رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۳
(نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
_اوه، بیا کوک، انقدر خشن نباش... میدونی که من برای تو از همه بهترم
جونگکوک لیلیام رو پس زد و ازش فاصله گرفت
_از خط قرمز عبور نکن لیلیام... میدونی که تو رو نمیخوام
لیلیام اخم کرد و با اعصبانیت از حرف های جونگکوک رفت.
همان موقع تهیونگ نزدیک شد و با لبخند تعظیم کوتاهی کرد
_شاهزاده، ملکه کجاست؟ پیداشون نمیکنم...
آلفای جونگکوک که با دیدن ناگهانی تهیونگ و شنیدن صدای شیرینش در درونش زوزه ای کشید، میلش برای تصاحب تهیونگ هر لحظه بیشتر میشد.
جونگکوک بدون اینکه کسی بفهمه راحیه و غریزه اش رو کنترل کرد و با چهره ای جدی و سرد به ته نگاه کرد
_مادرم در طبقه ی بالاست، تهیونگ...
تهیونگ لبخند زد و تعظیم کرد و خواست بره
_و تهیونگ...
_بله شاهزاده؟
_اون راحیه ات رو پنهان کن... داره دیوونه ام میکنه...
تهیونگ پوزخند زد و سر تکان داد اما عطرش رو بیشتر آزاد کرد و رفت
جونگکوک پوزخندی از لجبازی تهیونگ زد و با خودش زمزمه کرد
_امگای لجباز... انگار نه انگار جلوی شاهزاده ایستاده.. از این خوشم میاد...
جونگکوک بلند شد و به باغ رفت تا کمی از عطر تهیونگ نجات پیدا کنه اما فکر جونگکوک هنوز در طبقه ی بالا بود جایی که ملکه ینا، مادر جونگکوک، داشت با لبخند مادرانه از تهیونگ بابت عطر تشکر میکرد.
پارت ۳
(نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
_اوه، بیا کوک، انقدر خشن نباش... میدونی که من برای تو از همه بهترم
جونگکوک لیلیام رو پس زد و ازش فاصله گرفت
_از خط قرمز عبور نکن لیلیام... میدونی که تو رو نمیخوام
لیلیام اخم کرد و با اعصبانیت از حرف های جونگکوک رفت.
همان موقع تهیونگ نزدیک شد و با لبخند تعظیم کوتاهی کرد
_شاهزاده، ملکه کجاست؟ پیداشون نمیکنم...
آلفای جونگکوک که با دیدن ناگهانی تهیونگ و شنیدن صدای شیرینش در درونش زوزه ای کشید، میلش برای تصاحب تهیونگ هر لحظه بیشتر میشد.
جونگکوک بدون اینکه کسی بفهمه راحیه و غریزه اش رو کنترل کرد و با چهره ای جدی و سرد به ته نگاه کرد
_مادرم در طبقه ی بالاست، تهیونگ...
تهیونگ لبخند زد و تعظیم کرد و خواست بره
_و تهیونگ...
_بله شاهزاده؟
_اون راحیه ات رو پنهان کن... داره دیوونه ام میکنه...
تهیونگ پوزخند زد و سر تکان داد اما عطرش رو بیشتر آزاد کرد و رفت
جونگکوک پوزخندی از لجبازی تهیونگ زد و با خودش زمزمه کرد
_امگای لجباز... انگار نه انگار جلوی شاهزاده ایستاده.. از این خوشم میاد...
جونگکوک بلند شد و به باغ رفت تا کمی از عطر تهیونگ نجات پیدا کنه اما فکر جونگکوک هنوز در طبقه ی بالا بود جایی که ملکه ینا، مادر جونگکوک، داشت با لبخند مادرانه از تهیونگ بابت عطر تشکر میکرد.
- ۱۶۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط