𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇
𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇
Part 01 | معاملهای به بهای یک ملکه
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
باران، بیامان بر سقف شیشهای عمارت خاندان رومانو میکوبید.
سالن کنفرانس در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
دو ردیف محافظ مسلح، کنار دیوار ایستاده بودند و هیچکس جرئت نداشت حتی سرش را بالا بیاورد.
درِ سالن باز شد.
صدای قدمهای آرام اما محکم دختری، سکوت را شکست.
کت بلند مشکی روی شانههایش افتاده بود و موهای بلندش روی کمرش میریخت.
نگاه نافذش روی تکتک افراد سالن چرخید.
همه بیاختیار از جا بلند شدند.
اسکارلت، بدون توجه به احترام اطرافیان، روی صندلی مخصوص وارث خاندان نشست.
پا روی پا انداخت و پروندهی روی میز را بست.
اسکارلت: جلسه رو شروع کنید.
یکی از اعضای شورا با تردید از جایش بلند شد.
عضو شورا: محمولهی دیشب به مقصد رسید، اما...
اسکارلت نگاه سردش را به او دوخت.
اسکارلت: اما...؟
مرد آب دهانش را قورت داد.
عضو شورا: بخشی از محموله گم شده.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
اسکارلت آرام از جایش بلند شد.
قدمزنان دور میز حرکت کرد.
کفشهای پاشنهبلندش روی سنگ مرمر، صدایی منظم ایجاد میکرد.
کنار همان مرد ایستاد.
اسکارلت: محمولهها کجان؟
عضو شورا: هنوز... هنوز پیداشون نکردیم.
اسکارلت لبخند کوتاهی زد.
لبخندی که بیشتر از هر فریادی ترسناک بود.
اسکارلت: یعنی داری به من میگی...
بزرگترین خاندان مافیای اروپا...
نمیدونه محمولههای خودش کجان؟
مرد سکوت کرد.
اسکارلت اسلحهی کمریاش را بیرون کشید و روی میز گذاشت.
صدای برخورد فلز با چوب، قلب همه را لرزاند.
اسکارلت: تا طلوع آفتاب فرصت داری.
اگه محمولهها پیدا نشن...
دیگه لازم نیست نگران آیندهت باشی.
چون آیندهای برات نمیمونه.
مرد با دستهای لرزان سرش را پایین انداخت.
عضو شورا: چشم... خانم رومانو.
در همان لحظه، درِ سالن باز شد.
مردی قدبلند با کت طوسی وارد شد.
لبخندی همیشگی روی لبش بود؛ اما نگاهش، برعکس لبخندش، کاملاً جدی بود.
کیم تهیونگ.
برادر بزرگتر اسکارلت.
تنها کسی که بدون اجازه وارد جلسات محرمانه میشد.
اسکارلت با دیدنش، برای اولین بار حالت چهرهاش کمی نرم شد.
تهیونگ: هنوز جلسه تموم نشده؟
اسکارلت: دیر رسیدی.
تهیونگ: تقصیر یه دوست قدیمیه...
نذاشت زودتر بیام.
اسکارلت ابرویی بالا انداخت.
اسکارلت: جونگکوک؟
تهیونگ خندید.
تهیونگ: آره... همون گرگ معروف.
اسمش کافی بود تا چند نفر از اعضای شورا به هم نگاه کنند.
رئیس بزرگترین سندیکای مافیای جهان...
جئون جونگکوک.
تهیونگ و او از کودکی مثل دو برادر کنار هم بزرگ شده بودند.
اما سالها بود که هر کدام، امپراتوری خودش را اداره میکرد.
ناگهان درِ سالن دوباره باز شد.
دستیار مخصوص رئیس خاندان با عجله وارد شد.
دستیار: رئیس بزرگ... هر دو نفر شما رو احضار کردن.
تهیونگ و اسکارلت نگاهی به هم انداختند.
چند دقیقه بعد...
هر دو مقابل میز عظیم رئیس خاندان رومانو ایستاده بودند.
پیرمرد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، پروندهای مشکیرنگ را روی میز گذاشت.
رئیس خاندان: وقتشه آیندهی خاندان رو تضمین کنیم.
اسکارلت بیحوصله روی صندلی نشست.
اسکارلت: منظورتون چیه؟
پیرمرد پرونده را باز کرد.
روی صفحهی اول فقط یک نام دیده میشد.
JEON JUNGKOOK
تهیونگ اخم کرد.
تهیونگ: جونگکوک؟
پیرمرد آرام سرش را تکان داد.
رئیس خاندان: از امروز...
سرنوشت خاندان رومانو و خاندان جئون به هم گره میخوره.
اسکارلت با بیتفاوتی گفت:
اسکارلت: خب؟
پیرمرد مستقیم در چشمهای نوهاش نگاه کرد.
رئیس خاندان: تو...
با جئون جونگکوک ازدواج میکنی.
...
برای اولین بار...
لبخند از روی صورت اسکارلت محو شد.
تهیونگ ناباورانه از جا بلند شد.
تهیونگ: این... غیرممکنه.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
End Of Part 01
Part 01 | معاملهای به بهای یک ملکه
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
باران، بیامان بر سقف شیشهای عمارت خاندان رومانو میکوبید.
سالن کنفرانس در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
دو ردیف محافظ مسلح، کنار دیوار ایستاده بودند و هیچکس جرئت نداشت حتی سرش را بالا بیاورد.
درِ سالن باز شد.
صدای قدمهای آرام اما محکم دختری، سکوت را شکست.
کت بلند مشکی روی شانههایش افتاده بود و موهای بلندش روی کمرش میریخت.
نگاه نافذش روی تکتک افراد سالن چرخید.
همه بیاختیار از جا بلند شدند.
اسکارلت، بدون توجه به احترام اطرافیان، روی صندلی مخصوص وارث خاندان نشست.
پا روی پا انداخت و پروندهی روی میز را بست.
اسکارلت: جلسه رو شروع کنید.
یکی از اعضای شورا با تردید از جایش بلند شد.
عضو شورا: محمولهی دیشب به مقصد رسید، اما...
اسکارلت نگاه سردش را به او دوخت.
اسکارلت: اما...؟
مرد آب دهانش را قورت داد.
عضو شورا: بخشی از محموله گم شده.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
اسکارلت آرام از جایش بلند شد.
قدمزنان دور میز حرکت کرد.
کفشهای پاشنهبلندش روی سنگ مرمر، صدایی منظم ایجاد میکرد.
کنار همان مرد ایستاد.
اسکارلت: محمولهها کجان؟
عضو شورا: هنوز... هنوز پیداشون نکردیم.
اسکارلت لبخند کوتاهی زد.
لبخندی که بیشتر از هر فریادی ترسناک بود.
اسکارلت: یعنی داری به من میگی...
بزرگترین خاندان مافیای اروپا...
نمیدونه محمولههای خودش کجان؟
مرد سکوت کرد.
اسکارلت اسلحهی کمریاش را بیرون کشید و روی میز گذاشت.
صدای برخورد فلز با چوب، قلب همه را لرزاند.
اسکارلت: تا طلوع آفتاب فرصت داری.
اگه محمولهها پیدا نشن...
دیگه لازم نیست نگران آیندهت باشی.
چون آیندهای برات نمیمونه.
مرد با دستهای لرزان سرش را پایین انداخت.
عضو شورا: چشم... خانم رومانو.
در همان لحظه، درِ سالن باز شد.
مردی قدبلند با کت طوسی وارد شد.
لبخندی همیشگی روی لبش بود؛ اما نگاهش، برعکس لبخندش، کاملاً جدی بود.
کیم تهیونگ.
برادر بزرگتر اسکارلت.
تنها کسی که بدون اجازه وارد جلسات محرمانه میشد.
اسکارلت با دیدنش، برای اولین بار حالت چهرهاش کمی نرم شد.
تهیونگ: هنوز جلسه تموم نشده؟
اسکارلت: دیر رسیدی.
تهیونگ: تقصیر یه دوست قدیمیه...
نذاشت زودتر بیام.
اسکارلت ابرویی بالا انداخت.
اسکارلت: جونگکوک؟
تهیونگ خندید.
تهیونگ: آره... همون گرگ معروف.
اسمش کافی بود تا چند نفر از اعضای شورا به هم نگاه کنند.
رئیس بزرگترین سندیکای مافیای جهان...
جئون جونگکوک.
تهیونگ و او از کودکی مثل دو برادر کنار هم بزرگ شده بودند.
اما سالها بود که هر کدام، امپراتوری خودش را اداره میکرد.
ناگهان درِ سالن دوباره باز شد.
دستیار مخصوص رئیس خاندان با عجله وارد شد.
دستیار: رئیس بزرگ... هر دو نفر شما رو احضار کردن.
تهیونگ و اسکارلت نگاهی به هم انداختند.
چند دقیقه بعد...
هر دو مقابل میز عظیم رئیس خاندان رومانو ایستاده بودند.
پیرمرد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، پروندهای مشکیرنگ را روی میز گذاشت.
رئیس خاندان: وقتشه آیندهی خاندان رو تضمین کنیم.
اسکارلت بیحوصله روی صندلی نشست.
اسکارلت: منظورتون چیه؟
پیرمرد پرونده را باز کرد.
روی صفحهی اول فقط یک نام دیده میشد.
JEON JUNGKOOK
تهیونگ اخم کرد.
تهیونگ: جونگکوک؟
پیرمرد آرام سرش را تکان داد.
رئیس خاندان: از امروز...
سرنوشت خاندان رومانو و خاندان جئون به هم گره میخوره.
اسکارلت با بیتفاوتی گفت:
اسکارلت: خب؟
پیرمرد مستقیم در چشمهای نوهاش نگاه کرد.
رئیس خاندان: تو...
با جئون جونگکوک ازدواج میکنی.
...
برای اولین بار...
لبخند از روی صورت اسکارلت محو شد.
تهیونگ ناباورانه از جا بلند شد.
تهیونگ: این... غیرممکنه.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
End Of Part 01
- ۲۹۸
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط