Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 17
از روی تخت بلندش کرد ولی مرلین همچنان وول میخورد...جانکوک نشست رو تخت و مرلین رو از پشت گرفت تو بغلش...دستاش رو بالا گرفت و محکم بغلش کرد...جوری که مرلین دیگه نمیتونست وول بخوره...توی این موقعیت تهیونگ سریع سرنگ رو پر کرد...وقتی دیگه مرلین تکون نخورد تهیونگ آمپول رو بهش تزریق کرد...
جانکوک: حالا چیکار کنم؟...
تهیونگ: همینطوری نگهش دار...نباید تکون بخوره...سفت بگیرش...خون ریزی داخلی کرده...باید ببریش بیمارستان...من این آمپول رو بهش زدم که خوابش ببره و دردش کم بشه...ولی اگه تکون بخوره بد تر میشه...پس محکم نگهش دار...
کوک: تا کی...
تهیونگ: تا وقتی دیگه خوابش ببره و تکون نخوره...
جانکوک به تاج تخت تکیه داد و مرلین رو محکم گرفت تو بغلش گاهی مرلین جیع خفه ای میکشید و تکون میخورد ولی جانکوک محکم بغلش کرده بود...تا این که دیگه صدایی از مرلین نیومد...و این خوابیدنش رو نشون میداد...جانکوک مرلین رو کمی از خودش فاصله داد و به صورتش خیره شد...صورتی که از اشک و عرق خیس شده بود...گوشه لبش پاره شده بود و سر گونش رنگ بنفش گرفته بود...جانکوک آروم سر انگشتاش رو روی گونه مرلین کشید...
جانکوک: تو چرا انقدر خوشگلی؟...تاحالا ندیده بودم دختری به این خوشگلی...
بعد آروم از جاش بلند شد...کتش رو پوشید...ماسکش رو برداشت...مرلین رو بغل کرد و از اتاقش اومد پایین...که توی راه همه متعجب به جانکوک نگاه میکردن...کسی تا حالا جانکوک رو ندیده بود...واسه همین متعجب بودن...
(بچه ها کسی نمیدونه جانکوک همون جئونه و چون ماسکش رو برداشت آدم جدیدی برای بقیه بود...)
جئون بدون توجه به بقیه از شرکت خارج شد...سوار ماشینش شد و به رانندش گفت حرکت کنه...مرلین توی بغلش روی پاهاش بود...جانکوک همش نگاهش یه مرلین بود...و حتی یک لحظه هم ازش چشم بر نمیداشت..
....
ادامه دارد....
Part 17
از روی تخت بلندش کرد ولی مرلین همچنان وول میخورد...جانکوک نشست رو تخت و مرلین رو از پشت گرفت تو بغلش...دستاش رو بالا گرفت و محکم بغلش کرد...جوری که مرلین دیگه نمیتونست وول بخوره...توی این موقعیت تهیونگ سریع سرنگ رو پر کرد...وقتی دیگه مرلین تکون نخورد تهیونگ آمپول رو بهش تزریق کرد...
جانکوک: حالا چیکار کنم؟...
تهیونگ: همینطوری نگهش دار...نباید تکون بخوره...سفت بگیرش...خون ریزی داخلی کرده...باید ببریش بیمارستان...من این آمپول رو بهش زدم که خوابش ببره و دردش کم بشه...ولی اگه تکون بخوره بد تر میشه...پس محکم نگهش دار...
کوک: تا کی...
تهیونگ: تا وقتی دیگه خوابش ببره و تکون نخوره...
جانکوک به تاج تخت تکیه داد و مرلین رو محکم گرفت تو بغلش گاهی مرلین جیع خفه ای میکشید و تکون میخورد ولی جانکوک محکم بغلش کرده بود...تا این که دیگه صدایی از مرلین نیومد...و این خوابیدنش رو نشون میداد...جانکوک مرلین رو کمی از خودش فاصله داد و به صورتش خیره شد...صورتی که از اشک و عرق خیس شده بود...گوشه لبش پاره شده بود و سر گونش رنگ بنفش گرفته بود...جانکوک آروم سر انگشتاش رو روی گونه مرلین کشید...
جانکوک: تو چرا انقدر خوشگلی؟...تاحالا ندیده بودم دختری به این خوشگلی...
بعد آروم از جاش بلند شد...کتش رو پوشید...ماسکش رو برداشت...مرلین رو بغل کرد و از اتاقش اومد پایین...که توی راه همه متعجب به جانکوک نگاه میکردن...کسی تا حالا جانکوک رو ندیده بود...واسه همین متعجب بودن...
(بچه ها کسی نمیدونه جانکوک همون جئونه و چون ماسکش رو برداشت آدم جدیدی برای بقیه بود...)
جئون بدون توجه به بقیه از شرکت خارج شد...سوار ماشینش شد و به رانندش گفت حرکت کنه...مرلین توی بغلش روی پاهاش بود...جانکوک همش نگاهش یه مرلین بود...و حتی یک لحظه هم ازش چشم بر نمیداشت..
....
ادامه دارد....
- ۵۶۲
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط