love in the dark⑥⑦
love in the dark⑥⑦
فردا(شب)
کوک: سلام
ا/ت: یومی کجاست؟
کوک: سلام کردم
ا/ت: از صبح تا الان یومی رو بردی الان کجاست؟
کوک: شام که درست نکردی؟
ا/ت: چرا جوابم رو نمیدی؟
کوک: خونه داداشته امشب هم نمیاد
ا/ت: چرا؟
کوک: من یومی رو خیلی دوست دارم خیلی اما زنم رو بیشتر میخوام یه روز با زنم تنها باشم نمیشه؟
ا/ت: دیوونه بازی در نیار یومی کجاست؟
کوک: خونه داداشت
ا/ت: راست میگی؟
کوک: آره من بیرون شام خوردم تو چی؟
ا/ت: منم خوردم
کوک: داشت یادم میرفت بیا
ا/ت: چی؟
کوک: این جعبه
ا/ت: این چیه؟
کوک: برای عشقم خریدم
ا/ت: نمیخوام
کوک: ببخشید اشتباه کردم ا/ت راستش خیلی عصبانی بودم
ا/ت: باشه چون خودت متوجه اشتباهت شدی
کوک: قبول میکنی؟
ا/ت: اهمم
کوک: بیا
جعبه رو باز کردم یه گردبند زیبا بود
ا/ت: خیلی قشنگه دستت درد نکنه
کوک: خواهش میکنم نوش جان
ا/ت: چی نوش جان؟؟
کوک: وااا ببخشید یعنی مبارکت باشه عشقم تو لیاقت بهترین هارو داری
ا/ت: خب حالا باید درمورد یه چیزی حرف بزنیم
کوک: چی جانم؟
ا/ت: من بهش فکر کردم
کوک: به چی؟
ا/ت: به بچه
کوک: یعنی چی؟
ا/ت: دوباره بچه دار بشیم..
کوک: راستمیگی ا/ت؟ جان من راست میگی؟
ا/ت: آره
کوک: وایی ا/ت عاشقت خب بریم؟
ا/ت: کجا؟
کوک: بچه درست کنیم
ا/ت: الان؟ امشب حالا من به چیزی گفتم
کوک: ا/ت... یه امشب هوجو نیست
ا/ت: شب هایی که بود چی؟ تو کار خودت رو انجام نمیدادی؟
کوک: خب توهم میخواستی نه فقط من
ا/ت: من امشب خوابم میاد
کوک: نههه اگر بخوابی ناراحت میشم
ا/ت: باشه اما تو با حرفت دلم رو شکوندی اما این گردنبند رو خریدی و منم بخشیدمت
اما برای امشب باید حلقه ی ستش رو برام بخری
کوک: چرا یکی ده تا برات میخرم...
ا/ت: دیوونه....
..........
فردا (صبح)
کوک: عشقم
ا/ت: جانم
کوک: چیزی حس نمیکنی؟
ا/ت: یعنی چی؟ چی حس کنم؟
کوک: بچه
ا/ت: الان حس کنم اگر بچه هم داشته باشم
الان یه لوبیاست...
کوک: بریم آزمایش بدیم؟
ا/ت: تو من رو بخاطر بچه میخوای؟
کوک: نه عشقم
ا/ت: چرا فکر میکنی با یه بار میتونم بچه دار شم
کوک: خب یومی امشب هم خونه ی داداشت بخوابه
ا/ت: خب شاید داداشم هم بچه بخواد
کوک: چانگمی(دوست ا/ت و زن داداش ا/ت)
که بچش سه سالشه زوده هنوز
ا/ت: من میخوام بخوابم
کوک: خب بخواب
ا/ت: شب بخیر
کوک: صبح بخیر...
(شب)
در باز شد
یومی: ماماننننن
ا/ت: عزیزممم دلم برات تنگ شده بود
یومی: منم همینطور
ا/ت: دیگه اجازه نمیدم بری خونه ی کسی بخوابی
کوک: عهه عشقم چرا؟ اجازه نمیدی؟ دیشب بد بود؟
ا/ت: عهه جونگکوکک
یومی: اما خیلی خوب بود
کوک: عزیزم دوست داری امشب هم برو
ا/ت:جونگکوککک
کوک: ببخشید
یومی: مامان داشتیم فیلم میدیدم من و کوما (پسر دایی یومی) بچه هارو لک لک ها داشن می آوردن بعد من رو چندتا لک لک آورد اینجا
کوک: لک لکـ؟ عههه عزیزم من شب بیدار بودم بعد تورو لک لک ها آوردن....
ا/ت: عزیزم باید بری دوش بگیری برو سریععع
کوک: باشه تو نمیای؟
ا/ت: بروووو
یومی: مامان شام زندایی خیلی خوشمزه بود
ا/ت: شام خوردی میخواستم شام درست کنم
چند دقیقه بعد
کوک: ا/تتتت
یومی: مامان بابا داره میگه ا/تتتت
ا/ت: باشه عزیزم تو اتاقت بازی کن تا من بیام
یومی: باشه
ا/ت: بله جونگکوک
کوک: بیا داخل
در رو باز کردم
سریع دستم رو کشید در رو قفل کرد
ا/ت: چیکار میکنی؟
کوک: دستم به پشتم نمیرسه
ا/ت: آره جون عمت
کوک: بچه که داره بازی میکنه بیا ماهم باهم آب بازی کنیم
ا/ت: برو تا پشتت رو بشورم
سریع اومد و لبش رو گذاشت رو لبم
کوک: عشقم لباست رو در بیار بیا باهم بازی کنیم
ا/ت: باشه ولی سریع باید برم
کوک: باشه...
فردا
ناهار درست کرده بودم امروز مهمان داشتیم خانواده ی جونگکوک و هوجو...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
فردا(شب)
کوک: سلام
ا/ت: یومی کجاست؟
کوک: سلام کردم
ا/ت: از صبح تا الان یومی رو بردی الان کجاست؟
کوک: شام که درست نکردی؟
ا/ت: چرا جوابم رو نمیدی؟
کوک: خونه داداشته امشب هم نمیاد
ا/ت: چرا؟
کوک: من یومی رو خیلی دوست دارم خیلی اما زنم رو بیشتر میخوام یه روز با زنم تنها باشم نمیشه؟
ا/ت: دیوونه بازی در نیار یومی کجاست؟
کوک: خونه داداشت
ا/ت: راست میگی؟
کوک: آره من بیرون شام خوردم تو چی؟
ا/ت: منم خوردم
کوک: داشت یادم میرفت بیا
ا/ت: چی؟
کوک: این جعبه
ا/ت: این چیه؟
کوک: برای عشقم خریدم
ا/ت: نمیخوام
کوک: ببخشید اشتباه کردم ا/ت راستش خیلی عصبانی بودم
ا/ت: باشه چون خودت متوجه اشتباهت شدی
کوک: قبول میکنی؟
ا/ت: اهمم
کوک: بیا
جعبه رو باز کردم یه گردبند زیبا بود
ا/ت: خیلی قشنگه دستت درد نکنه
کوک: خواهش میکنم نوش جان
ا/ت: چی نوش جان؟؟
کوک: وااا ببخشید یعنی مبارکت باشه عشقم تو لیاقت بهترین هارو داری
ا/ت: خب حالا باید درمورد یه چیزی حرف بزنیم
کوک: چی جانم؟
ا/ت: من بهش فکر کردم
کوک: به چی؟
ا/ت: به بچه
کوک: یعنی چی؟
ا/ت: دوباره بچه دار بشیم..
کوک: راستمیگی ا/ت؟ جان من راست میگی؟
ا/ت: آره
کوک: وایی ا/ت عاشقت خب بریم؟
ا/ت: کجا؟
کوک: بچه درست کنیم
ا/ت: الان؟ امشب حالا من به چیزی گفتم
کوک: ا/ت... یه امشب هوجو نیست
ا/ت: شب هایی که بود چی؟ تو کار خودت رو انجام نمیدادی؟
کوک: خب توهم میخواستی نه فقط من
ا/ت: من امشب خوابم میاد
کوک: نههه اگر بخوابی ناراحت میشم
ا/ت: باشه اما تو با حرفت دلم رو شکوندی اما این گردنبند رو خریدی و منم بخشیدمت
اما برای امشب باید حلقه ی ستش رو برام بخری
کوک: چرا یکی ده تا برات میخرم...
ا/ت: دیوونه....
..........
فردا (صبح)
کوک: عشقم
ا/ت: جانم
کوک: چیزی حس نمیکنی؟
ا/ت: یعنی چی؟ چی حس کنم؟
کوک: بچه
ا/ت: الان حس کنم اگر بچه هم داشته باشم
الان یه لوبیاست...
کوک: بریم آزمایش بدیم؟
ا/ت: تو من رو بخاطر بچه میخوای؟
کوک: نه عشقم
ا/ت: چرا فکر میکنی با یه بار میتونم بچه دار شم
کوک: خب یومی امشب هم خونه ی داداشت بخوابه
ا/ت: خب شاید داداشم هم بچه بخواد
کوک: چانگمی(دوست ا/ت و زن داداش ا/ت)
که بچش سه سالشه زوده هنوز
ا/ت: من میخوام بخوابم
کوک: خب بخواب
ا/ت: شب بخیر
کوک: صبح بخیر...
(شب)
در باز شد
یومی: ماماننننن
ا/ت: عزیزممم دلم برات تنگ شده بود
یومی: منم همینطور
ا/ت: دیگه اجازه نمیدم بری خونه ی کسی بخوابی
کوک: عهه عشقم چرا؟ اجازه نمیدی؟ دیشب بد بود؟
ا/ت: عهه جونگکوکک
یومی: اما خیلی خوب بود
کوک: عزیزم دوست داری امشب هم برو
ا/ت:جونگکوککک
کوک: ببخشید
یومی: مامان داشتیم فیلم میدیدم من و کوما (پسر دایی یومی) بچه هارو لک لک ها داشن می آوردن بعد من رو چندتا لک لک آورد اینجا
کوک: لک لکـ؟ عههه عزیزم من شب بیدار بودم بعد تورو لک لک ها آوردن....
ا/ت: عزیزم باید بری دوش بگیری برو سریععع
کوک: باشه تو نمیای؟
ا/ت: بروووو
یومی: مامان شام زندایی خیلی خوشمزه بود
ا/ت: شام خوردی میخواستم شام درست کنم
چند دقیقه بعد
کوک: ا/تتتت
یومی: مامان بابا داره میگه ا/تتتت
ا/ت: باشه عزیزم تو اتاقت بازی کن تا من بیام
یومی: باشه
ا/ت: بله جونگکوک
کوک: بیا داخل
در رو باز کردم
سریع دستم رو کشید در رو قفل کرد
ا/ت: چیکار میکنی؟
کوک: دستم به پشتم نمیرسه
ا/ت: آره جون عمت
کوک: بچه که داره بازی میکنه بیا ماهم باهم آب بازی کنیم
ا/ت: برو تا پشتت رو بشورم
سریع اومد و لبش رو گذاشت رو لبم
کوک: عشقم لباست رو در بیار بیا باهم بازی کنیم
ا/ت: باشه ولی سریع باید برم
کوک: باشه...
فردا
ناهار درست کرده بودم امروز مهمان داشتیم خانواده ی جونگکوک و هوجو...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۱.۲k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط