𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇
𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇
Part 02 | ملکهای که ناپدید شد
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
باران...
هنوز هم بیوقفه میبارید.
چند ساعت از جلسهی خاندان رومانو گذشته بود.
پیشنهاد اتحاد با خاندان جئون...
هنوز ذهن اسکارلت را درگیر کرده بود.
اما یک چیز را خوب میدانست...
هیچکس قرار نبود او را مجبور به ازدواج کند.
...
اسکارلت با لباس کاملاً مشکی از عمارت خارج شد.
چهار ماشین ضدگلوله پشت سرش حرکت میکردند.
امشب قرار بود شخصاً محمولهای چند میلیارد دلاری را تحویل بگیرد.
یکی از محافظها جلو آمد.
محافظ: خانم اسکارلت، بهتر نیست آقای تهیونگ هم همراهتون باشن؟
اسکارلت بدون اینکه نگاهش کند، سوار ماشین شد.
اسکارلت: من برای انجام یه معامله، محافظ اضافه لازم ندارم.
کاروان به راه افتاد.
...
چند کیلومتر آنطرفتر...
در یک کارخانهی متروکه.
اسکارلت از ماشین پیاده شد.
افرادش اطراف را بررسی کردند.
همهچیز...
بیش از حد آرام بود.
اسکارلت اخم کرد.
اسکارلت: این سکوت رو دوست ندارم...
ناگهان...
بووووم!
انفجار مهیبی پشت سرشان رخ داد.
یکی از ماشینها در آتش فرو رفت.
محافظها فوراً اسلحه کشیدند.
محافظ: کمین!
از روی پشتبامها...
باران گلوله فرو ریخت.
تق! تق! تق!
افراد رومانو یکییکی روی زمین میافتادند.
اسکارلت پشت یکی از ماشینها پناه گرفت و شلیک کرد.
اسکارلت: هیچکس عقبنشینی نکنه!
چند نفر از مهاجمها روی زمین افتادند.
اما تعدادشان...
تمام نمیشد.
ناگهان مردی با ماسک سیاه از پشت سر اسکارلت ظاهر شد.
پارچهای آغشته به مادهی بیهوشکننده روی دهانش گذاشت.
اسکارلت آرنجش را محکم به شکم مرد کوبید.
مرد عقب رفت.
اسکارلت اسلحهاش را بالا آورد...
اما قبل از شلیک...
ضربهی محکمی به پشت سرش خورد.
همهچیز...
تار شد.
آخرین چیزی که دید...
جسد محافظهایش بود.
و بعد...
سیاهی مطلق.
...
عمارت رومانو.
درِ سالن با شدت باز شد.
محافظ با صورتی خونآلود وارد شد.
محافظ: رئیس...!
تهیونگ و پدربزرگ همزمان از جا بلند شدند.
رئیس خاندان: اسکارلت کجاست؟
محافظ نفسنفس زد.
محافظ: به... بهمون حمله کردن...
همه کشته شدن...
و...
خانم اسکارلت رو با خودشون بردن...
چند ثانیه...
هیچکس نفس نکشید.
تهیونگ آرام سرش را پایین انداخت.
بعد...
با مشت آنقدر محکم روی میز کوبید که چوب ترک برداشت.
تهیونگ: هر کسی این کارو کرده...
خودم دفنش میکنم.
رئیس خاندان با صدایی سرد گفت:
رئیس خاندان: تمام نیروها رو بسیج کنید.
زمین و آسمون رو بگردید...
ملکهی رومانو باید برگرده.
...
همان شب...
برج خاندان جئون.
طبقهی آخر.
جونگکوک پشت میز کارش نشسته بود.
یکی از افرادش وارد شد.
محافظ: رئیس...
خبر مهمی رسیده.
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
جونگکوک: بگو.
محافظ: اسکارلت رومانو...
ربوده شده.
برای اولین بار...
دست جونگکوک از روی پرونده متوقف شد.
آرام سرش را بالا آورد.
جونگکوک: مطمئنی؟
محافظ: بله رئیس.
تمام افراد همراهش کشته شدن.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام از جایش بلند شد.
به پنجره نزدیک شد و به شهر خیره ماند.
جونگکوک: کسی جرئت کرده به وارث رومانو دست بزنه...
یعنی دنبال شروع یه جنگه.
محافظ با تردید پرسید:
محافظ: دستور چیه؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد، گفت:
جونگکوک: ماشین رو آماده کنید.
محافظ: مقصد؟
جونگکوک لبخند بسیار کمرنگی زد.
جونگکوک: عمارت رومانو...
وقتشه ببینم چه کسی جرئت کرده با تعادل دنیای مافیا بازی کنه.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
End Of Part 02
Part 02 | ملکهای که ناپدید شد
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
باران...
هنوز هم بیوقفه میبارید.
چند ساعت از جلسهی خاندان رومانو گذشته بود.
پیشنهاد اتحاد با خاندان جئون...
هنوز ذهن اسکارلت را درگیر کرده بود.
اما یک چیز را خوب میدانست...
هیچکس قرار نبود او را مجبور به ازدواج کند.
...
اسکارلت با لباس کاملاً مشکی از عمارت خارج شد.
چهار ماشین ضدگلوله پشت سرش حرکت میکردند.
امشب قرار بود شخصاً محمولهای چند میلیارد دلاری را تحویل بگیرد.
یکی از محافظها جلو آمد.
محافظ: خانم اسکارلت، بهتر نیست آقای تهیونگ هم همراهتون باشن؟
اسکارلت بدون اینکه نگاهش کند، سوار ماشین شد.
اسکارلت: من برای انجام یه معامله، محافظ اضافه لازم ندارم.
کاروان به راه افتاد.
...
چند کیلومتر آنطرفتر...
در یک کارخانهی متروکه.
اسکارلت از ماشین پیاده شد.
افرادش اطراف را بررسی کردند.
همهچیز...
بیش از حد آرام بود.
اسکارلت اخم کرد.
اسکارلت: این سکوت رو دوست ندارم...
ناگهان...
بووووم!
انفجار مهیبی پشت سرشان رخ داد.
یکی از ماشینها در آتش فرو رفت.
محافظها فوراً اسلحه کشیدند.
محافظ: کمین!
از روی پشتبامها...
باران گلوله فرو ریخت.
تق! تق! تق!
افراد رومانو یکییکی روی زمین میافتادند.
اسکارلت پشت یکی از ماشینها پناه گرفت و شلیک کرد.
اسکارلت: هیچکس عقبنشینی نکنه!
چند نفر از مهاجمها روی زمین افتادند.
اما تعدادشان...
تمام نمیشد.
ناگهان مردی با ماسک سیاه از پشت سر اسکارلت ظاهر شد.
پارچهای آغشته به مادهی بیهوشکننده روی دهانش گذاشت.
اسکارلت آرنجش را محکم به شکم مرد کوبید.
مرد عقب رفت.
اسکارلت اسلحهاش را بالا آورد...
اما قبل از شلیک...
ضربهی محکمی به پشت سرش خورد.
همهچیز...
تار شد.
آخرین چیزی که دید...
جسد محافظهایش بود.
و بعد...
سیاهی مطلق.
...
عمارت رومانو.
درِ سالن با شدت باز شد.
محافظ با صورتی خونآلود وارد شد.
محافظ: رئیس...!
تهیونگ و پدربزرگ همزمان از جا بلند شدند.
رئیس خاندان: اسکارلت کجاست؟
محافظ نفسنفس زد.
محافظ: به... بهمون حمله کردن...
همه کشته شدن...
و...
خانم اسکارلت رو با خودشون بردن...
چند ثانیه...
هیچکس نفس نکشید.
تهیونگ آرام سرش را پایین انداخت.
بعد...
با مشت آنقدر محکم روی میز کوبید که چوب ترک برداشت.
تهیونگ: هر کسی این کارو کرده...
خودم دفنش میکنم.
رئیس خاندان با صدایی سرد گفت:
رئیس خاندان: تمام نیروها رو بسیج کنید.
زمین و آسمون رو بگردید...
ملکهی رومانو باید برگرده.
...
همان شب...
برج خاندان جئون.
طبقهی آخر.
جونگکوک پشت میز کارش نشسته بود.
یکی از افرادش وارد شد.
محافظ: رئیس...
خبر مهمی رسیده.
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
جونگکوک: بگو.
محافظ: اسکارلت رومانو...
ربوده شده.
برای اولین بار...
دست جونگکوک از روی پرونده متوقف شد.
آرام سرش را بالا آورد.
جونگکوک: مطمئنی؟
محافظ: بله رئیس.
تمام افراد همراهش کشته شدن.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام از جایش بلند شد.
به پنجره نزدیک شد و به شهر خیره ماند.
جونگکوک: کسی جرئت کرده به وارث رومانو دست بزنه...
یعنی دنبال شروع یه جنگه.
محافظ با تردید پرسید:
محافظ: دستور چیه؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد، گفت:
جونگکوک: ماشین رو آماده کنید.
محافظ: مقصد؟
جونگکوک لبخند بسیار کمرنگی زد.
جونگکوک: عمارت رومانو...
وقتشه ببینم چه کسی جرئت کرده با تعادل دنیای مافیا بازی کنه.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
End Of Part 02
- ۳۶
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط