{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه p

ادامه p61
+و اینکه… قراره یه عضو کوچولو دیگه به این شلوغی اضافه شه.
چند ثانیه سکوت.
🐥 یا ابلفضللللللل!
لیوان‌ها خورد به هم. جیغ. خنده.
بلا اشکش دراومده بود.
مادر کوک دستشو گذاشت روی دهنش.
کوک دست به سینه با لبخند رضایت امیز وایساده بود.
بعد آروم اومد جلو. دستشو گذاشت روی شکم ات.
چشم‌هاش برق می‌زد.
_ دیگه نمیتونستم تحمل کنم که نگم بهشون!!
+تو که انقدر بی صبری 9ماه چطوری قراره صبر کنی؟
کوک پیشونیشو چسبوند به پیشونی ات.
چند ثانیه فقط همو نگاه کردن.
اون نگاه، پر از سال‌هایی بود که پشت سر گذاشته بودن.
_ حالا به اونش بعدا فکر میکنم، و اینکه ممنونم....
+برای چی؟
_ برای اینکه دوباره بهم روح دادی...
مادر کوک اومد بغلشون کرد.
پدرش دست گذاشت روی شونه‌ی کوک.
نامجون لیوانشو بالا برد:
🐨 به عشق که موندگار شد.
همه گفتن: به عشق!
----------
اون شب طولانی بود.
بعد از شام، بچه‌ها کنار ساحل آتیش کوچیک درست کردن.
بزرگ‌ترها روی شن‌ها نشستن. پاهاشون تو ماسه فرو رفته بود.
ات سرشو گذاشته بود روی شونه‌ی کوک.
دست کوک روی شونه‌ش. انگشتاش آروم نوازشش می‌کرد.
امواج آروم می‌اومدن و می‌رفتن.
ستاره‌ها بالای سرشون روشن‌تر از همیشه بودن.
ات زیر لب گفت:
+می‌دونی؟ یه زمانی فکر می‌کردم آرامش مال من نیست.
کوک صورتشو برگردوند سمتش.
_ الان چی فکر می‌کنی؟
+فکر می‌کنم فقط دیر رسید… ولی بالاخره رسید، و با تو رسید...
کوک لبخند زد.
دستشو محکم‌تر دورش حلقه کرد.
_ هر جا تو باشی، همون‌جا خونه‌ست.
ات چشم‌هاشو بست.
صدای دریا.
صدای نفس‌های کوک.
خنده‌ی دورِ بچه‌ها.
این دیگه رویا نبود.
زندگی بود.
و این‌بار…
هیچ‌کس قرار نبود ازشون بگیره.
دیدگاه ها (۱)

p6110سال بعد... موج‌ها بی‌وقفه خودشونو می‌زدن به ساحل.نه آرو...

ادامهp60ساعت حدود ده شب بود.نور خونه ملایم بود، فقط چراغ آبا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔ادامهات با صدای گرفته و نیمه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟏ات دیگه طاقت نیاورد. صداش لر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط