دود سیگار محبوبش اتاق رو پر کرده بود و مقابل پنجره خیره
دود ســیگار محبوبش اتاق رو پر کرده بود و مقابل پنجره خیره به آسمان شب به او فکر میکرد. یعنی لـــبهای او هم مثل سیــگارِش مـــست کننده ست؟ نمیدانست چقدر زمان گذشتهست فقط میدانست دلتنگی در رگهایش مانند سمی در رگهایش در جریان ست و هر لحظه بیشتر نفسش را تنگ میکند. آنقدر غرق در فکر بود که متوجه نشد ســیگارِش در انگشتانش خاکستر شدهست و دستش را سوزاندهست ، اما این درد شیرین است، دردِ سوختگی دستش باعث لبخندش بود چون مربوط به او بود و هیچ چیز قشنگتر از او وجود نداشت .
- ۲۰۱
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط