{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۳

پارت ۴۳: بوی باروت، آژیرِ مانور و شلیک‌های رنگی
عصر که شد و کارهای روزمره تموم شد، جونگ‌کوک پوشه‌ها رو بست و با یک لبخند مرموز نگاهم کرد. «تهیونگ، تا کی می‌خوای پشت این میز بشینی و برگه‌ها رو تیک بزنی؟ بلند شو وقتشه یکم انرژی بسوزونی.»

با تعجب دنبالش راه افتادم. از پله‌های مارپیچِ زیرزمین عمارت پایین رفتیم؛ جایی که تا حالا ندیده بودم. یک سالن بزرگِ تیراندازیِ فوق‌مدرن با دیوارهای ضدصدا و ردیفی از اسلحه‌های مختلف. بوی فلز سرد و باروت توی فضا پیچیده بود. جونگ‌کوک یک هدفون محافظ روی گوش‌هام گذاشت، یک کلت مشکیِ خوش‌دست رو از روی میز برداشت و خشابش رو با یک حرکت حرفه‌ای جا انداخت.

پشت سرم ایستاد، عطر تلخش کل حواسم رو پر کرد. دست‌های گرم و قوی‌ش رو روی دست‌هام گذاشت و اسلحه رو بین انگشت‌هام محکم کرد. سینه‌ش به پشتم چسبیده بود و نفس‌های داغش به گوشم می‌خورد. «نفس عمیق بکش… دستت رو شل نکن، قنداق رو محکم بگیر… فقط روی مرکز سیبل تمرکز کن.»

ضربان قلبم رفته بود بالا. روی نقطه‌ی قرمز سیبل که سی متر اون‌طرف‌تر بود قفل کردم. جونگ‌کوک انگشتم رو روی ماشه فشار داد.

بنگ!
لگدِ اسلحه دستم رو تکون داد، ولی جونگ‌کوک با بازوهاش محکم نگهم داشت. پوکه‌ی داغ روی زمین افتاد و صدای جرنگ‌جرنگش پیچید. برگه برگشت جلو؛ تیر درست خورده بود به حلقه‌ی دومِ نزدیک مرکز!

جونگ‌کوک خندید و با دست زد روی شونه‌ام: «استعدادش رو داری! حالا سه تا تیر دیگه پشت سر هم بزن.» با هیجان سه بار دیگه شلیک کردم و صدای کوبنده‌ی شلیک‌ها تمام کسالتِ این چند روز رو شست و برد.

هنوز از هیجان تیراندازی نفس‌نفس می‌زدم که ناگهان کل سالن قرمز شد و یک آژیرِ ممتد و بلند فضای عمارت رو لرزوند! ووووو… ووووو…

قلبم ریخت، فکر کردم حمله شده! ولی جونگ‌کوک با خونسردی و یک نیشخندِ کشنده بی‌سیمِ روی کمربندش رو کشید: «کد صفر! مانورِ آمادگی سطح یک؛ تخلیه و محاصره‌ی محوطه‌ی بیرونی همین حالا!»

تازه فهمیدم همه‌چیز یک مانورِ سرزده برای تست سرعت بادیگاردهاست. جونگ‌کوک دستم رو گرفت و با قدم‌های سریع و دوندگی از پله‌ها بالا رفتیم. درِ خروجی عمارت باز شد؛ صدای ترمز شدید چند تا شاسی‌بلند مشکی روی سنگ‌فرش‌ها پیچید، بادیگاردها با تجهیزات و سرعتِ رعدآسا از ماشین‌ها پریدن بیرون، چراغ‌های گردانِ قرمز و آبی محوطه رو روشن کرده بود و ظرف کمتر از سی ثانیه تمام خروجی‌ها و انبارها مهروموم شدن. دیدن اون‌همه نظم و ابهت زیر دست جونگ‌کوک آدرنالینم رو به اوج رسوند.

جونگ‌کوک به ساعتِ مچیش نگاه کرد. «بیست و هشت ثانیه… بد نیست، ولی جای کار داره.» بعد بی‌سیم رو بالا آورد و با لحن شوخ و پرانرژی گفت: «خب بچه‌ها، تمرین جدی تموم شد! وقتشه ببینم توی جنگ تن‌به‌تن چقدر فرز هستید. تفنگ‌های پینت‌بال رو بیارید محوطه‌ی جنگلی!»

همه‌ی بادیگاردها با شنیدن این حرف لبخند زدن و تجهیزاتِ مسابقه حاضر شد. جلیقه‌های محافظ رو پوشیدیم؛ جونگ‌کوک یک اسلحه پینت‌بالِ تمام‌اتوماتیک دستم داد. تیم‌ها تقسیم شدن: من و جونگ‌کوک و سه تا از بادیگاردها تیم مشکی، و بقیه‌ی بچه‌ها تیم سفید.

با صدای سوت، بازی شروع شد. جونگ‌کوک داد زد: «بدو تهیونگ، کاور بگیر!»

هر دو با تمام توان دویدیم لای درخت‌های بلند محوطه و پشت موانع چوبی سنگر گرفتیم. گلوله‌های ژله‌ایِ رنگی با صدای ترق‌وتروق به تنه‌ی درخت‌ها و دیواره‌ها می‌خوردن و پخش می‌شدن. همه‌جا پر از صدای دویدن، خنده و دادوفریاد بود.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۴۳

پارت ۴۴

ادامه پارت ۴۲

پارت ۴۲

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۴«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️صدای شلیک هنوز ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط