پارت ششم《مزاحم》
پارت ششم《مزاحم》
《Custom kiss》
تق...آخ
سرش رو بلند میکنه ولی چیزی درست حسابی نمی بینه که یهو یادش میاد کلی این مسیر رو بدون عینکش اومده؛ عینکی که روی میز کنار تارا گذاشته بود...
ته: ای واییی...تهیونگ چیکار کردی؟
الان کجا ام....واییی الان چیکار کنم...
تهیونگ همینجوری که داشت با خودش حرف میزد و کلنجار میرفت یهو...
دری که بهش خورد بود و باز میشه و...
×هی گوساله آروم تر...اینجا دفتر کار منه هااا
(نسبتا داد میزنه و ادامه میده)
فک کردی کی هستی که اومدی سرت رو انداختی پایین و سروصدا راه انداختی...عوضی گستاخ...
تهیونگ ترجیح میده مثل همیشه سکوت کنه و سرش رو بندازه پایین؛ اون سکوتی که همیشه فک میکرد بهترین راه درست شه...
×یه خر از تو بهتر میفهمه که اینجا کجاس... اونوقت توی گاگول مغز که مغزی هم نداری....هوففف
(مرد کمی سعی میکند عصبانیتش را کنترل کند)
×ببینم پسر جون تو دقیقا برا چی اینجا ای؟برا چی مزاحمم شدی؟
یه ابروش رو میندازه بالا
حواست باشه کجا ایستاده و کی روبه روته...فهمیدی؟ شیر فهم شد یا دوباره بگم
(جمله آخرش رو با داد میگه)
ته: ب...بله
×خوبه
برا چی حالا اینجا وایسادی؟
برو دیگه...
ته: آخه...آخه آقا...
×آخه چی بنال دیگه
تهیونگ که عصبانی و ناراحت میشه؛ سکوت کوتاهی میکنه...
×نه مثل اینکه علاوه بر کور لال هم هستی...
میگم بنال
عربده میکشه جوری که یه کارکن از اتاقش بیرون میاد تا ببین چخبره
×گمشو تو
کارکن: بله...ببخشید قربان
ته: من...من فقط...عینکم رو روی میزم جا گذاشتم...ه...ه...همین
×جونگ کوک که از حرف پسره جا خورد و تازه فهمید چقدر شلوغ ش کرده بود سروصدا راه انداخت بود؛ ترجیح میده به مدت کوتاهی سکوت کنه و به پسر خیره بشه...
ته: اقا...من...من واقعا قصد مزاحمت ندا....نداشتم...ببخشید...
تهیونگ که دید صدای نمیاد سرش رو بالا میگیره و به جلوش که هیچی نمیدید خیره میشه...
ته: اقا؟
چشماش رو به کیوت ترین حالت ممکن کیوت میکشه تا چیزای ببینه ولی نمیتونه و منصرف میشه....
به سمت مخالف برمیگرده و شروع میکنه با خودش حرف زدن...
ته: واییی تهیونگ الان چجوری باید برگردی؟
خاک تو سرت...بیا و الان راه رو پیدا کن با این چشمای کور کور
×خان زاده که تا اینجا سکوت کرده بود و داشت به حرف های پسرک گوش میداد و یه نیشخند از رو تمسخر برا پسر زد بود لب به سخن آمد و گفت...
×هی...تو بجز وراجی کردن هم چیز دیگه ای بلدی؟
تهیونگ که شوکه شده بود مثل برق گرفته ها به سمت اشتباهی چرخید و سرش رو خم کرد و گفت....
ته: وای...وای...ببخشید آقا اصلا حواسم نبود اینجایید...دیگه تکرار نمیشه...
جونگ کوک که داشت فکر میکرد ابلح تر از این پسر دیگه رو زمین وجود ندار گفت...
×هی پسر انقدر حرف نزن...با من بیا...خود میبرم پایین
تهیونگ که زیاد پسر رو نمی شناخت ولی ازش تعجب کرد...آخه برخلافش فک میکرد مثل چند دقیقه پیش قرار دوباره فریاد بکشه ولی اونجوری نشد...
ویو جونگ کوک امروز:
^پایان^
《Custom kiss》
تق...آخ
سرش رو بلند میکنه ولی چیزی درست حسابی نمی بینه که یهو یادش میاد کلی این مسیر رو بدون عینکش اومده؛ عینکی که روی میز کنار تارا گذاشته بود...
ته: ای واییی...تهیونگ چیکار کردی؟
الان کجا ام....واییی الان چیکار کنم...
تهیونگ همینجوری که داشت با خودش حرف میزد و کلنجار میرفت یهو...
دری که بهش خورد بود و باز میشه و...
×هی گوساله آروم تر...اینجا دفتر کار منه هااا
(نسبتا داد میزنه و ادامه میده)
فک کردی کی هستی که اومدی سرت رو انداختی پایین و سروصدا راه انداختی...عوضی گستاخ...
تهیونگ ترجیح میده مثل همیشه سکوت کنه و سرش رو بندازه پایین؛ اون سکوتی که همیشه فک میکرد بهترین راه درست شه...
×یه خر از تو بهتر میفهمه که اینجا کجاس... اونوقت توی گاگول مغز که مغزی هم نداری....هوففف
(مرد کمی سعی میکند عصبانیتش را کنترل کند)
×ببینم پسر جون تو دقیقا برا چی اینجا ای؟برا چی مزاحمم شدی؟
یه ابروش رو میندازه بالا
حواست باشه کجا ایستاده و کی روبه روته...فهمیدی؟ شیر فهم شد یا دوباره بگم
(جمله آخرش رو با داد میگه)
ته: ب...بله
×خوبه
برا چی حالا اینجا وایسادی؟
برو دیگه...
ته: آخه...آخه آقا...
×آخه چی بنال دیگه
تهیونگ که عصبانی و ناراحت میشه؛ سکوت کوتاهی میکنه...
×نه مثل اینکه علاوه بر کور لال هم هستی...
میگم بنال
عربده میکشه جوری که یه کارکن از اتاقش بیرون میاد تا ببین چخبره
×گمشو تو
کارکن: بله...ببخشید قربان
ته: من...من فقط...عینکم رو روی میزم جا گذاشتم...ه...ه...همین
×جونگ کوک که از حرف پسره جا خورد و تازه فهمید چقدر شلوغ ش کرده بود سروصدا راه انداخت بود؛ ترجیح میده به مدت کوتاهی سکوت کنه و به پسر خیره بشه...
ته: اقا...من...من واقعا قصد مزاحمت ندا....نداشتم...ببخشید...
تهیونگ که دید صدای نمیاد سرش رو بالا میگیره و به جلوش که هیچی نمیدید خیره میشه...
ته: اقا؟
چشماش رو به کیوت ترین حالت ممکن کیوت میکشه تا چیزای ببینه ولی نمیتونه و منصرف میشه....
به سمت مخالف برمیگرده و شروع میکنه با خودش حرف زدن...
ته: واییی تهیونگ الان چجوری باید برگردی؟
خاک تو سرت...بیا و الان راه رو پیدا کن با این چشمای کور کور
×خان زاده که تا اینجا سکوت کرده بود و داشت به حرف های پسرک گوش میداد و یه نیشخند از رو تمسخر برا پسر زد بود لب به سخن آمد و گفت...
×هی...تو بجز وراجی کردن هم چیز دیگه ای بلدی؟
تهیونگ که شوکه شده بود مثل برق گرفته ها به سمت اشتباهی چرخید و سرش رو خم کرد و گفت....
ته: وای...وای...ببخشید آقا اصلا حواسم نبود اینجایید...دیگه تکرار نمیشه...
جونگ کوک که داشت فکر میکرد ابلح تر از این پسر دیگه رو زمین وجود ندار گفت...
×هی پسر انقدر حرف نزن...با من بیا...خود میبرم پایین
تهیونگ که زیاد پسر رو نمی شناخت ولی ازش تعجب کرد...آخه برخلافش فک میکرد مثل چند دقیقه پیش قرار دوباره فریاد بکشه ولی اونجوری نشد...
ویو جونگ کوک امروز:
^پایان^
- ۴۶۰
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط