NINE
NINE
خبر پیشنهاد خانم پارک، موجی از هیجان و اضطراب را در دل یونا به راه انداخت. بعد از یک شبانهروز تفکر عمیق، او با قاطعیت پذیرش را اعلام کرد. این فرصت، بیش از آنکه یک انتخاب شغلی باشد، راهی بود برای فرار از فشاری که در سئول احساس میکرد و اثبات تواناییهایش در مقیاسی جهانی.
قبل از رفتن به پاریس، یونا تصمیم گرفت با نزدیکانش خداحافظی کند. ابتدا به دیدن تهیونگ، برادر بزرگترش که همیشه حامی او بود، رفت. در آپارتمان کوچک تهیونگ، کنار گلدانهای شمعدانی که او با عشق از آنها نگهداری میکرد، یونا ماجرا را تعریف کرد.
"تهیونگ، من دارم میرم پاریس." صدایش کمی میلرزید. "خانم پارک بهم پیشنهاد داده که روی لباس شب فشن شو آیندهاش کار کنم. یه فرصت فوقالعاده است."
تهیونگ با لبخندی گرم، دستش را روی شانه یونا گذاشت. "من همیشه بهت افتخار کردم، یونا. میدونستم که یه روزی میتونی دنیا رو شگفتزده کنی. فقط... مراقب خودت باش. و بدون که من همیشه اینجا هستم."
بعد از آن، یونا با اعضای BTS، به جز جانگ کوک، خداحافظی کرد. اعضا او را در آغوش گرفتند و برایش آرزوی موفقیت کردند. شوگا، با همان لحن آرام همیشگیاش گفت: "با قدرت برو جلو. و یادت باشه، ما همیشه طرفدار تو هستیم." جیهوپ اضافه کرد: "اگه هر کمکی خواستی، حتی از راه دور، فقط بگو."
اما دل یونا برای خداحافظی با جانگ کوک، آرام نمیگرفت. او میدانست که باید با او تنها صحبت کند. شب قبل از پروازش، پیامکی کوتاه برای جانگ کوک فرستاد: "ساعت ۱۰ شب، پارک رودخانه هان. تنهایی میخوام ببینمت."
جانگ کوک با دیدن پیام، ضربان قلبش تند شد. او حدس میزد که دلیل این دیدار چیست. ساعت مقرر، او زودتر از یونا به پارک رسید. زیر نور کمرنگ چراغهای پارک و انعکاس ماه بر روی آب، منتظر ایستاده بود. نسیم خنکی میوزید و سکوت شب، تنها با صدای آرام آب شکسته میشد.
یونا با قدمهایی آهسته به او نزدیک شد. چهرهاش ترکیبی از آرامش و اندوه بود. "کوک..." صدایش به سختی شنیده میشد.
جانگ کوک به سمتش برگشت. نگاهش پر از احساسات درهم بود. "یونا... میدونم که داری میری."
"آره. این فرصتیه که نباید از دست بدم." یونا سعی کرد صدایش را محکم نگه دارد. "میخواستم قبل از رفتن، ازت خداحافظی کنم. و ازت تشکر کنم... برای همه چیز. حمایتت، درک کردنت... حتی وقتی که خودم هم نمیدونستم چی میخوام."
اشک در چشمان یونا حلقه زد. "تو... تو همیشه یه بخش مهم از این روزهای سخت بودی. نمیدونم بدون تو چیکار میکردم."
جانگ کوک جلوتر رفت و دستش را به آرامی روی گونهی یونا گذاشت. پوست سردش زیر انگشتانش حس میشد. "یونا..." صدایش بغض داشت. "من... من نمیتونم بذارم بری، بدون اینکه بدونی..."
او نفس عمیقی کشید. "من... من عاشقت شدم، یونا. خیلی وقت پیش. شاید حتی قبل از اینکه خودم بفهمم. این شایعات، این فشارها... همه اینها باعث شد بیشتر بفهمم که چقدر برام مهمی. نمیتونم تحمل کنم که تو بری و من اینجا باشم و ندونم حالت خوبه یا نه. نمیتونم تحمل کنم که این حس رو در خودم نگه دارم."
چشمان یونا از تعجب و شاید هم از آرامشی که ناگهان به او دست داد، گرد شد. او انتظار شنیدن این کلمات را از جانگ کوک نداشت، حداقل نه در این لحظه، نه در این مکان.
جانگ کوک ادامه داد: "میدونم الان وقتش نیست. میدونم تو باید بری و کارت رو انجام بدی. ولی نمیتونستم بذارم بری، بدون اینکه این رو بدونی. عشق من به تو... واقعیته. و من امیدوارم... امیدوارم وقتی برگشتی، بتونیم در موردش بیشتر حرف بزنیم."
زیر نور ماه، در کنار رودخانه، نگاهشان در هم گره خورد. سکوتی سنگین بینشان حاکم شد، سکوتی پر از ناگفتهها، تردیدها، و امیدی نو. یونا، با قلبی که از اعتراف ناگهانی جانگ کوک به تپش افتاده بود، و جانگ کوک، که ریسک بزرگی کرده بود و حالا منتظر پاسخی بود که سرنوشت رابطهشان را تعیین میکرد.
---
LIKE AND COMMENT 🔥
خبر پیشنهاد خانم پارک، موجی از هیجان و اضطراب را در دل یونا به راه انداخت. بعد از یک شبانهروز تفکر عمیق، او با قاطعیت پذیرش را اعلام کرد. این فرصت، بیش از آنکه یک انتخاب شغلی باشد، راهی بود برای فرار از فشاری که در سئول احساس میکرد و اثبات تواناییهایش در مقیاسی جهانی.
قبل از رفتن به پاریس، یونا تصمیم گرفت با نزدیکانش خداحافظی کند. ابتدا به دیدن تهیونگ، برادر بزرگترش که همیشه حامی او بود، رفت. در آپارتمان کوچک تهیونگ، کنار گلدانهای شمعدانی که او با عشق از آنها نگهداری میکرد، یونا ماجرا را تعریف کرد.
"تهیونگ، من دارم میرم پاریس." صدایش کمی میلرزید. "خانم پارک بهم پیشنهاد داده که روی لباس شب فشن شو آیندهاش کار کنم. یه فرصت فوقالعاده است."
تهیونگ با لبخندی گرم، دستش را روی شانه یونا گذاشت. "من همیشه بهت افتخار کردم، یونا. میدونستم که یه روزی میتونی دنیا رو شگفتزده کنی. فقط... مراقب خودت باش. و بدون که من همیشه اینجا هستم."
بعد از آن، یونا با اعضای BTS، به جز جانگ کوک، خداحافظی کرد. اعضا او را در آغوش گرفتند و برایش آرزوی موفقیت کردند. شوگا، با همان لحن آرام همیشگیاش گفت: "با قدرت برو جلو. و یادت باشه، ما همیشه طرفدار تو هستیم." جیهوپ اضافه کرد: "اگه هر کمکی خواستی، حتی از راه دور، فقط بگو."
اما دل یونا برای خداحافظی با جانگ کوک، آرام نمیگرفت. او میدانست که باید با او تنها صحبت کند. شب قبل از پروازش، پیامکی کوتاه برای جانگ کوک فرستاد: "ساعت ۱۰ شب، پارک رودخانه هان. تنهایی میخوام ببینمت."
جانگ کوک با دیدن پیام، ضربان قلبش تند شد. او حدس میزد که دلیل این دیدار چیست. ساعت مقرر، او زودتر از یونا به پارک رسید. زیر نور کمرنگ چراغهای پارک و انعکاس ماه بر روی آب، منتظر ایستاده بود. نسیم خنکی میوزید و سکوت شب، تنها با صدای آرام آب شکسته میشد.
یونا با قدمهایی آهسته به او نزدیک شد. چهرهاش ترکیبی از آرامش و اندوه بود. "کوک..." صدایش به سختی شنیده میشد.
جانگ کوک به سمتش برگشت. نگاهش پر از احساسات درهم بود. "یونا... میدونم که داری میری."
"آره. این فرصتیه که نباید از دست بدم." یونا سعی کرد صدایش را محکم نگه دارد. "میخواستم قبل از رفتن، ازت خداحافظی کنم. و ازت تشکر کنم... برای همه چیز. حمایتت، درک کردنت... حتی وقتی که خودم هم نمیدونستم چی میخوام."
اشک در چشمان یونا حلقه زد. "تو... تو همیشه یه بخش مهم از این روزهای سخت بودی. نمیدونم بدون تو چیکار میکردم."
جانگ کوک جلوتر رفت و دستش را به آرامی روی گونهی یونا گذاشت. پوست سردش زیر انگشتانش حس میشد. "یونا..." صدایش بغض داشت. "من... من نمیتونم بذارم بری، بدون اینکه بدونی..."
او نفس عمیقی کشید. "من... من عاشقت شدم، یونا. خیلی وقت پیش. شاید حتی قبل از اینکه خودم بفهمم. این شایعات، این فشارها... همه اینها باعث شد بیشتر بفهمم که چقدر برام مهمی. نمیتونم تحمل کنم که تو بری و من اینجا باشم و ندونم حالت خوبه یا نه. نمیتونم تحمل کنم که این حس رو در خودم نگه دارم."
چشمان یونا از تعجب و شاید هم از آرامشی که ناگهان به او دست داد، گرد شد. او انتظار شنیدن این کلمات را از جانگ کوک نداشت، حداقل نه در این لحظه، نه در این مکان.
جانگ کوک ادامه داد: "میدونم الان وقتش نیست. میدونم تو باید بری و کارت رو انجام بدی. ولی نمیتونستم بذارم بری، بدون اینکه این رو بدونی. عشق من به تو... واقعیته. و من امیدوارم... امیدوارم وقتی برگشتی، بتونیم در موردش بیشتر حرف بزنیم."
زیر نور ماه، در کنار رودخانه، نگاهشان در هم گره خورد. سکوتی سنگین بینشان حاکم شد، سکوتی پر از ناگفتهها، تردیدها، و امیدی نو. یونا، با قلبی که از اعتراف ناگهانی جانگ کوک به تپش افتاده بود، و جانگ کوک، که ریسک بزرگی کرده بود و حالا منتظر پاسخی بود که سرنوشت رابطهشان را تعیین میکرد.
---
LIKE AND COMMENT 🔥
- ۱.۱k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط