{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

نام رمان :اتاق شماری 7

نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن

[ROO Number seven]

(پارت چهارم)

_______________________

(فلش بک به صبح)

ساعت 10 صبح بود همه ی دخترا داخل سالن بودیم با لباس های مرطب و تمیز وایساده بودیم هممون به صف ایستاده بودیم امروز... امروز قرار خانواده بیاین و یکی از ماهارو به سر پرستی بگیرن باید جوری فرار کنم تا اصلا منو نبینه من نمیخوام کسی منو به سرپرسی قبول کنه همین جور با خودم حرف میزدم که خانم سوهی شروع به حرف زدن کرد

"بچه ها همتون با ادب باشین کسی بی ادبی نمیکنه فهمیدین؟

<بله>

خانم سوهی از سالن خارج شد هیچ کس به جز خودمون داخل سالن نبود آروم از صف بیرون اومدم حالا وقت دویدن بود

1

2

3

و دویدم باید از سالن بیرون بیام و برم حیاط پشتی دقیقا روبه روی در بودم که در باز شد یک قدم عقب رفتم همون مرد بود همون مردی که دیشب اومد بود اینجا و خانم جنا کنارش بود نفسم حبس کردم که صدای خانم جنا اومد

خانم جنا:ا/ت تو اینجا چیکار میکنی مگه نگفتم از صف بیرون نیا

سرمو پایین انداختم

"+چیزه.....

چیزی برای گفتن نداشتم نمیدونستم چی بگم

خانم جنا‌:برو داخل صف بعدا صحبت میکنیم

سرمو بالا دادم و نگاه مرد کردم داشتم بهم نگاه می‌کرد سرمو دوباره گو آیین انداختم و رفتم سمت سالن خاک تو سرت ا/ت بلد نیستی فرار کنی همین جوری در حال سرکوفت زدن به خودم بودم رفتم داخل صف و کنار هایون وایسادم که همون مرد و خانم جنا خانم سوهی اومدن روبه روی ما که داخل صف بودیم وایسادن خانم سوهی شروع به حرف زدن کرد

"همین طور که میدونید قرار یکی از شما به سر پرستی گرفته شید

خانم سوهی ساکت شد و خانم جنا شروع به حرف زدن کرد

خانم جنا :آقای کیم دیشب اومده اینجا و همتون رو وقتی خواب بودین دیده

خانم جنا:(رو به آقای کیم) شما میتونید هر کدوم از دخترارو به سر پرستی بگیرید

آقای کیم سرشو تکون داد و دستاشو برد داخل جیبش و اومد سمت ما
یکی یکی بین دخترا میچرخید و به بعضی ها هم یکم نگاه می‌کرد و دوباره رد میشد که رسید به صف با 7 تا دختر من نفر یکی مونده با آخر بودم همی دخترا نگاه کرد تا رسید به من چند ثانیه با چشمام زل زد بعد گفت

"_من این دخترو به سر پرستی میگیرم

با شنیدن حرفش نفسم وایساد انگار کل دنیا روی سرم خراب شد دوباره نگام کرد بغض کرده بودم یهو با سرعت رفتم پیش خانم جنا و خانم سوهی

" +من..... من نمیخوام کسی به سرپرستی قبولم کنه(گریه)

مرده بودم کنارم خانم سوهی گفت

"ا/ت آقای کیم خیلی خوبه و مواظبت هست

"+به من ربطی نداره... من میخوام اینجا بمونم

مرده شروع کرد به حرف زدن

" _زود وسایل هاتو جمع کن 1 ساعت دیگه میام دنبالت

خانم جنا:ا/ت من کمکت میکنم بیا بریم

دستمو گرفت و کشوندم سمت اتاق

" +من میخوام اینجا بمونم ولم کن (گریه)

خانم جنا در اتاق باز کرد و منو آورد داخل و خودشم اومد تو و در اتاق بست

خانم جنا:وسایلتو جمع کن زود باش 1 ساعت بیشتر وقت نداری

" +من نمیخوام از.....

که یهو یک طرف صورتم سوخت که باعث شد بقیه حرفمو نزنم

خانم جنا:وقتی میگم وسایلتو جمع کن یعنی جمع کن حرفای چرت پرت نمیخوام

خانم جنا رفت سمت کمد و درشو باز کرد چمدون قهویی در آورد و پرت کرد طرفم و گفت

خانم جنا : وسایلاتو جمع کن یک ساعت دیگه پایین باش

و رفت سمت در محکم بست

باورم نمیشد من... من دارم از اینجا میرم من به خودم قول داده بودم تا 18 سالگی اینجا بمونم و بعد برای خودم زندگی کنم چرا الان باید برم

آروم روی تخت نشستم و شروع به گریه کردم

(فلش بک به 30 دقیقه بعد)

همی جوری در حال گریه کردن بودم که دخترا اومدن داخل همشون روی تخت نشستن

نونا:ا/ت لطفا گریه نکن دیگه

هایون :بخدا من از خدامه یکی مثل اون مرده بیان منو به سرپرستی بگیره

بچه ها داشتن باهام حرف میزدن که یهو.......

_______________________

حمایت ها کجان؟ چرا کسی حمایت نمیکنه؟ اگه این رمانه بده تا یکی دیگه رو شروع کنم 💞✨
دیدگاه ها (۳)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

A love that begins with jealousy ✨part8:ویو ا-ت: رفتم کمپانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط