Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 18
با صدای رسیدیم راننده نگاهش رو از مرلین گرفت...در ماشین براش باز شد...مرلین رو بغل کرد و وارد بیمارستان شد...
کوک: یکی کمک کنهههه
پرستار: چی شده جناب؟..
کوک: خون ریزی داخلی کرده...یکی کمک کنه..
پرستار کمی فاصله گرفت و با یه تخت برگشت...
پرستار: لطفا بزاریدش اینجا سریع...ممکنه جای حساسی خون ریزی کرده باشه...
جانکوک سریع مرلین رو روی تخت گذاشت...پرستار ها مرلین رو به اتاق عمل منتقل کردن...جانکوک که حتی نمیدونست چی شده...فقط چون تهیونگ گفته بود میدونست که خونریزی داخلی کرده...ساعت ها از رفتنش به اتاق عمل میگذشت...جانکوک که یه جا بند نمیشد...کل اتاق رو متر میکرد...انقدر کلافه و بی حوصله شده بود که کوچیک ترین صدایی اذیتش میکرد...واسه همین اون بخش بیمارستان رو اجاره کرده بود که کسی اذیتش نکنه...بالاخره بعد از چند ساعت در اتاق عمل باز شد و دکتر ازش خارج شد...جانکوک که تمام این مدت منتظر این لحظه بود سریع به طرف دکتر رفت...
جانکوک: حالش چطوره؟...(استرسی)
دکتر: نصبتتون با این خانم چیه؟..
جانکوک: من...خوب من...من دوست پسرشم...
دکتر: آهان...و یه سوال...از کجا فهمیدید ایشون خون ریزی داخلی کرده؟..
جانکوک: دوستم گفت...آخه اون دکتره
دکتر: آهان...دکتر ماهری هست...چون هر کس دیگه ای بود متوجه نمیشد...خوب حالشون خوبه...خطر از بیخ گوشش رد شد...
جانکوک: واقعا؟...هوففففففففف
دکتر: باید بیشتر مراقبش باشید...
جاکوک: چشم شرمنده...دکتر
دکتر: بله؟.
جانکوک: میتونم برم...ببینمش؟
دکتر: یه نیم ساعت یه ساعت دیگه...بله میتونید...
جانکوک: باشه ممنون...
....
ادامه دارد...
...
اینم از پارت جدیدددد حمایت کنید خوشگلاا😘
...
شرایط
۲۸ لایک
۲۸ کامنت😘
Part 18
با صدای رسیدیم راننده نگاهش رو از مرلین گرفت...در ماشین براش باز شد...مرلین رو بغل کرد و وارد بیمارستان شد...
کوک: یکی کمک کنهههه
پرستار: چی شده جناب؟..
کوک: خون ریزی داخلی کرده...یکی کمک کنه..
پرستار کمی فاصله گرفت و با یه تخت برگشت...
پرستار: لطفا بزاریدش اینجا سریع...ممکنه جای حساسی خون ریزی کرده باشه...
جانکوک سریع مرلین رو روی تخت گذاشت...پرستار ها مرلین رو به اتاق عمل منتقل کردن...جانکوک که حتی نمیدونست چی شده...فقط چون تهیونگ گفته بود میدونست که خونریزی داخلی کرده...ساعت ها از رفتنش به اتاق عمل میگذشت...جانکوک که یه جا بند نمیشد...کل اتاق رو متر میکرد...انقدر کلافه و بی حوصله شده بود که کوچیک ترین صدایی اذیتش میکرد...واسه همین اون بخش بیمارستان رو اجاره کرده بود که کسی اذیتش نکنه...بالاخره بعد از چند ساعت در اتاق عمل باز شد و دکتر ازش خارج شد...جانکوک که تمام این مدت منتظر این لحظه بود سریع به طرف دکتر رفت...
جانکوک: حالش چطوره؟...(استرسی)
دکتر: نصبتتون با این خانم چیه؟..
جانکوک: من...خوب من...من دوست پسرشم...
دکتر: آهان...و یه سوال...از کجا فهمیدید ایشون خون ریزی داخلی کرده؟..
جانکوک: دوستم گفت...آخه اون دکتره
دکتر: آهان...دکتر ماهری هست...چون هر کس دیگه ای بود متوجه نمیشد...خوب حالشون خوبه...خطر از بیخ گوشش رد شد...
جانکوک: واقعا؟...هوففففففففف
دکتر: باید بیشتر مراقبش باشید...
جاکوک: چشم شرمنده...دکتر
دکتر: بله؟.
جانکوک: میتونم برم...ببینمش؟
دکتر: یه نیم ساعت یه ساعت دیگه...بله میتونید...
جانکوک: باشه ممنون...
....
ادامه دارد...
...
اینم از پارت جدیدددد حمایت کنید خوشگلاا😘
...
شرایط
۲۸ لایک
۲۸ کامنت😘
- ۵۴۸
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط