Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 10
بعد از رفتن کوک...یه کم توی اتاق ها گشت و رفت توی آشپزخونه در کابینت ها و یخچال هارو باز کرد...و بعد متعجب به همه جا خیره شد...
مرلین: چطور...همه یخچال ها و کابینت ها پره؟...وا
بعد از این حرفش برای خودش یه رامیون و کمی هم کیمچی درست کرد...و بعد از خوردن راهی حمام شد...وقتی همه کار هاش تموم شد...موهاش رو خشک کرد...و ولو شد روی تختش...ولی چیزی ذهنش رو مشغول کرده بود...پسرک برای لحظه ای از ذهن مرلین بیرون نمیرفت و همه فکر و ذکر مرلین شده بود کوک...که بعد از چند دقیقه سرش رو تکون داد که از افکارش بیاد بیرون...
مرلین: هعی دختر...تو چت شده؟...دیونه شدی؟....هوففف ولی چقدر جذاب بوددددد....
سرش رو گذاشت تو بالشت و جیغی توی بالشت کشید...و بعد از مدتی و با فکر به کوک بالاخره خوابش برد...
....
به خواطر این که فکر میکرد اتاق اشتباهی رو بهش دادن وسایلش رو در نیورده بود کار های لازم رو انجام داد...این بار هم مثل دیروز یه لباس کیوت و پاستیلی رنگ پوشید و آرایشی دخترونه و لایت کرد و به طرف شرکت رفت...مسیر زیادی نبود پس تصمیم گرفت پیاده بره...بعد از مدتی سرش رو بلند کرد و با شرکت بزرگ جئون رو به رو شد...تقریبا جای جای شرکت رو یاد گرفته بود...پس تا صدای رابرت در نیومده باید کارش رو شروع میکرد...وارد شرکت شد...به طرف کافه رفت و یه قهوه تلخ برای خودش گرفت و به طرف اتاقش رفت...در رو باز کرد و وارد اتاقش شد... خواست در رو ببنده...که بوی عطر تلخی رو حس کرد...کمی توی اون حالت موند و سرش رو کمی کج کرد...ولی چیزی ندید...کامل چرخید...متوجه صندلی که به طرف پنجره بود شد...کاملا فهمیده بود که کسی توی اتاقه و بوی عطر تلخ و تندش لوش میداد...خودش بود...جئون...مرلین کمی ترسید...ولی سعی کرد نشون نده...که سندلی چرخید...و مرلین با پسری که با کت و شلوار مشکلی...و یک حلال ماه که به جیب کنش وصل بود...رو به رو شد...تنها چیزی که اونجا مانع دیدن پسر بود...ماسک مشکی رنگ روی صورتش بود...
....
ادامه دارد....
Part 10
بعد از رفتن کوک...یه کم توی اتاق ها گشت و رفت توی آشپزخونه در کابینت ها و یخچال هارو باز کرد...و بعد متعجب به همه جا خیره شد...
مرلین: چطور...همه یخچال ها و کابینت ها پره؟...وا
بعد از این حرفش برای خودش یه رامیون و کمی هم کیمچی درست کرد...و بعد از خوردن راهی حمام شد...وقتی همه کار هاش تموم شد...موهاش رو خشک کرد...و ولو شد روی تختش...ولی چیزی ذهنش رو مشغول کرده بود...پسرک برای لحظه ای از ذهن مرلین بیرون نمیرفت و همه فکر و ذکر مرلین شده بود کوک...که بعد از چند دقیقه سرش رو تکون داد که از افکارش بیاد بیرون...
مرلین: هعی دختر...تو چت شده؟...دیونه شدی؟....هوففف ولی چقدر جذاب بوددددد....
سرش رو گذاشت تو بالشت و جیغی توی بالشت کشید...و بعد از مدتی و با فکر به کوک بالاخره خوابش برد...
....
به خواطر این که فکر میکرد اتاق اشتباهی رو بهش دادن وسایلش رو در نیورده بود کار های لازم رو انجام داد...این بار هم مثل دیروز یه لباس کیوت و پاستیلی رنگ پوشید و آرایشی دخترونه و لایت کرد و به طرف شرکت رفت...مسیر زیادی نبود پس تصمیم گرفت پیاده بره...بعد از مدتی سرش رو بلند کرد و با شرکت بزرگ جئون رو به رو شد...تقریبا جای جای شرکت رو یاد گرفته بود...پس تا صدای رابرت در نیومده باید کارش رو شروع میکرد...وارد شرکت شد...به طرف کافه رفت و یه قهوه تلخ برای خودش گرفت و به طرف اتاقش رفت...در رو باز کرد و وارد اتاقش شد... خواست در رو ببنده...که بوی عطر تلخی رو حس کرد...کمی توی اون حالت موند و سرش رو کمی کج کرد...ولی چیزی ندید...کامل چرخید...متوجه صندلی که به طرف پنجره بود شد...کاملا فهمیده بود که کسی توی اتاقه و بوی عطر تلخ و تندش لوش میداد...خودش بود...جئون...مرلین کمی ترسید...ولی سعی کرد نشون نده...که سندلی چرخید...و مرلین با پسری که با کت و شلوار مشکلی...و یک حلال ماه که به جیب کنش وصل بود...رو به رو شد...تنها چیزی که اونجا مانع دیدن پسر بود...ماسک مشکی رنگ روی صورتش بود...
....
ادامه دارد....
- ۳۷۲
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط