spanish girl:57
خواست برگردد که دنیل ناگهان دستش را گرفت و به سمت خودش کشید ، فشار دست دنیل روی بازوی لیلی قوی بود.
《کجا ؟ هنوز صبحونه نخوردی دختر اسپانیایی 》
لیلی به چشم های دنیل خیره شد ، دنیل داشت با شيطنت خاصی نگاهش میکرد، انگار میدانست دقیقا لیلی چقدر حسودی کرده است
کاترین با صدای نازکی گفت :《 دنیل ! مگه نگفتی قراره امروز بریم اون گالری هنر که دوسش داشتی ؟ 》
لیلی منتظر ماند تا دنیل جواب بدهد ، دنیل نگاهش را از روی کاترین برداشت و به چشم های آبی لیلی دوخت
《 برنامه ام عوض شد ، کاترین . باید همسرم رو همراهی کنم 》
لیلی ضربان قلبش را در گلویش حس کرد ، کاترین با تعجب و خشم به لیلی خیره شده بود و زیر لبی چیز های رو تکرار میکرد ( زبون حیوان رو ما متوجه نمیشم چه برسه به حیوان لوس )
___________--- مرکز خرید ساعت : ۱۰:۲۳ دقیقه صبح---_______________
لیلی با دنیل مرکز خرید رو برای لباس مجلسی ، مشکی ، درخشان و خیره کننده زیرورو کردن
دنیل در کنار او قدم میزد ، جوری به او نزدیک بود که انگار سایه اش. داشت لیلی رو اذیت میکرد ، لیلی با سرعت بیشتری لباس هارا میگذراند که دنیل با قدای بم و آرام گفت :《 این رو امتحان کن خیلی بهت می آد.》( اسلاید دوم )
یک حس ناخوشایند وجود لیلی را گرفته بود ، انگار هوا سنگین شده بود .
لیلی سرش با سرعت به سمت شیشه های بزرگ ویترین چرخاند ..... در میان آن همه جمعیت شیک پوش با لبخند و خنده در حال گذشتن بودند .
او احساس کرد که یک جفت چشم غیر عادی ، از میان شکاف جمعیت یا از پشت یک ستون ، مستقیما روی او قفل شده است.
آن نگاه مثل یک سایه بود ؛ سرد ، بیصدا و نزدیک لیلی لرزشی در دستانش احساس کرد او میخواست به دنیل بگوید 《 یه نفر داره مارو تعقیب میکنه 》 ولی کلمات در گلویش خشک شده بودند...........
............................................................
ادامه دارد
شرط : ۳۰ تا لایک.
شرط هارو برسونین تا فردا که براتون بزارم پارت های آخر فصل اول
《کجا ؟ هنوز صبحونه نخوردی دختر اسپانیایی 》
لیلی به چشم های دنیل خیره شد ، دنیل داشت با شيطنت خاصی نگاهش میکرد، انگار میدانست دقیقا لیلی چقدر حسودی کرده است
کاترین با صدای نازکی گفت :《 دنیل ! مگه نگفتی قراره امروز بریم اون گالری هنر که دوسش داشتی ؟ 》
لیلی منتظر ماند تا دنیل جواب بدهد ، دنیل نگاهش را از روی کاترین برداشت و به چشم های آبی لیلی دوخت
《 برنامه ام عوض شد ، کاترین . باید همسرم رو همراهی کنم 》
لیلی ضربان قلبش را در گلویش حس کرد ، کاترین با تعجب و خشم به لیلی خیره شده بود و زیر لبی چیز های رو تکرار میکرد ( زبون حیوان رو ما متوجه نمیشم چه برسه به حیوان لوس )
___________--- مرکز خرید ساعت : ۱۰:۲۳ دقیقه صبح---_______________
لیلی با دنیل مرکز خرید رو برای لباس مجلسی ، مشکی ، درخشان و خیره کننده زیرورو کردن
دنیل در کنار او قدم میزد ، جوری به او نزدیک بود که انگار سایه اش. داشت لیلی رو اذیت میکرد ، لیلی با سرعت بیشتری لباس هارا میگذراند که دنیل با قدای بم و آرام گفت :《 این رو امتحان کن خیلی بهت می آد.》( اسلاید دوم )
یک حس ناخوشایند وجود لیلی را گرفته بود ، انگار هوا سنگین شده بود .
لیلی سرش با سرعت به سمت شیشه های بزرگ ویترین چرخاند ..... در میان آن همه جمعیت شیک پوش با لبخند و خنده در حال گذشتن بودند .
او احساس کرد که یک جفت چشم غیر عادی ، از میان شکاف جمعیت یا از پشت یک ستون ، مستقیما روی او قفل شده است.
آن نگاه مثل یک سایه بود ؛ سرد ، بیصدا و نزدیک لیلی لرزشی در دستانش احساس کرد او میخواست به دنیل بگوید 《 یه نفر داره مارو تعقیب میکنه 》 ولی کلمات در گلویش خشک شده بودند...........
............................................................
ادامه دارد
شرط : ۳۰ تا لایک.
شرط هارو برسونین تا فردا که براتون بزارم پارت های آخر فصل اول
- ۱۷۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط