{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت سیزدهم: وقتی بازیِ لوس‌بازی، جدی میشه!

اون‌طرفِ در، سکوتِ مرگباری بود. من هنوز رویِ زمین نشسته بودم و با خودم کلنجار می‌رفتم. با اینکه دلم می‌خواست برم بغلش کنم و قضیه رو تموم کنم، ولی غرورِ نوجوانانه‌ام نمی‌ذاشت کوتاه بیام. با خودم گفتم: «نچ! اگه الان برم بیرون، فکر می‌کنه هر چی بخواد همونه. باید یه کم بیشتر لوس بازی در بیارم تا بفهمه نباید منو تا مرزِ سکته ببره!»

صدایِ جونگ‌کوک دوباره از پشتِ در اومد، ولی این بار دیگه خبری از اون لحنِ آروم نبود. صداش بم‌تر و خشن‌تر شده بود، انگار داشت آخرین تارهایی که از صبرش باقی مونده بود رو به زور نگه می‌داشت:

«تهیونگ! داری امتحانم می‌کنی؟ دارم تا سه می‌شمارم. اگه در باز نشه، خودم میام تو… و اون‌وقت دیگه نباید انتظارِ رفتارِ آروم ازم داشته باشی. یک…»

آبِ دهنم رو قورت دادم. قلبم یه ضربانِ تند و عصبی زد. «یک؟ گفت یک؟ پس واقعاً جدیه!»با خودم گفتم: «بی‌خیالِ لوس‌بازی! اگه درو بشکنه، احتمالاً تا یه هفته باید با همون قیافه‌یِ عبوسِش تحملش کنم.»

سریع از رویِ زمین بلند شدم و گرد و خاکِ لباس‌هام رو تکوندم. با یه نفسِ عمیق خودم رو آماده کردم که درو باز کنم، با یه لبخندِ مصلحتی برگردم و بگم: «شوخی کردم بابا!»

رفتم سمتِ در. دستم رو بردم سمتِ قفلِ آهنی و کلید…

خالی بود.

نگاهم چرخید سمتِ سوراخِ قفل، ولی کلید اونجا نبود.

تنم یخ کرد. دوباره دستم رو تویِ جیب‌هایِ شلوارم کردم؛ خالی! رویِ میزِ کنارِ تخت رو نگاه کردم؛ خالی!

خدای من… کلید کجاست؟!

یادم اومد! وقتی با اون حالِ آشفته و ترسیده از حیاط دویدم داخل و خودم رو پرت کردم تویِ اتاق، کلید هنوز تویِ دستم بود، اما وقتی با اون شدتِ وحشتناک درو کوبیدم و قفلش کردم، از دستم لیز خورد و پرت شد… نمی‌دونم کجا!

صدایِ جونگ‌کوک دوباره بلند شد، سنگین‌تر و ترسناک‌تر از قبل:

«دو…»عرقِ سرد رویِ پیشونیم نشست. با دستپاچگی افتادم رویِ زمین و شروع کردم به گشتنِ زیرِ کمد و زیرِ تخت. همه جا رو می‌گشتم، ولی هیچی نبود! لعنت به این شانس! همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که یهو به خاطرِ یه تیکه‌یِ فلزِ کوچیک، همه چی خراب شد.

جونگ‌کوک با صدایی که دیگه هیچ تردیدی توش نبود گفت:

«سه…»

الفاتحه الخلاص!

صدایِ برخوردِ محکمِ شونه‌یِ پهنِ جونگ‌کوک رو به در شنیدم. درِ چوبیِ سنگینِ اتاق، زیرِ فشارِ قدرتِ بدنیِ اون، لرزید. من همون‌طور چهارزانو وسطِ اتاق نشسته بودم، با چشم‌هایِ گرد شده و قلبی که داشت از قفسه‌یِ سینه‌ام می‌زد بیرون.

«جونگ‌کوک… صبر کن! وایسا!»

داد زدم، ولی صدام از لرزشِ در گم شد.

جونگ‌کوک بدونِ توجه به التماسِ من، دوباره با قدرتِ تمام کوبید به در. صدایِ ناله‌یِ چوبِ در بلند شد. اون واقعاً داشت درو می‌شکست!من همون‌جا خشکم زده بود. یعنی واقعاً می‌خواست درو خرد کنه و بیاد تو؟ اگه می‌اومد و می‌دید کلید نیست، حتماً فکر می‌کرد من دارم مسخره‌اش می‌کنم یا بازم دارم می‌پیچونمش.

دوباره کوبید به در. این بار صدایِ شکستنِ ضامنِ قفل رو شنیدم.

دیگه کار از کار گذشته بود. هر لحظه ممکن بود در باز بشه و جونگ‌کوک با اون چشم‌هایِ مشکیِ خشمگین و لب‌هایِ خط شده‌اش، بیاد تو… و من می‌دونستم که دیگه هیچ بهونه‌ای برایِ قایم شدن ندارم.
[پایان پارت ۱۳]
دیدگاه ها (۰)

رمان: گرفتار توپارت چهاردهم (بخش اول: قدرتِ بی‌رحمانه)صدای ض...

رمان: گرفتار توپارت ۱۵ (بخش دوم: آرامشِ قبل از طوفانِ دوباره...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت دوازدهم: نقشه‌یِ شومِ پادشاههن...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت یازدهم: نفوذ به قلمرویِ ممنوعه...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط