{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامهp

ادامهp60
ساعت حدود ده شب بود.
نور خونه ملایم بود، فقط چراغ آباژور کنار مبل روشن بود و یه هاله گرم انداخته بود رو دیوار.
ات لم داده بود روی مبل، پاهاشو جمع کرده بود زیر خودش. موهاش شل ریخته بود روی شونه‌هاش.
کوک تو آشپزخونه بود، صدای باز و بسته شدن کابینت میومد. داشت اسنک می‌چید، یخ مینداخت تو لیوانا، هر از گاهی زیر لب چیزی می‌گفت.
بم بعد از بو کشیدن سمت آشپزخونه، یهو نظرش عوض شد، دوید سمت ات. جلوی مبل ایستاد و با اون چشمای گرد و براقش زل زد بهش.ات لبخند زد، دستاشو باز کرد.
+بیا بغلم.
بم پرید بالا. ات خندید و شروع کرد آروم آروم ناز کردنش، انگشتاش توی خز نرمش گم شد.(رو ویدیو فیکم هست نگاه کنین)
کوک از آشپزخونه نگاه کرد.
_ جوری که به حرف تو گوش میده به حرف من گوش میداد، انقدر دعوا نمی‌کردیم باهم.
بم یه صدای پوفی کرد و سرشو گذاشت روی پای ات.
کوک با خنده ادامه داد:
_ جوابتم میده تازه.
ات خندید.
+البته کوک… همه به حرف من گوش میدن.
کوک از دور گفت:
_ به نکته خوبی اشاره کردی.
چند ساعت گذشت.
شیشه شراب خالی شده بود. لیوانا نصفه‌کاره روی میز بودن. ظرف اسنک‌ها تقریباً تموم.
کوک حالا سرشو گذاشته بود روی پای ات، دراز کشیده بود، چشماش نیمه‌باز.
ات تو گوشی می‌گشت، یه دستش هنوز بی‌هوا موهای کوک رو نوازش می‌کرد.
کوک زیر لب گفت:
_ ترکیدم.
+منم…
کوک از پایین به صورت ات نگاه می‌کرد. نور آباژور افتاده بود روی صورتش.
چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد آروم گفت:
_ یعنی تو واقعاً مال منی؟
ات بدون اینکه مستقیم نگاهش کنه، یه لبخند کمرنگ زد.
+یه جورایی… بله.
کوک نفس آرومی کشید. چشماشو بست و کف دست ات رو گرفت و بوسید.
_ مثل رویاس… شیرینه… آرومم می‌کنه.
ات سرشو چرخوند سمتش. نگاهش کرد.
قلبش یه لحظه فشرده شد. همون ترس قدیمی، همون سایه‌ای که همیشه ته دلش بود، آروم برگشت.
نفس عمیقی کشید.
+همینطور کوکی… منم همین حسو دارم.
کوک یهو بلند شد، صاف نشست روبه‌روش. چشم‌هاش برق می‌زد.
_ ات… میخوای یه کلبه یا یه خونه کوچیک کنار دریا بگیریم؟
ات ابرو بالا انداخت.
+برای چی؟
کوک هیجان‌زده‌تر گفت:
_ بریم اونجا زندگی کنیم. دور از همه. فقط برای کار بیایم شهر. بقیه زندگیمون… همونجا. صبحا با صدای موج بیدار شیم. شبام کنار هم بخوابیم. بدون این همه آدم، بدون این همه شلوغی.
ات خیره نگاهش می‌کرد. ذهنش شروع کرد دویدن.
+یعنی… فرار کنیم؟
کوک یه ذره مکث کرد. بعد آروم‌تر گفت:
_ اگه اسمش فراره… آره. بیا باهم از همه چی فرار کنیم.
آروم جلو اومد. دستاشو دور ات حلقه کرد. سرشو گذاشت کنار گردنش.
صداش دیگه جدی نبود… نرم بود.
_ فقط من و تو… و بم… و دریا.
ات دستاشو آهسته برد دورش.
چشم‌هاشو بست.
شاید این ساده‌ترین راه بود.
شاید امن‌ترین.
شاید تنها جایی که می‌تونستن بدون ترس نفس بکشن.
ولی ته دلش یه چیزی می‌گفت…
فرار کردن همیشه به معنی نجات پیدا کردن نیست.
با این حال…
تو اون لحظه، بین بوی شراب و گرمای بغل کوک،
ایده‌ی یه خونه کنار دریا…
خیلی وسوسه‌کننده بود. 🌊
دیدگاه ها (۱)

p6110سال بعد... موج‌ها بی‌وقفه خودشونو می‌زدن به ساحل.نه آرو...

ادامه p61+و اینکه… قراره یه عضو کوچولو دیگه به این شلوغی اضا...

p 60ایونت مجلل بود. نورها گرم و طلایی، صدای موزیک ملایم تو ف...

اسلاید اول حس کوک به ات اسلاید دوم حرفای کوک وقتی ات میگفت ت...

p28در با یه ضرب محکم کوبیده شد.ات وارد خونه شد، در هنوز کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط