My soul
My soul
part 10
حالا بگو ببینم چی شده؟!
هاری: ( چشمای ترسیدهام کمی اروم شد، خیلی خب الان میتونستم همه چی بگم، حداقل کمی اروم میشدم پس تعریف کردم)
جین: خدای من... هاری... چرا زودتر پیشم نیومدی... چرا به هوسوک چیزی نگفتی...
هاری: نتونستم جین اوپا... نمیخواستم نگرانش کنم... تو هم قول دادیا پس بهش نگو لطفا...
جین: ( از چشماش میتونستم نگرانی بخونم اما لبخندی زد و داخل دفترچه اش چیزی نوشت و داد دستم ) نونا کوچولوی من... بیا این برگه بگیر، برات سرم تقویتی و کمی دارو تجویز کردم، همشو انجام میدی وگرنه با ماهیتابه میزنم از وسط نصفت میکنم، متوجه شدی؟!
هاری: ( از ته دلم خندیدم، اوپای من هیچ عوض نشده بود، چه سلبریتی بود چه سرباز چه الان هم دکتر، همون ادم همیشگی، شوخ و بامزه ) چشم جین اوپا...
لبخندی زد، ازش خداحافظی کردم به سمت داروخونه رفتم
................
« عشقم من خیلی دوست دارم... به اندازه تک تک سلول های وجودم، به اندازه تموم ذره های موجود در عالم... اینقدر دوست دارم که حد و اندازه نداره»
« هاری عشق من، این مال توعه... یالا بپوشش... چه بهت میاد... الحق که دستام خودش بهترین سایزهاتو گرفته»
« میدونی که تو تموم عمر منی مگه نه... باید بهم قول بدی که هرگز و هیچوقت اتفاقی برات نمیافته، فهمیدی»
« نه... نههههه... هارییییی... صبر کن، لطفااااا... نجاتش بدید... لعنتیا نجاتش بدید... هاری... هارییییییییییی»
ادامه دارد....
part 10
حالا بگو ببینم چی شده؟!
هاری: ( چشمای ترسیدهام کمی اروم شد، خیلی خب الان میتونستم همه چی بگم، حداقل کمی اروم میشدم پس تعریف کردم)
جین: خدای من... هاری... چرا زودتر پیشم نیومدی... چرا به هوسوک چیزی نگفتی...
هاری: نتونستم جین اوپا... نمیخواستم نگرانش کنم... تو هم قول دادیا پس بهش نگو لطفا...
جین: ( از چشماش میتونستم نگرانی بخونم اما لبخندی زد و داخل دفترچه اش چیزی نوشت و داد دستم ) نونا کوچولوی من... بیا این برگه بگیر، برات سرم تقویتی و کمی دارو تجویز کردم، همشو انجام میدی وگرنه با ماهیتابه میزنم از وسط نصفت میکنم، متوجه شدی؟!
هاری: ( از ته دلم خندیدم، اوپای من هیچ عوض نشده بود، چه سلبریتی بود چه سرباز چه الان هم دکتر، همون ادم همیشگی، شوخ و بامزه ) چشم جین اوپا...
لبخندی زد، ازش خداحافظی کردم به سمت داروخونه رفتم
................
« عشقم من خیلی دوست دارم... به اندازه تک تک سلول های وجودم، به اندازه تموم ذره های موجود در عالم... اینقدر دوست دارم که حد و اندازه نداره»
« هاری عشق من، این مال توعه... یالا بپوشش... چه بهت میاد... الحق که دستام خودش بهترین سایزهاتو گرفته»
« میدونی که تو تموم عمر منی مگه نه... باید بهم قول بدی که هرگز و هیچوقت اتفاقی برات نمیافته، فهمیدی»
« نه... نههههه... هارییییی... صبر کن، لطفااااا... نجاتش بدید... لعنتیا نجاتش بدید... هاری... هارییییییییییی»
ادامه دارد....
- ۸۶۳
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط