عشق پنهان
#عشق پنهان
پارت ۱۲
بعد از اون صحنه وحشتناک جلوی باشگاه، شب رو با گریه و ناامیدی گذروندم. جونگکوک حتی پیامی هم نداد. دیگه نمیتونستم ریسک کنم. اگه منتظر میموندم، این سوءتفاهم مثل یه ویروس توی زندگی من و اون ریشه میزد و وو بین هم با آرامش میاومد وسط.ولی از همه بدتر اینه که من الان یک ماه که حاملم و حتی این موضوع رو به جونگ کوک نگفتم (آره، درسته من یک ماهه که حامله ام و خودمم دو هفته پیش از این موضوع با خبر شدم )
الانم نمینمیدونم باید چیکار کنم ، چطور این موضوع رو بهش بگم یا اصلا کی بهش بگم ؟ با همین فکر ها خوابم برد .
**صبح**
صبح زود، قبل از اینکه مامان و بابا بیدار شن، از خونه زدم بیرون. مقصد: خونهی جونگکوک. من تصمیمم رو گرفته بودم ، باید همه چیز رو بهش میگفتم .باید همه چیز رو روشن میکردم .
وقتی رسیدم، زنگ رو زدم. قلبم تند تند میزد. بعد از چند دقیقه، جونگکوک در رو باز کرد. صورتش خسته و رنگپریده بود، انگار یه شب بیداری کشیده بود.
جونگ کوک: «تو... اینجا چیکار میکنی؟» لحنش سردتر از اون چیزی بود که فکر میکردم.
ا.ت: «اومدم که این قضیه رو تموم کنم. یا با حرف من، یا با فکر کردن به حرفای اون آدم احمق.»
جونگکوک اجازه نداد وارد شم. «چیزی نمونده تموم بشه ا.ت. تو خودت انتخاب کردی بری سمت وو بین. من دیگه تحمل اون دروغها رو ندارم.»
☆ممنون میشم حمایتم کنید☆
پارت ۱۲
بعد از اون صحنه وحشتناک جلوی باشگاه، شب رو با گریه و ناامیدی گذروندم. جونگکوک حتی پیامی هم نداد. دیگه نمیتونستم ریسک کنم. اگه منتظر میموندم، این سوءتفاهم مثل یه ویروس توی زندگی من و اون ریشه میزد و وو بین هم با آرامش میاومد وسط.ولی از همه بدتر اینه که من الان یک ماه که حاملم و حتی این موضوع رو به جونگ کوک نگفتم (آره، درسته من یک ماهه که حامله ام و خودمم دو هفته پیش از این موضوع با خبر شدم )
الانم نمینمیدونم باید چیکار کنم ، چطور این موضوع رو بهش بگم یا اصلا کی بهش بگم ؟ با همین فکر ها خوابم برد .
**صبح**
صبح زود، قبل از اینکه مامان و بابا بیدار شن، از خونه زدم بیرون. مقصد: خونهی جونگکوک. من تصمیمم رو گرفته بودم ، باید همه چیز رو بهش میگفتم .باید همه چیز رو روشن میکردم .
وقتی رسیدم، زنگ رو زدم. قلبم تند تند میزد. بعد از چند دقیقه، جونگکوک در رو باز کرد. صورتش خسته و رنگپریده بود، انگار یه شب بیداری کشیده بود.
جونگ کوک: «تو... اینجا چیکار میکنی؟» لحنش سردتر از اون چیزی بود که فکر میکردم.
ا.ت: «اومدم که این قضیه رو تموم کنم. یا با حرف من، یا با فکر کردن به حرفای اون آدم احمق.»
جونگکوک اجازه نداد وارد شم. «چیزی نمونده تموم بشه ا.ت. تو خودت انتخاب کردی بری سمت وو بین. من دیگه تحمل اون دروغها رو ندارم.»
☆ممنون میشم حمایتم کنید☆
- ۱.۹k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط