{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟔

دست کوک آروم از روی شکم ات بالاتر خزید.

حرارت انگشت‌هاش از روی لباس هم قابل حس بود.

ات ناخودآگاه نفسش بریده شد، دستشو محکم‌تر روی دست کوک فشار داد.

با صدایی که پر از لرزش بود گفت:

ـ «نکن… تو نباید…»

کوک بی‌صدا خندید، نفس گرمشو روی گوش ات رها کرد:


ـ «نباید؟… پس چرا با شنیدن صدام میلرزی؟»

انگشتاش یه لحظه مکث کردن، بعد خیلی یواش بالاتر رفتن.

ات دیگه نتونست جلوی لرزش بدنشو بگیره.

قلبش طوری می‌کوبید که فکر می‌کرد کوک هم صداشو می‌شنوه.

ات با صدای خفه و پر از استیصال گفت:

ـ «خواهش می‌کنم… متوقف شو…»

اما کوک به جای عقب کشیدن، صورتشو روی شونه‌ی ات گذاشت، بوسه‌ای آروم زد و زمزمه کرد:

ـ «می‌دونم می‌ترسی… ولی باور کن، فقط می‌خوام حس کنی… همین.

نمی‌خوام بشکنمت.»

دستش حالا ثابت روی قفسه‌ی سینه‌ی ات بود.

هیچ حرکتی نمی‌کرد، فقط فشار گرم و وجودش حس می‌شد.

ات تو شک بود. دردی شیرین، ترسی عجیب، و کششی که داشت از پا درش می‌آورد.

با صدای لرزون زیر لب گفت:

ـ «کوک… من طاقت ندارم…»

کوک چشم‌هاشو بست، نفس عمیقی کشید. آروم‌تر از همیشه جواب داد:

ـ «پس بذار من طاقت بیارم… تو فقط نفس بکش.»
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟓ات دیگه نمی‌تونست نفساشو کنت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟒ات هنوز خودش رو به خواب زده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط