Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 12
مرلین کمی گیج شد...به طرف پسرک که حالا پشتش ایستاده بود چرخید و ادامه داد...
مرلین: منظورت چیه؟...
جئون: مهم نیست...فقط خواستم بگم زیاد دم پر...لارا نرو...
مرلین: اون وقت چرا؟...
جئون: چون به جرم عشقت به من میگشتت...فکر میکنه به خواطر من این کارا رو میکنی...از اونجایی که زبون درازی داری...زود کارت رو میسازه...این زبونت رو جمع کن...تا سرت رو به باد نداده...
مرلین :ببینید رئیس...من نمیدونم که اون یارو لارا کیه...چیکار میکنه...و کجاست...ولی من ...حتی به خودش هم گفتم...من اصلا نمیخوام با چاپلوسی و خود شیرینی خودم رو بچسبونم به شما...
جئون: میدونم...
مرلین: خوب...
جئون: فکر کردی اون باور میکنه؟...من خوب لارا رو میشناسم...
بعد از مکثی از جاش بلند شد...
جئون: برای ناهار هم بیا پایین وگرنه فکر میکنه برای خود شیرینی نیومدی...
بعد از این حرفش بدون این که حرفی از طرف مرلین بشنوه محل رو ترک کرد...و مرلین موند و کلی سوال..
....
سرش رو بیرون آورد به ساعت خیره شد...ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه رو نشون میداد...کش و قوسی به کمرش داد و به طرف در رفت...از اتاقش خارج شد و به طرف کافه حرکت کرد..وارد شد...ولی همونجا متوجه حضور افراد جدیدی که خیلی سنگین نگاهش میکردن شد...که همونجا یاد حرف های جئون افتاد...و فهمید...آروم و زیر لب جوری که کسی نشنوه زم زمه کرد...
مرلین: خوب مثل این که قراره کتک بخورم...
آروم به طرف میز غذا خوری رفت و برای خودش غذا گرفت...به طرف یکی از میزا رفت و نشست...و شروع کرد به خوردن...با این که سعی میکرد به رو نیاره...ولی بازم متوجه نگاه هایی که از دور تا دورش بودن شده بود...کاملا متوجه محاصره شدنش شده بود...حیف...حیف بود که نمیتونست بزنه فکشون رو بیاره پایین و لی یه چیزی رو خوب میدونست...این که قراره کتک بخوره...بعد از غذا خوردن سینی غذاش رو تحویل داد...در حالی که پشت به جمعیت بود...نزدیک شدن چند نفر رو احساس کرد...نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد...
مرلین: شروع شد...
....
ادامه دارد...
...
به عشق کسایی که حمایت کردن گذاشتم🙂↔️
شرايط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
Part 12
مرلین کمی گیج شد...به طرف پسرک که حالا پشتش ایستاده بود چرخید و ادامه داد...
مرلین: منظورت چیه؟...
جئون: مهم نیست...فقط خواستم بگم زیاد دم پر...لارا نرو...
مرلین: اون وقت چرا؟...
جئون: چون به جرم عشقت به من میگشتت...فکر میکنه به خواطر من این کارا رو میکنی...از اونجایی که زبون درازی داری...زود کارت رو میسازه...این زبونت رو جمع کن...تا سرت رو به باد نداده...
مرلین :ببینید رئیس...من نمیدونم که اون یارو لارا کیه...چیکار میکنه...و کجاست...ولی من ...حتی به خودش هم گفتم...من اصلا نمیخوام با چاپلوسی و خود شیرینی خودم رو بچسبونم به شما...
جئون: میدونم...
مرلین: خوب...
جئون: فکر کردی اون باور میکنه؟...من خوب لارا رو میشناسم...
بعد از مکثی از جاش بلند شد...
جئون: برای ناهار هم بیا پایین وگرنه فکر میکنه برای خود شیرینی نیومدی...
بعد از این حرفش بدون این که حرفی از طرف مرلین بشنوه محل رو ترک کرد...و مرلین موند و کلی سوال..
....
سرش رو بیرون آورد به ساعت خیره شد...ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه رو نشون میداد...کش و قوسی به کمرش داد و به طرف در رفت...از اتاقش خارج شد و به طرف کافه حرکت کرد..وارد شد...ولی همونجا متوجه حضور افراد جدیدی که خیلی سنگین نگاهش میکردن شد...که همونجا یاد حرف های جئون افتاد...و فهمید...آروم و زیر لب جوری که کسی نشنوه زم زمه کرد...
مرلین: خوب مثل این که قراره کتک بخورم...
آروم به طرف میز غذا خوری رفت و برای خودش غذا گرفت...به طرف یکی از میزا رفت و نشست...و شروع کرد به خوردن...با این که سعی میکرد به رو نیاره...ولی بازم متوجه نگاه هایی که از دور تا دورش بودن شده بود...کاملا متوجه محاصره شدنش شده بود...حیف...حیف بود که نمیتونست بزنه فکشون رو بیاره پایین و لی یه چیزی رو خوب میدونست...این که قراره کتک بخوره...بعد از غذا خوردن سینی غذاش رو تحویل داد...در حالی که پشت به جمعیت بود...نزدیک شدن چند نفر رو احساس کرد...نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد...
مرلین: شروع شد...
....
ادامه دارد...
...
به عشق کسایی که حمایت کردن گذاشتم🙂↔️
شرايط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
- ۱.۳k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط