ادامه پارت ۴۲
رنگ از چهرهی جونگکوک پرید و جاش رو یک خشمِ ترسناک گرفت. خدمتکار با وحشت افتاد روی زانوهاش و با لرزش شروع کرد به التماس: «ق-قربان… غلط کردم… توروخدا ببخشید… دستم لغزید…»
جونگکوک از جا بلند شد. رگهای گردنش متورم شده بود. دستش رفت سمت کمربندش تا تنبیهش کنه. اما قبل از اینکه حرکتی بکنه، سرش رو چرخوند سمت من. با لحنی سرد و خشک پرسید: «تهیونگ… به نظرت با کسی که اینقدر بیدقته و توی این عمارت گند میزنه باید چیکار کرد؟ تو بگو حکمش چیه.»
خشکم زد. فهمیدم اینم یه امتحانه. اگه میگفتم ببخشش، جونگکوک فکر میکرد هنوز قانونِ سختگیرانهی اینجا رو قبول ندارم. اگه میگفتم بزنش، دلم برای اون خدمتکارِ بیگناه میسوخت. باید جوابی میدادم که هم حد خودم رو نشون بده و هم قانونِ عمارت رو.
سرم رو انداختم پایین و با لحنی آروم گفتم: «اینجا عمارتِ توئه و قانون، قانونِ توئه جونگکوک… هر تصمیمی که خودت بگیری درسته. ولی شاید اگه امروز فقط از حقوقش کسر بشه و دیگه اجازه ندن سمت اتاق کار بیاد، درسش رو یاد بگیره.» جونگکوک چند لحظه نگاهم کرد. از اینکه وارد بحث تنبیه نشدم و همهچیز رو به خودش واگذار کردم خوشش اومد. رو کرد به خدمتکار و با لحن برندهای غرید: «شنیدی چی گفت؟ گمشو بیرون و این کثافتکاری رو تمیز کن. فقط به خاطر حرف تهیونگ تنبیه بدنی نمیشی، ولی دیگه پات به این اتاق باز نمیشه!»
خدمتکار با گریه تشکر کرد و با عجله رفت. جونگکوک برگشت سمتم، نفس عمیقی کشید و گفت: «خوب جمعش کردی. حالا برو آماده شو، وقتشه.»
لبخندی روی لبم نشست. امروز اولین روز مدرسهی اونجین بود.
نیم ساعت بعد، هر سه نفرمون توی ماشین شاسیبلندِ مشکی جونگکوک نشسته بودیم. اونجین با اون لباس فرمِ سرمهای و کولهپشتیِ صورتی که خودش با ذوق انتخاب کرده بود، وسط ما نشسته بود و مدام دستهاش رو تکون میداد و از دوستهای جدیدی که قراره پیدا کنه حرف میزد.
وقتی رسیدیم جلوی مدرسهی خصوصی، اونجین دست من و جونگکوک رو محکم گرفت. جونگکوک مثل یک پدر واقعی و مقتدر خم شد، کلاهِ فرمِ اونجین رو مرتب کرد و گفت: «توی مدرسه هوای خودت رو داشته باش. هر کی اذیتت کرد فقط اسم من رو بیار.» اونجین خندید و پرید بغل جونگکوک: «چشم آقای رئیس!» بعد برگشت و من رو محکم بغل کرد: «داداشی، عصر میای دنبالم دیگه؟»
گونهش رو بوسیدم. «معلومه که میام فسقلی. برو که دیرت نشه.»
با دویدنِ اونجین به سمت حیاط مدرسه، من و جونگکوک کنار ماشین ایستاده بودیم و نگاهش میکردیم. جونگکوک دستش رو دور شونهام انداخت و من رو به خودش نزدیک کرد. توی اون لحظه، وسط آفتاب صبحگاهی، هیچ خبری از ترس و سیلی نبود؛ فقط حسِ گرمِ یک خانوادهی واقعی بود که هرچند زیر سایهی قوانین سخت ساخته شده بود، اما امنیتِ اونجین رو تضمین میکرد. من با آرامش سرم رو به بازوی جونگکوک تکیه دادم و حس کردم همهچیز بالاخره داره سر جای خودش قرار میگیره.
[پایان پارت ۴۲]
جونگکوک از جا بلند شد. رگهای گردنش متورم شده بود. دستش رفت سمت کمربندش تا تنبیهش کنه. اما قبل از اینکه حرکتی بکنه، سرش رو چرخوند سمت من. با لحنی سرد و خشک پرسید: «تهیونگ… به نظرت با کسی که اینقدر بیدقته و توی این عمارت گند میزنه باید چیکار کرد؟ تو بگو حکمش چیه.»
خشکم زد. فهمیدم اینم یه امتحانه. اگه میگفتم ببخشش، جونگکوک فکر میکرد هنوز قانونِ سختگیرانهی اینجا رو قبول ندارم. اگه میگفتم بزنش، دلم برای اون خدمتکارِ بیگناه میسوخت. باید جوابی میدادم که هم حد خودم رو نشون بده و هم قانونِ عمارت رو.
سرم رو انداختم پایین و با لحنی آروم گفتم: «اینجا عمارتِ توئه و قانون، قانونِ توئه جونگکوک… هر تصمیمی که خودت بگیری درسته. ولی شاید اگه امروز فقط از حقوقش کسر بشه و دیگه اجازه ندن سمت اتاق کار بیاد، درسش رو یاد بگیره.» جونگکوک چند لحظه نگاهم کرد. از اینکه وارد بحث تنبیه نشدم و همهچیز رو به خودش واگذار کردم خوشش اومد. رو کرد به خدمتکار و با لحن برندهای غرید: «شنیدی چی گفت؟ گمشو بیرون و این کثافتکاری رو تمیز کن. فقط به خاطر حرف تهیونگ تنبیه بدنی نمیشی، ولی دیگه پات به این اتاق باز نمیشه!»
خدمتکار با گریه تشکر کرد و با عجله رفت. جونگکوک برگشت سمتم، نفس عمیقی کشید و گفت: «خوب جمعش کردی. حالا برو آماده شو، وقتشه.»
لبخندی روی لبم نشست. امروز اولین روز مدرسهی اونجین بود.
نیم ساعت بعد، هر سه نفرمون توی ماشین شاسیبلندِ مشکی جونگکوک نشسته بودیم. اونجین با اون لباس فرمِ سرمهای و کولهپشتیِ صورتی که خودش با ذوق انتخاب کرده بود، وسط ما نشسته بود و مدام دستهاش رو تکون میداد و از دوستهای جدیدی که قراره پیدا کنه حرف میزد.
وقتی رسیدیم جلوی مدرسهی خصوصی، اونجین دست من و جونگکوک رو محکم گرفت. جونگکوک مثل یک پدر واقعی و مقتدر خم شد، کلاهِ فرمِ اونجین رو مرتب کرد و گفت: «توی مدرسه هوای خودت رو داشته باش. هر کی اذیتت کرد فقط اسم من رو بیار.» اونجین خندید و پرید بغل جونگکوک: «چشم آقای رئیس!» بعد برگشت و من رو محکم بغل کرد: «داداشی، عصر میای دنبالم دیگه؟»
گونهش رو بوسیدم. «معلومه که میام فسقلی. برو که دیرت نشه.»
با دویدنِ اونجین به سمت حیاط مدرسه، من و جونگکوک کنار ماشین ایستاده بودیم و نگاهش میکردیم. جونگکوک دستش رو دور شونهام انداخت و من رو به خودش نزدیک کرد. توی اون لحظه، وسط آفتاب صبحگاهی، هیچ خبری از ترس و سیلی نبود؛ فقط حسِ گرمِ یک خانوادهی واقعی بود که هرچند زیر سایهی قوانین سخت ساخته شده بود، اما امنیتِ اونجین رو تضمین میکرد. من با آرامش سرم رو به بازوی جونگکوک تکیه دادم و حس کردم همهچیز بالاخره داره سر جای خودش قرار میگیره.
[پایان پارت ۴۲]
- ۲۵۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط