای یخیِ دور قلب جین رو ذره ذره آب کرد.
اونها شروع به دیدار کردن؛ در کافههای دنج، پارکهای خلوت و گالریهای هنری. جین برای اولین بار در زندگیاش احساس میکرد که میتونه خود واقعیاش باشه، فارغ از نقاب رئیس مافیا. دختر با سادگی و مهربانیاش یخهای قلب جین رو آب میکرد و پسر رو به دنیای احساسات انسانی باز میگردوند.
اما این آرامش دیری نپایید. گروه رقیب، "اژدهای سیاه"، که همیشه به دنبال فرصتی برای ضربه زدن به جین بودن، از رابطهی رئیس کیم با ا/ت باخبر شدن و دختر رو دزدیدن تا جین رو تحت سلطه خودشون در بیارن.
وقتی خبر ربوده شدن دختر به جین رسید، دنیا دور سرش چرخید. خشم و ترسی که در وجودش زبانه میکشید، غیرقابل کنترل بود. ا/ت، تنها نقطهی روشن زندگیاش، در خطر بود. جین نمیتونست اجازه بده کسی به دخترش آسیبی برسونه.
تموم نیروهاش رو جمع کرد. چهرهاش سرد و بیرحم بود، درست مانند روزهای قبل از دیدن ا/ت. اما این بار خشمش رنگ دیگری داشت. اون برای انتقام و نجات کسی که دوستش داشت میجنگید.
های عزیزان اینم از تک پارتی از نامجون لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
نظرتون رو حتما واسم کامنت کنید دوست دارم نظرتون رو بدونم
ادامه تک پارتی داخل کامنت ها
- ۱۰.۲k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط