spanish girl:5۹
صدای برخورد ترمز ماشین دنیل با زمین ، سکوت مرگبار انبار را شکست . او با قلبی که از ترس و خشم داشت منفجر میشد به سمت ورودی دوید. وقتی وارد محوطه شد ، با دیدن صحنهی مقابل ، خشکش زد
لیلی روی صندلی قدیمی نشسته بود؛ دست ها و دهانش با پارچه ای کثیف بسته شده بود و چشمانش ، لبریز از اشک ، در تاریکی می درخشید .
دنیل بدون توجه به هیچ خطری، با تمام سرعت به سمت او دوید . او از شدت ترس، منطق را کنار گذاشت.
وقتی به لیلی رسید ، او را در آغوش گرفت و با صدایی لرزان که ، سعی میکرد آرامش بدهد ، گفت :《 لیلی .... تموم شد . من اینجام . دیگه جای نگرانی نیست ، تموم شد ...》
او با دست های لرزان شروع به باز کردن بند های دهان لیلی کرد . لیلی به محض اینکه دهانش آزاد شد ، با صدایی که از شدت هق هق و وحشت می لرزید ، فریاد زد :《 دنیل ! برو ! تله ست ! از من دور شو ، پشت سرت ....》
خیلی دیر شده بود . در همان لحظه سایه ای از تاریکی بیرون پرید . با تمام قدرت و با استفاده از یک شیء سنگین ، ضربه ای مهلک به پشت سر دنیل زد . صدای برخورد مثل صدای شکستن روح بود . دنیل ، بدون حتی یک کلمه روی زمین افتاد و بیهوش شد .
《 دنیل !!! نه ! !!! 》 جیغ لیلی چنان بلند بود که انگار تمام هستی را تکان داد . او با تمام توان داد میزد :《 آشغال! ولش کن ، دست از سرش بردار جینو ی آشغالللل! 》
اسم آشنایی بود . جینو ، دوست کودکی و همبازی لیلی ؟ او لیلی را دزدیده بود ؟ چرا ؟
جینو به یه دیوانه روانی تبدیل شده بود . البته دیوانه لیلی ....
جینو با خونسردی و نگاهی خالی از هرگونه انسانیت ، فقط به لیلی خیره شده بود .
چند لحظه گذشت که مثل یک کابوس بی پایان بود . دنیل با چشمانی تار و سنگینی سر ، به هوش آمد . اولین چیزی که دید ، صورت خیس از اشک لیلی بود که به صندلی بسته شده بود . دنیل سعی کرد حرکت کند ، اما متوجه شد بدنش که از شدت ضربه فلج شده بود به صندلی زنجیر شده است .
جینو با آرامشی ترسناک رو به لیلی کرد و گفت :《 لیلی ، من فقط به خاطر تو اینکار رو می کنم ، که از این ازدواج اجباری کوفتی خلاص بشی ، تا بتونیم باهم خوشبخت بشیم 》
یک برگه سفید و خودکار از داخل جیب کتش در آورد و آن را جلوی لیلی انداخت 《 لیلی ، فقط یک امضا.... و همه چیز تموم میشه . فقط باید امضاش کنی ..》
لیلی باورش نمیشد
《 دیونه شدی ؟ تو اون جینویی که میشناختم نیستی ، من تو رو مثل داداشم میدیدم. هیچ وقت این برگه کوفتی طلاق را امضا نمی کنم ، هیچ وقت ...》
صدای فریاد لیلی انقدر بلند بود ، که ستون های انجا را لرزاند . جینو با خشم زیادی که بدنش را آتش میزد ، گفت :《 که اینطور ، پس خودت خواستی ...》
بنگ ! (صدای گلوله)
.............................................................
ادامه دارد
لیلی روی صندلی قدیمی نشسته بود؛ دست ها و دهانش با پارچه ای کثیف بسته شده بود و چشمانش ، لبریز از اشک ، در تاریکی می درخشید .
دنیل بدون توجه به هیچ خطری، با تمام سرعت به سمت او دوید . او از شدت ترس، منطق را کنار گذاشت.
وقتی به لیلی رسید ، او را در آغوش گرفت و با صدایی لرزان که ، سعی میکرد آرامش بدهد ، گفت :《 لیلی .... تموم شد . من اینجام . دیگه جای نگرانی نیست ، تموم شد ...》
او با دست های لرزان شروع به باز کردن بند های دهان لیلی کرد . لیلی به محض اینکه دهانش آزاد شد ، با صدایی که از شدت هق هق و وحشت می لرزید ، فریاد زد :《 دنیل ! برو ! تله ست ! از من دور شو ، پشت سرت ....》
خیلی دیر شده بود . در همان لحظه سایه ای از تاریکی بیرون پرید . با تمام قدرت و با استفاده از یک شیء سنگین ، ضربه ای مهلک به پشت سر دنیل زد . صدای برخورد مثل صدای شکستن روح بود . دنیل ، بدون حتی یک کلمه روی زمین افتاد و بیهوش شد .
《 دنیل !!! نه ! !!! 》 جیغ لیلی چنان بلند بود که انگار تمام هستی را تکان داد . او با تمام توان داد میزد :《 آشغال! ولش کن ، دست از سرش بردار جینو ی آشغالللل! 》
اسم آشنایی بود . جینو ، دوست کودکی و همبازی لیلی ؟ او لیلی را دزدیده بود ؟ چرا ؟
جینو به یه دیوانه روانی تبدیل شده بود . البته دیوانه لیلی ....
جینو با خونسردی و نگاهی خالی از هرگونه انسانیت ، فقط به لیلی خیره شده بود .
چند لحظه گذشت که مثل یک کابوس بی پایان بود . دنیل با چشمانی تار و سنگینی سر ، به هوش آمد . اولین چیزی که دید ، صورت خیس از اشک لیلی بود که به صندلی بسته شده بود . دنیل سعی کرد حرکت کند ، اما متوجه شد بدنش که از شدت ضربه فلج شده بود به صندلی زنجیر شده است .
جینو با آرامشی ترسناک رو به لیلی کرد و گفت :《 لیلی ، من فقط به خاطر تو اینکار رو می کنم ، که از این ازدواج اجباری کوفتی خلاص بشی ، تا بتونیم باهم خوشبخت بشیم 》
یک برگه سفید و خودکار از داخل جیب کتش در آورد و آن را جلوی لیلی انداخت 《 لیلی ، فقط یک امضا.... و همه چیز تموم میشه . فقط باید امضاش کنی ..》
لیلی باورش نمیشد
《 دیونه شدی ؟ تو اون جینویی که میشناختم نیستی ، من تو رو مثل داداشم میدیدم. هیچ وقت این برگه کوفتی طلاق را امضا نمی کنم ، هیچ وقت ...》
صدای فریاد لیلی انقدر بلند بود ، که ستون های انجا را لرزاند . جینو با خشم زیادی که بدنش را آتش میزد ، گفت :《 که اینطور ، پس خودت خواستی ...》
بنگ ! (صدای گلوله)
.............................................................
ادامه دارد
- ۶۴۶
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط