My soul
My soul
part 11
« هاری... هاریییییی »
با نفس نفس از خواب بیدار شدم... بازم اون صداها... بازم اون برف و اسب... ای خدااا... دستام رو سرم گذاشتم و فشار ارومی وارد کردم... لعنتی سرم بدجوری درد میکرد...
لباسام، تختم، بالشم همشون از عرق هایی که کرده بودم و خواب وحشتناکم خیس شده بودن، صورتم هم خیس بود از بس تو خواب گریه کرده بودم اما اخه چرا... اون کیه که منو صدا میزنه... چرا این حرفارو بهم میزنه...
من صداشو میشنوم، حسش میکنم اما انگار متعلق به من نیست، یجورایی اون روح و من جسم، نمیتونم لمسش کنم فقط میتونم حسش کنم اما اینبار...
خوابم... فرق داشت... اون دیالوگ ها...
تو این چند ماه فقط برف و اسب و صدا و دادزدن و نه گفتن های فردی میشنیدم و در اخر هم پرت شدن از دره اما اینبار فرق داشت... چیزی بیشتر از اینها بود
اون فرد بهم اعتراف میکرد... بهم کادو میداد... دوسم داشت و یجورایی انگار منم دوسش داشتم اما همه اینا خوابه؟...
خواب؟!...
مطمئن نیستم، انگاری چیزی بیشتر از یک خواب معمولیه
فرشته: درسته عزیزم
هاری: چی... این صدای کی بود؟
فرشته: نترس عزیزدلم، من ناجی توام
هاری: ناجی!!
دور و اطرافم نگاه میکردم، صداش می اومد اما کسی نبود، نکنه خیالاتی شدم...
نگاهم به کنار پنجره ی اتاقم خورد، دختر جوانی با لباس های سفید و زیبا نشسته بود و پاهاش روی هم قرار داده بود، موهای چتری و کوتاه سیاهی داشت و کنار گوش سمت راستش یک سنجاق کوچولوی قرمز رنگ زده بود و پشتش... یک جفت بال...
بال!...
ادامه دارد....
part 11
« هاری... هاریییییی »
با نفس نفس از خواب بیدار شدم... بازم اون صداها... بازم اون برف و اسب... ای خدااا... دستام رو سرم گذاشتم و فشار ارومی وارد کردم... لعنتی سرم بدجوری درد میکرد...
لباسام، تختم، بالشم همشون از عرق هایی که کرده بودم و خواب وحشتناکم خیس شده بودن، صورتم هم خیس بود از بس تو خواب گریه کرده بودم اما اخه چرا... اون کیه که منو صدا میزنه... چرا این حرفارو بهم میزنه...
من صداشو میشنوم، حسش میکنم اما انگار متعلق به من نیست، یجورایی اون روح و من جسم، نمیتونم لمسش کنم فقط میتونم حسش کنم اما اینبار...
خوابم... فرق داشت... اون دیالوگ ها...
تو این چند ماه فقط برف و اسب و صدا و دادزدن و نه گفتن های فردی میشنیدم و در اخر هم پرت شدن از دره اما اینبار فرق داشت... چیزی بیشتر از اینها بود
اون فرد بهم اعتراف میکرد... بهم کادو میداد... دوسم داشت و یجورایی انگار منم دوسش داشتم اما همه اینا خوابه؟...
خواب؟!...
مطمئن نیستم، انگاری چیزی بیشتر از یک خواب معمولیه
فرشته: درسته عزیزم
هاری: چی... این صدای کی بود؟
فرشته: نترس عزیزدلم، من ناجی توام
هاری: ناجی!!
دور و اطرافم نگاه میکردم، صداش می اومد اما کسی نبود، نکنه خیالاتی شدم...
نگاهم به کنار پنجره ی اتاقم خورد، دختر جوانی با لباس های سفید و زیبا نشسته بود و پاهاش روی هم قرار داده بود، موهای چتری و کوتاه سیاهی داشت و کنار گوش سمت راستش یک سنجاق کوچولوی قرمز رنگ زده بود و پشتش... یک جفت بال...
بال!...
ادامه دارد....
- ۶۸۴
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط