TEN
TEN
یونا چند ثانیه فقط به جانگ کوک نگاه کرد؛ انگار تمام حرفهایی که میخواست بزند، یکباره در گلویش جمع شده بودند. سپس با همان جسارتی که همیشه در لحظههای بحرانی از او دیده میشد، قدمی به جلو برداشت.
چشمهایش مرطوب بود، اما لرزشش را قورت داده بود.
"کوک…"
قبل از اینکه حرف دیگری بزند، دستش را روی یقهی او گذاشت و او را به سمت خودش کشاند. بوسهای کوتاه و محکم—نه از جنس شتاب، از جنس حقیقت.
جانگ کوک با ناباوری نفسش را نگه داشت، بعد آرامتر شد؛ انگار که این لحظه قرار بود تمام آن فشارها و سکوتها را توجیه کند.
یونا آهسته، خیلی نزدیک به گوشش گفت:
"منم… خیلی دوستت دارم. بخاطرت زودتر برمیگردم، باشه؟"
یک لبخند کوچک روی لبهای جانگ کوک نشست—لبخندی که بیشتر از کلمات، امید میداد.
"منتظرتم." صدایش پایین بود، اما محکم. "من فقط… همینو میخوام."
یونا دوباره او را محکمتر در آغوش گرفت؛ آنقدر که دیگر هیچ جایی برای شک و ترس در میانشان نماند. بغلشان طولانیتر از چیزی شد که باید باشد، اما هر دو فهمیده بودند که خداحافظیهای واقعی همیشه تلخاند—پس بهتر است تا میشود، شیرینشان کرد.
جانگ کوک پیشانی یونا را بوسید و گفت
"برو… پروازت رو از دست نده."
یونا سر تکان داد. یک بار دیگر نگاهش کرد، انگار میخواست تصویرش را برای روزهای سخت ذخیره کند. بعد به سمت ماشین رفت.
در نهایت صدای بلندگو در فرودگاه پیچید و یونا سوار هواپیما شد.
چند دقیقه بعد، در جایی دورتر از آن پارک، پیام کوتاه دیگری از جانگ کوک رسید—فقط یک جمله:
"هر چی بشه، من منتظر برگشتت میمونم."
و یونا، همانطور که کمربندش را بست، جواب داد:
"باشه. زود برمیگردم."
---
یونا چند ثانیه فقط به جانگ کوک نگاه کرد؛ انگار تمام حرفهایی که میخواست بزند، یکباره در گلویش جمع شده بودند. سپس با همان جسارتی که همیشه در لحظههای بحرانی از او دیده میشد، قدمی به جلو برداشت.
چشمهایش مرطوب بود، اما لرزشش را قورت داده بود.
"کوک…"
قبل از اینکه حرف دیگری بزند، دستش را روی یقهی او گذاشت و او را به سمت خودش کشاند. بوسهای کوتاه و محکم—نه از جنس شتاب، از جنس حقیقت.
جانگ کوک با ناباوری نفسش را نگه داشت، بعد آرامتر شد؛ انگار که این لحظه قرار بود تمام آن فشارها و سکوتها را توجیه کند.
یونا آهسته، خیلی نزدیک به گوشش گفت:
"منم… خیلی دوستت دارم. بخاطرت زودتر برمیگردم، باشه؟"
یک لبخند کوچک روی لبهای جانگ کوک نشست—لبخندی که بیشتر از کلمات، امید میداد.
"منتظرتم." صدایش پایین بود، اما محکم. "من فقط… همینو میخوام."
یونا دوباره او را محکمتر در آغوش گرفت؛ آنقدر که دیگر هیچ جایی برای شک و ترس در میانشان نماند. بغلشان طولانیتر از چیزی شد که باید باشد، اما هر دو فهمیده بودند که خداحافظیهای واقعی همیشه تلخاند—پس بهتر است تا میشود، شیرینشان کرد.
جانگ کوک پیشانی یونا را بوسید و گفت
"برو… پروازت رو از دست نده."
یونا سر تکان داد. یک بار دیگر نگاهش کرد، انگار میخواست تصویرش را برای روزهای سخت ذخیره کند. بعد به سمت ماشین رفت.
در نهایت صدای بلندگو در فرودگاه پیچید و یونا سوار هواپیما شد.
چند دقیقه بعد، در جایی دورتر از آن پارک، پیام کوتاه دیگری از جانگ کوک رسید—فقط یک جمله:
"هر چی بشه، من منتظر برگشتت میمونم."
و یونا، همانطور که کمربندش را بست، جواب داد:
"باشه. زود برمیگردم."
---
- ۸۳۶
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط