رمان تهیونگ
بوق بلند یه ماشین حرفشو برید.
صدای ترمز ، توجه هر سه مون رو به سمت خیابومن کشوند...
-« سوار شو.»
صدای تهیونگ در فضا پیچید.
لونا با ناراحتی گفت:
نه... پس واقعاً باهات ازدواج کرده .
میدونستم چرا اینطور نگاه میکند. تهیونگ را میشناخت… همه میشناختند. سرد، غیرقابل پیشبینی… و خطرناک.
نگاهم را ازش دزدیدم و زیر لب گفتم:
׫ خب.تا فردا.»
بدون اینکه منتظر واکنشی از جانبشون باشم ، ازشون فاصله گرفتم.
ماشینش کنار خیابان منتظرم بود… اما با کاری که امروز کرده بود، محال بود سوار ماشینش بشم...
کیفم را محکمتر گرفتم و بیتوجه از کنارش رد شدم.
چند قدم دور نشده بودم که صدای بوقش بلند شد.
توجهی نکردم.
قدمهایم را تندتر کردم.
دوباره بوق زد.
اینبار طولانیتر… عصبیتر.
دندانهایم را روی هم فشار دادم. ولی بازم هم نادیدهاش گرفتم.
اما انگار قرار نبود کوتاه بیاید.
هر چند ثانیه یکبار بوق میزد، تا جایی که نگاههای مردم یکییکی به سمتم کشیده شد.
احساس کردم زیر ذرهبینم.
نفس کلافهای کشیدم، چرخیدم و با عصبانیت به سمت ماشینش رفتم.
خم شدم سمت پنجره ماشینش و با لحن تندی گفتم:
׫ بهت گفتم نمیخوام سوار شم… برو.»
چشمهاش حتی برای لحظهای نرم نشد.
جوابی نداد.
این سکوتش بدتر بود..
پوفی کشیدم و دوباره به راهم ادامه دادم.
اینبار… خبری از بوق نشد.
چند قدم جلو رفتم.
شاید واقعاً منصرف شده بود…
اما ناگهان صدای جیغ لاستیکها روی آسفالت، کشیده شد.
قلبم توی سینهام کوبید.
در جا ایستادم.
ماشینش با یک حرکت تند، درست مقابلم پیچید و سد راهم شد.
نفسم در گلویم گیر کرد.
شیشه پایین آمد.
-« سوار شو… من یه چیز رو دو بار نمیگم.»
لحنش جدی بود .خیلی بیشتر از قبل.
اخم کردم، ترس را قورت دادم و گفتم:
׫ منم گفتم نمی.»
در ماشین با شدت باز شد.
قبل از اینکه جملهام کامل بشه، از ماشین پیاده شد.
قدمهایش آهسته، اما پر از تسلط به سمتم میآمد.
عقب رفتم.
یک قدم… دو قدم
تا اینکه کمرم محکم به دیوار داغ خانهای خورد.
حرارتش از روی لباسم هم حس میشد. سوزش ملایمی پیچید توی پوستم
بیاختیار آهی کشیدم و کمی جلو آمدم.
اما فاصلهمون حالا خیلی کم شده بود.
سایهاش روی من افتاده بود.
سرش را کمی خم کرد، طوری که صدایش نزدیک گوشم پیچید:
-«میدونی از دخترای نافرمان خوشم نمیاد…»
مکث کوتاهی کرد.
- و مطمئن باش… آخرش به نفع تو تموم نمیشه.
قبل از اینکه حتی فرصت واکنش داشته باشم، دستش دورم حلقه شد.
در یک حرکت، روی کولش افتادم.
× ولم کن!
با مشت به کمرش زدم، تقلا کردم، اما انگار به دیوار میزدم.
بیتفاوت به تقلاهام، در ماشین را باز کرد و روی صندلی گذاشتم...
سریع کمربند را کشید و قفل کرد.
نفسنفس میزدم.
׫ نمیخوام با تو بیام ولم کن…»
انگار صدام را نمیشنید.
دور زد، نشست پشت فرمان و بدون حتی نگاه کردن به من ، ماشین را روشن کرد.
پایم را به زمین فشار دادم، دستم را سمت در بردم.
׫ منو پیاده کن! گفتم نمیخوام.»
اما همون لحظه.
مشتش با شدت به فرمون کوبیده شد.
- ساکت شو!
صداش داخل ماشین پیچید.
چند بار دیگه هم به فرمون کوبید.
بدنم از ترس جمع شد.
با صدایی لرزان گفتم:
× «کافیه، بس کن…»
چند ثانیه سکوت کل ماشین رو گرفت...
فقط صدای نفسهای سنگینش و موتور ماشین. شنیده میشد
بعد با حرص گفت:
-« چرا نمیتونی یه بار… فقط یه بار مثل یه دختر حرفگوشکن باشی؟»
-« چرا همیشه باید برعکس چیزی که من میگم عمل کنی؟!»
چیزی نگفتم.
جرئت نکردم.
میدونستم اگر جواب بدهم، اوضاع بدتر میشه .
سکوت کردم… فقط به جاده خیره شدم.
اما او پایش را بیشتر روی گاز فشار داد.
سرعت بالا رفت.
کوچه ها یکییکی محو میشدند.
دستهایم ناخودآگاه لبه صندلی را چسبید.
قلبم دیوانهوار میزد.
از سرعت بالا متنفر بودم اما بیشتر از آن، از حالتی که اون داشت.
چند دقیقه بعد
ماشین با همان سرعت وارد محوطه عمارت شد
ماشین بالاخره ایستاد.
نفسهایم هنوز نامنظم بود.
در بزرگ عمارت آرام باز شد و بادیگاردها کنار رفتند.
همهچیز دوباره ساکت شده بود… اما درون من نه.
ماشین در پارکینگ نگه داشت و خاموش کرد.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد ناگهان به سمتم چرخید.
بدون اینکه فاصله بگیره.کمی خم شد.
نفسهای گرمش به گردنم می خورد.
بدنم ناخودآگاه عقب کشیده شد، تا جایی که به صندلی چسبیدم.
نگاهش روی صورتم ثابت مانده بود.
نمیدونستم چه میخواد.
دستش آروم بالا اومد.
برای لحظه ای از تعجب خشکم زد...
اما فقط کمربندم را باز کرد.
صدای «تق» آزاد شدنش در سکوت پیچید.
همون لحظه، سریع دستم را به سمت دستگیره بردم.
باید میرفتم. از دستش فرار میکردم
اما درست وقتی دستم به دستگیره رسید.
🌷ادامه دارد..✨
صدای ترمز ، توجه هر سه مون رو به سمت خیابومن کشوند...
-« سوار شو.»
صدای تهیونگ در فضا پیچید.
لونا با ناراحتی گفت:
نه... پس واقعاً باهات ازدواج کرده .
میدونستم چرا اینطور نگاه میکند. تهیونگ را میشناخت… همه میشناختند. سرد، غیرقابل پیشبینی… و خطرناک.
نگاهم را ازش دزدیدم و زیر لب گفتم:
׫ خب.تا فردا.»
بدون اینکه منتظر واکنشی از جانبشون باشم ، ازشون فاصله گرفتم.
ماشینش کنار خیابان منتظرم بود… اما با کاری که امروز کرده بود، محال بود سوار ماشینش بشم...
کیفم را محکمتر گرفتم و بیتوجه از کنارش رد شدم.
چند قدم دور نشده بودم که صدای بوقش بلند شد.
توجهی نکردم.
قدمهایم را تندتر کردم.
دوباره بوق زد.
اینبار طولانیتر… عصبیتر.
دندانهایم را روی هم فشار دادم. ولی بازم هم نادیدهاش گرفتم.
اما انگار قرار نبود کوتاه بیاید.
هر چند ثانیه یکبار بوق میزد، تا جایی که نگاههای مردم یکییکی به سمتم کشیده شد.
احساس کردم زیر ذرهبینم.
نفس کلافهای کشیدم، چرخیدم و با عصبانیت به سمت ماشینش رفتم.
خم شدم سمت پنجره ماشینش و با لحن تندی گفتم:
׫ بهت گفتم نمیخوام سوار شم… برو.»
چشمهاش حتی برای لحظهای نرم نشد.
جوابی نداد.
این سکوتش بدتر بود..
پوفی کشیدم و دوباره به راهم ادامه دادم.
اینبار… خبری از بوق نشد.
چند قدم جلو رفتم.
شاید واقعاً منصرف شده بود…
اما ناگهان صدای جیغ لاستیکها روی آسفالت، کشیده شد.
قلبم توی سینهام کوبید.
در جا ایستادم.
ماشینش با یک حرکت تند، درست مقابلم پیچید و سد راهم شد.
نفسم در گلویم گیر کرد.
شیشه پایین آمد.
-« سوار شو… من یه چیز رو دو بار نمیگم.»
لحنش جدی بود .خیلی بیشتر از قبل.
اخم کردم، ترس را قورت دادم و گفتم:
׫ منم گفتم نمی.»
در ماشین با شدت باز شد.
قبل از اینکه جملهام کامل بشه، از ماشین پیاده شد.
قدمهایش آهسته، اما پر از تسلط به سمتم میآمد.
عقب رفتم.
یک قدم… دو قدم
تا اینکه کمرم محکم به دیوار داغ خانهای خورد.
حرارتش از روی لباسم هم حس میشد. سوزش ملایمی پیچید توی پوستم
بیاختیار آهی کشیدم و کمی جلو آمدم.
اما فاصلهمون حالا خیلی کم شده بود.
سایهاش روی من افتاده بود.
سرش را کمی خم کرد، طوری که صدایش نزدیک گوشم پیچید:
-«میدونی از دخترای نافرمان خوشم نمیاد…»
مکث کوتاهی کرد.
- و مطمئن باش… آخرش به نفع تو تموم نمیشه.
قبل از اینکه حتی فرصت واکنش داشته باشم، دستش دورم حلقه شد.
در یک حرکت، روی کولش افتادم.
× ولم کن!
با مشت به کمرش زدم، تقلا کردم، اما انگار به دیوار میزدم.
بیتفاوت به تقلاهام، در ماشین را باز کرد و روی صندلی گذاشتم...
سریع کمربند را کشید و قفل کرد.
نفسنفس میزدم.
׫ نمیخوام با تو بیام ولم کن…»
انگار صدام را نمیشنید.
دور زد، نشست پشت فرمان و بدون حتی نگاه کردن به من ، ماشین را روشن کرد.
پایم را به زمین فشار دادم، دستم را سمت در بردم.
׫ منو پیاده کن! گفتم نمیخوام.»
اما همون لحظه.
مشتش با شدت به فرمون کوبیده شد.
- ساکت شو!
صداش داخل ماشین پیچید.
چند بار دیگه هم به فرمون کوبید.
بدنم از ترس جمع شد.
با صدایی لرزان گفتم:
× «کافیه، بس کن…»
چند ثانیه سکوت کل ماشین رو گرفت...
فقط صدای نفسهای سنگینش و موتور ماشین. شنیده میشد
بعد با حرص گفت:
-« چرا نمیتونی یه بار… فقط یه بار مثل یه دختر حرفگوشکن باشی؟»
-« چرا همیشه باید برعکس چیزی که من میگم عمل کنی؟!»
چیزی نگفتم.
جرئت نکردم.
میدونستم اگر جواب بدهم، اوضاع بدتر میشه .
سکوت کردم… فقط به جاده خیره شدم.
اما او پایش را بیشتر روی گاز فشار داد.
سرعت بالا رفت.
کوچه ها یکییکی محو میشدند.
دستهایم ناخودآگاه لبه صندلی را چسبید.
قلبم دیوانهوار میزد.
از سرعت بالا متنفر بودم اما بیشتر از آن، از حالتی که اون داشت.
چند دقیقه بعد
ماشین با همان سرعت وارد محوطه عمارت شد
ماشین بالاخره ایستاد.
نفسهایم هنوز نامنظم بود.
در بزرگ عمارت آرام باز شد و بادیگاردها کنار رفتند.
همهچیز دوباره ساکت شده بود… اما درون من نه.
ماشین در پارکینگ نگه داشت و خاموش کرد.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد ناگهان به سمتم چرخید.
بدون اینکه فاصله بگیره.کمی خم شد.
نفسهای گرمش به گردنم می خورد.
بدنم ناخودآگاه عقب کشیده شد، تا جایی که به صندلی چسبیدم.
نگاهش روی صورتم ثابت مانده بود.
نمیدونستم چه میخواد.
دستش آروم بالا اومد.
برای لحظه ای از تعجب خشکم زد...
اما فقط کمربندم را باز کرد.
صدای «تق» آزاد شدنش در سکوت پیچید.
همون لحظه، سریع دستم را به سمت دستگیره بردم.
باید میرفتم. از دستش فرار میکردم
اما درست وقتی دستم به دستگیره رسید.
🌷ادامه دارد..✨
- ۵.۵k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط