{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: گرفتار تو

رمان: گرفتار تو

پارت چهاردهم (بخش اول: قدرتِ بی‌رحمانه)

صدای ضربه‌ی چهارم، طوری تویِ گوشم پیچید که انگار مغزم لرزید. دیگه هیچی برام مهم نبود؛ نه غرورم، نه لج‌بازی، نه حتی کلیدی که معلوم نبود کدوم گوری رفته. فقط می‌دونستم که اون‌طرفِ در، یه هیولا ایستاده که دیگه صبرش لبریز شده.

مچاله شدم تویِ گوشه‌یِ اتاق. دستام رو گذاشتم رویِ سرم و پاهام رو جمع کردم تویِ شکمم. می‌لرزیدم؛ انگار تو سرمایِ قطب باشم. صدایِ نفس‌هایِ تند و عصبیِ جونگ‌کوک رو از پشتِ چوبِ ترک‌خورده‌یِ در می‌شنیدم. هر ثانیه که می‌گذشت، مرگ رو بیشتر جلو چشمام می‌دیدم. با هر تپشِ قلبم، اشکام بیشتر سرازیر می‌شدن.

«تموم شد تهیونگ… این دفعه واقعاً کارت تمومه…»

یهو، صدایِ یه خرد شدنِ مهیب اومد. انگار نه انگار که اون درِ چوبی، یه درِ ضخیم و محکم بود؛ مثلِ یه تیکه‌ کاغذِ سوخته، پودر شد و ریخت کفِ اتاق. گرد و غبارِ ناشی از شکستنِ در، فضا رو پر کرد.

چشمام رو باز کردم. جونگ‌کوک اونجا بود.انقدر عصبی بود که رگ‌هایِ گردنش و پیشونیش کاملاً بیرون زده بود. اون حالتی تو چشماش بود که مطمئن بودم اگه الان یه ارتش هم جلوش بود، بدونِ اینکه حتی عرق کنه، همه‌شون رو تیکه و پاره می‌کرد. اونقدر انرژیِ خشمگین ازش ساطع می‌شد که حس می‌کردم هوایِ اتاق سنگین شده و اکسیژن کم آوردم.

سریع با آستینِ تیشرتم اشکام رو پاک کردم. نمی‌تونستم به چشماش نگاه کنم؛ می‌دونستم اگه یه لحظه نگاهش کنم، همون‌جا از ترس سکته می‌کنم. نگاهِ لرزونم چرخید رویِ زمین… خشکم زد.

در… کلاً نابود شده بود. تیکه‌هایِ چوب مثلِ پودر پخش شده بودن دور و برِ جونگ‌کوک. باورم نمی‌شد. اون فقط با چهار تا ضربه، با دستِ خالی، در رو به این روز انداخته بود؟ اون چقدر قدرت داشت؟ این دیگه آدم نبود…

جونگ‌کوک با صدایی که از تهِ گلوش می‌اومد، یه صدایِ بم و مرگبار، غرید:

«فکر کردی با قفل کردنِ در می‌تونی ازم فرار کنی؟ فکر کردی انقدر احمقم که نفهمم داری بازی در میاری؟»

دستم رو مشت کردم، صدام موقعِ حرف زدن می‌لرزید و یه بند می‌گرفتم:«ک-کلید… جونگ‌کوک… کلید گم شده بود… من… من قلط بکنم تورو سر کار بزارم… به خدا گم شده بود…»

جونگ‌کوک یه لحظه سکوت کرد. نگاهش رو دوخت بهم. بعد، یهو اون خشمِ وحشتناک تویِ صورتش جاش رو داد به یه نیشخندِ عجیب؛ یه خنده‌یِ آروم و سرد که از هر فریادی ترسناک‌تر بود. چهره‌اش کلاً عوض شد… و من همون‌جا تو دلم خالی شد، چون نمی‌دونستم این آرامشِ بعد از طوفان، قراره به چی ختم بشه.
[پایان پارت ۱۴]
دیدگاه ها (۰)

رمان: گرفتار توپارت ۱۵ (بخش دوم: آرامشِ قبل از طوفانِ دوباره...

رمان: گرفتار توپارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)هنوز نفسم ...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت سیزدهم: وقتی بازیِ لوس‌بازی، ج...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت دوازدهم: نقشه‌یِ شومِ پادشاههن...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

ادامه پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط