spanish girl:57
خرید به پایان رسیده بود . دنیل با آن چهره خیره کننده اش که کیسه ها را در دست داشت رو به لیلی کرد :《 تو همین جا منتظر بمون . ماشین رو میارم اینجا 》
اما لیلی ناگهان حس کرد نفس کشیدن برایش سخت شده است ، انگار کسی او را از میان سایه ها دوباره تماشا میکرد .
قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد ، دستمالی با بوی تند و خواب آور جلوی صورتش قرار گرفت . دنبا دوز سرش چرخید و بیهوش شد
دنیل ماشین را جلوی ورودی نگه داشت و با بی صبری به بیرون نگاه میکرد . لیلی نبود
چند لحظه صبر کرد . اما وقتی خبری نشد از ماشین پیاده شد 《لیلیییی؟ 》
صدایش در فضای ورودی پیچید قلبش بی دلیل به تپش افتاد . شماره لیلی را گرفت ، اما فقط صدای بوق ممتد و نا امید کننده بود .دنیل که همیشه مظهر آرامش و کنترل بود ، حالا با هر ثانیه ای که می گذشت ، بیشتر از کوره در میرفت.
به خانه برگشت ؛ عمارت خاندان سالان در آشوب بود . دنیل دیوانه وار به افراد عمارت دستور میداد که تمام دوربین ها و مسیر ها رو بررسی کنند
رز و ویلیام سعی میکردن دنیل رو آروم کنن. و از اون ور امیلی. ترسیده بود
ناگهان ، گوشی دنیل لرزید ، یک شماره غریبه
صدای خش دار و آشنایی از آن سوی خط می آمد ، صدای که بوی انتقام میداد : 《 دنیل سالان ... خیلی مغروری ، نه ؟ لیلی پیش منه . اگه میخوای دوباره اون چشمای آبی رو ببینی همین حالا تنها بیا به اون آدرس که برات میفرستم . یادت نره .... فقط تو 》
دنیل با خشمی که تمام وجودش را گرفته بود ، پاسخ داد :《 عو.ضی کی هستیی؟ بوق بوق ... قسم میخورم اگه یه تار از سرش کم بشه ....》
تماس قطع شد . دنیل گوشی را با تمام قدرت و خشمش به دیوار کوبید و بی درنگ به سوی ماشینش دوید .
لو میدانست که این یک تله است ، اما برای نجات لیلی حاضر بود ، تمام دنیا را آتیش بکشد ....
..................................................
ادامه دارد
اما لیلی ناگهان حس کرد نفس کشیدن برایش سخت شده است ، انگار کسی او را از میان سایه ها دوباره تماشا میکرد .
قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد ، دستمالی با بوی تند و خواب آور جلوی صورتش قرار گرفت . دنبا دوز سرش چرخید و بیهوش شد
دنیل ماشین را جلوی ورودی نگه داشت و با بی صبری به بیرون نگاه میکرد . لیلی نبود
چند لحظه صبر کرد . اما وقتی خبری نشد از ماشین پیاده شد 《لیلیییی؟ 》
صدایش در فضای ورودی پیچید قلبش بی دلیل به تپش افتاد . شماره لیلی را گرفت ، اما فقط صدای بوق ممتد و نا امید کننده بود .دنیل که همیشه مظهر آرامش و کنترل بود ، حالا با هر ثانیه ای که می گذشت ، بیشتر از کوره در میرفت.
به خانه برگشت ؛ عمارت خاندان سالان در آشوب بود . دنیل دیوانه وار به افراد عمارت دستور میداد که تمام دوربین ها و مسیر ها رو بررسی کنند
رز و ویلیام سعی میکردن دنیل رو آروم کنن. و از اون ور امیلی. ترسیده بود
ناگهان ، گوشی دنیل لرزید ، یک شماره غریبه
صدای خش دار و آشنایی از آن سوی خط می آمد ، صدای که بوی انتقام میداد : 《 دنیل سالان ... خیلی مغروری ، نه ؟ لیلی پیش منه . اگه میخوای دوباره اون چشمای آبی رو ببینی همین حالا تنها بیا به اون آدرس که برات میفرستم . یادت نره .... فقط تو 》
دنیل با خشمی که تمام وجودش را گرفته بود ، پاسخ داد :《 عو.ضی کی هستیی؟ بوق بوق ... قسم میخورم اگه یه تار از سرش کم بشه ....》
تماس قطع شد . دنیل گوشی را با تمام قدرت و خشمش به دیوار کوبید و بی درنگ به سوی ماشینش دوید .
لو میدانست که این یک تله است ، اما برای نجات لیلی حاضر بود ، تمام دنیا را آتیش بکشد ....
..................................................
ادامه دارد
- ۳۸۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط