عشقی دوباره
عشقی دوباره
p⁸
"ویو شب"
ساعت از ۱۰ شب گذشته بود. کوک پاشد رفت سمت آشپزخونه و با یه عالمه پاپ کورن و نوشیدنی برگشت. ریموت رو برداشت و یه فیلم عاشقانه انتخاب کرد.
نشستم کنارش روی مبل. اول با فاصله. تا اینکه دستش رو دراز کرد و منو کشید به سمت خودش. سرم رو گذاشتم رو سینهاش و پتو رو کشیدم رو هر دوتامون.
فیلم شروع شد. داستان یه دختر و پسر که توی یه روز بارونی همدیگه رو پیدا میکنن. قشنگ بود. موسیقی ملایم داشت. نورپردازی گرم.
نیم ساعت اول ساکت بودیم. فقط فیلم نگاه میکردیم. دستش رو گذاشته بود رو شونهام و انگشتاش رو آروم توی موهام میچرخوند. منم دستم رو گذاشته بودم رو سینهاش و ضربان قلبش رو حس میکردم.
توی یه صحنه که شخصیت اصلی داشت به دختره نگاه میکرد و میگفت "تو زیباترین چیزی هستی که توی زندگیم دیدم"، کوک دستش رو زیر چونهام برد.
سرم رو بالا آورد. نگاهم کرد. اون نگاه عمیق. اون نگاهی که انگار داره توی روحم نفوذ میکنه.
بعد... آروم. خیلی آروم. مثل اینکه میترسید من بشکنم، لباش رو گذاشت رو لبم.
این بار فرق داشت. نه مثل قبل بود. این بوسه پر از حرفایی بود که نگفته بودیم. پر از همه چیزایی که توی دلمون بود. پر از ترس و امید و
عشق
دستم رو گذاشتم رو صورتش. پوستش گرم بود.
لباش نرم. انگار داشتم توی یه ابر فرو میرفتم
بوسهمون طولانی شد. آروم و عمیق. وقتی جدا شدیم، نفس نفس میزدیم. پیشونیمون به هم چسبیده بود
+...
_...
+چی شد؟
_هیچی. فقط... کاش همیشه اینجوری بمونه.
+میمونه. قول میدم.
لبخند زد و دوباره لبم رو بوسید. این بار کوتاهتر. آرومتر.
فیلم ادامه داشت. ولی من دیگه نمیتونستم تمرکز کنم. هر چند دقیقه یه بار، نگاهش میکردم. اونم نگاهم میکرد و لبخند میزد.
وسط فیلم، کوک دوباره منو بوسید. این بار وقتی شخصیت اصلی داشت میگفت "من بدون تو نمیتونم زندگی کنم". لبامون با هم قاطی شد. بوسه عمیقتری بود. پر از اشتیاق.
دستش رو گذاشت رو کمرم و منو به خودش نزدیکتر کرد. منم دستم رو پیچیدم دور گردنش.
تا آخر فیلم، سه بار دیگه هم بوسیدمش. یه بار وقتی فیلم به اوج رسید. یه بار وقتی بارون توی فیلم شروع شد. یه بار هم وقتی تیتراژ اومد بالا.
فیلم که تموم شد، کوک ریموت رو گذاشت کنار. منو محکمتر بغل کرد. سرم رو گذاشت رو سینهاش. ضربان قلبش تند تند بود.
+خوابت میاد؟
_نه. میخوام بیدار بمونم و تورو نگاه کنم.
+چی میبینی؟
_همه چی رو. چشمات رو. لبخندت رو. قلب مهربونت رو.
دستم رو گذاشت رو قلبم:
+اینجا چی رو میبینی؟
_یه قلب که مال منه(سینگلی فالوورام بد دردیه)
لبخند زد و پیشونیم رو بوسید.
+آره. مال توئه. کاملاً مال تو.
چشمانم رو بستم. توی بغلش، دنیا امنترین جای ممکن بود. بوی عطرش مستم کرده بود. دستاش دور کمرم بود. نفساش گرم روی صورتم.
وسط شب، چند بار از خواب بیدار شدم. هر بار کوک بیدار بود و نگاهم میکرد.
+خوابت نمیاد؟
_چرا. فقط میخوام مطمئن بشم تو هنوز اینجایی.
+هنوزم اینجام. تا صبح. تا همیشه.
و دوباره بوسهای روی لبام میگذاشت و من
دوباره توی خواب شیرین فرو میرفتم.
صبح که بیدار شدم، خورشید از پنجره میتابید. کوک کنارم بود. خوابیده بود. صورتش آروم بود. بیدفاع
نگاهش کردم. دستم رو گذاشتم رو صورتش. موهاش رو کنار زدم.
لبخند زدم و آروم لبش رو بوسیدم.
_صبح بخیر عشقم.
p⁸
"ویو شب"
ساعت از ۱۰ شب گذشته بود. کوک پاشد رفت سمت آشپزخونه و با یه عالمه پاپ کورن و نوشیدنی برگشت. ریموت رو برداشت و یه فیلم عاشقانه انتخاب کرد.
نشستم کنارش روی مبل. اول با فاصله. تا اینکه دستش رو دراز کرد و منو کشید به سمت خودش. سرم رو گذاشتم رو سینهاش و پتو رو کشیدم رو هر دوتامون.
فیلم شروع شد. داستان یه دختر و پسر که توی یه روز بارونی همدیگه رو پیدا میکنن. قشنگ بود. موسیقی ملایم داشت. نورپردازی گرم.
نیم ساعت اول ساکت بودیم. فقط فیلم نگاه میکردیم. دستش رو گذاشته بود رو شونهام و انگشتاش رو آروم توی موهام میچرخوند. منم دستم رو گذاشته بودم رو سینهاش و ضربان قلبش رو حس میکردم.
توی یه صحنه که شخصیت اصلی داشت به دختره نگاه میکرد و میگفت "تو زیباترین چیزی هستی که توی زندگیم دیدم"، کوک دستش رو زیر چونهام برد.
سرم رو بالا آورد. نگاهم کرد. اون نگاه عمیق. اون نگاهی که انگار داره توی روحم نفوذ میکنه.
بعد... آروم. خیلی آروم. مثل اینکه میترسید من بشکنم، لباش رو گذاشت رو لبم.
این بار فرق داشت. نه مثل قبل بود. این بوسه پر از حرفایی بود که نگفته بودیم. پر از همه چیزایی که توی دلمون بود. پر از ترس و امید و
عشق
دستم رو گذاشتم رو صورتش. پوستش گرم بود.
لباش نرم. انگار داشتم توی یه ابر فرو میرفتم
بوسهمون طولانی شد. آروم و عمیق. وقتی جدا شدیم، نفس نفس میزدیم. پیشونیمون به هم چسبیده بود
+...
_...
+چی شد؟
_هیچی. فقط... کاش همیشه اینجوری بمونه.
+میمونه. قول میدم.
لبخند زد و دوباره لبم رو بوسید. این بار کوتاهتر. آرومتر.
فیلم ادامه داشت. ولی من دیگه نمیتونستم تمرکز کنم. هر چند دقیقه یه بار، نگاهش میکردم. اونم نگاهم میکرد و لبخند میزد.
وسط فیلم، کوک دوباره منو بوسید. این بار وقتی شخصیت اصلی داشت میگفت "من بدون تو نمیتونم زندگی کنم". لبامون با هم قاطی شد. بوسه عمیقتری بود. پر از اشتیاق.
دستش رو گذاشت رو کمرم و منو به خودش نزدیکتر کرد. منم دستم رو پیچیدم دور گردنش.
تا آخر فیلم، سه بار دیگه هم بوسیدمش. یه بار وقتی فیلم به اوج رسید. یه بار وقتی بارون توی فیلم شروع شد. یه بار هم وقتی تیتراژ اومد بالا.
فیلم که تموم شد، کوک ریموت رو گذاشت کنار. منو محکمتر بغل کرد. سرم رو گذاشت رو سینهاش. ضربان قلبش تند تند بود.
+خوابت میاد؟
_نه. میخوام بیدار بمونم و تورو نگاه کنم.
+چی میبینی؟
_همه چی رو. چشمات رو. لبخندت رو. قلب مهربونت رو.
دستم رو گذاشت رو قلبم:
+اینجا چی رو میبینی؟
_یه قلب که مال منه(سینگلی فالوورام بد دردیه)
لبخند زد و پیشونیم رو بوسید.
+آره. مال توئه. کاملاً مال تو.
چشمانم رو بستم. توی بغلش، دنیا امنترین جای ممکن بود. بوی عطرش مستم کرده بود. دستاش دور کمرم بود. نفساش گرم روی صورتم.
وسط شب، چند بار از خواب بیدار شدم. هر بار کوک بیدار بود و نگاهم میکرد.
+خوابت نمیاد؟
_چرا. فقط میخوام مطمئن بشم تو هنوز اینجایی.
+هنوزم اینجام. تا صبح. تا همیشه.
و دوباره بوسهای روی لبام میگذاشت و من
دوباره توی خواب شیرین فرو میرفتم.
صبح که بیدار شدم، خورشید از پنجره میتابید. کوک کنارم بود. خوابیده بود. صورتش آروم بود. بیدفاع
نگاهش کردم. دستم رو گذاشتم رو صورتش. موهاش رو کنار زدم.
لبخند زدم و آروم لبش رو بوسیدم.
_صبح بخیر عشقم.
- ۵۴۰
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط