نام فیک: مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 23
+جون..جونگکوک*دستشو گذاشت روی سرش
_جانم؟ *رفت سمتش
+نزدیک من نیا*بلند
_اروم باش
+چرا منو دزدیدی ها؟ *بلند
_ندزدیدمت اونی که تورو دزدیده بود سان ها بود*نشست کنارش
+من میخوام فردا برم فرانسه چرا منو اوردی اینجا ها؟
_اگر میخوای بری با من میری نه با یکی دیگه*جدی
+اونوقت شما کی باشید؟
_صاحبت
+صاحبت*اداشو در اورده*
می سو پاشد که بره از در اتاق بیرون که جونگکوک گفت:
_نمیتونی از اینجا بری
+چرا؟
_می سو*بلند شد و رفت سمتش
+بله؟
جونگکوک هر قدم به می سو نزدیکتر میشد ضربان قلب می سو بالاتر میرفت.
_ببین تو دیگه نمیتونی از اینجا بری باید با من ازدواج کنی نه با اون
+من اونو دوست دارم*بلند
_من که میدونم تو هنوزم منو دوست داری*چسبوندش به دیوار
+ن.نه ند.ندارم*اروم و سرشو انداخت پایین*
جونگکوک چونه ی می سو رو گرفت و اورد بالا و توی چشماش بعدم به لباش نگا کرد.نتونست جلوی خودش رو بگیر لباس رو گذاشت روی لبای می سو و مک میزد.
می سو اولش همراهی نمیکرد اما بعدش کلا کنترلش رو از دست داد و همراهی میکرد، دستشو روی گردن جونگکوک گذاشت و لباشو مک میزد.
قشنگ متوجه دلتنگی جونگکوک شده بود و همینجور خودش، حالا میفهمید چقد دلش برای جونگکوک تنگ شده بود.
جونگ کوک ازش جدا شد و نگاش کرد، تازه می سو متوجه شد چیکار کرده و سریع دستاشو از روی گردن جونگ کوک برداشت و رفت اونور..
_دیدی تو هم هنوز منو دوست داری..
+من..من نمیخوام اینجا باشم.. اگرم دوستت داشته باشم بازم تو ازدواج کردی و الان ی بچه داری..
_الان یعنی مشکلت ازدواج من و بچم هست؟
+...
_من مجبور شدم ازدواج کنم
+منم مجبورم با سان ها ازدواج کنم*اروم
_شنیدم وقتی پیش جین سو دزدیده بودت اجوما اونجا بوده.. حتما بهت گفته که پدر و مادر من رو کشتن
+اره
_عموی من رو هم که میشناسی و..
+بله
_به من گفت حالا که می سو نیستش و منم میخوام قاتل پدر و مادرم رو پیدا کنم باید با یون سئو ازدواج کنم اونجوری میتونم قاتل پدر و مادرم و پیدا کنم
می سو نمیخواست حرف جونگ کوک رو باور کنه و هی با خودش کلنجار میرفت که داره دروغ میگه و نباید دوباره پیشش باشه اون الان سان ها رو دوست داره...
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 23
+جون..جونگکوک*دستشو گذاشت روی سرش
_جانم؟ *رفت سمتش
+نزدیک من نیا*بلند
_اروم باش
+چرا منو دزدیدی ها؟ *بلند
_ندزدیدمت اونی که تورو دزدیده بود سان ها بود*نشست کنارش
+من میخوام فردا برم فرانسه چرا منو اوردی اینجا ها؟
_اگر میخوای بری با من میری نه با یکی دیگه*جدی
+اونوقت شما کی باشید؟
_صاحبت
+صاحبت*اداشو در اورده*
می سو پاشد که بره از در اتاق بیرون که جونگکوک گفت:
_نمیتونی از اینجا بری
+چرا؟
_می سو*بلند شد و رفت سمتش
+بله؟
جونگکوک هر قدم به می سو نزدیکتر میشد ضربان قلب می سو بالاتر میرفت.
_ببین تو دیگه نمیتونی از اینجا بری باید با من ازدواج کنی نه با اون
+من اونو دوست دارم*بلند
_من که میدونم تو هنوزم منو دوست داری*چسبوندش به دیوار
+ن.نه ند.ندارم*اروم و سرشو انداخت پایین*
جونگکوک چونه ی می سو رو گرفت و اورد بالا و توی چشماش بعدم به لباش نگا کرد.نتونست جلوی خودش رو بگیر لباس رو گذاشت روی لبای می سو و مک میزد.
می سو اولش همراهی نمیکرد اما بعدش کلا کنترلش رو از دست داد و همراهی میکرد، دستشو روی گردن جونگکوک گذاشت و لباشو مک میزد.
قشنگ متوجه دلتنگی جونگکوک شده بود و همینجور خودش، حالا میفهمید چقد دلش برای جونگکوک تنگ شده بود.
جونگ کوک ازش جدا شد و نگاش کرد، تازه می سو متوجه شد چیکار کرده و سریع دستاشو از روی گردن جونگ کوک برداشت و رفت اونور..
_دیدی تو هم هنوز منو دوست داری..
+من..من نمیخوام اینجا باشم.. اگرم دوستت داشته باشم بازم تو ازدواج کردی و الان ی بچه داری..
_الان یعنی مشکلت ازدواج من و بچم هست؟
+...
_من مجبور شدم ازدواج کنم
+منم مجبورم با سان ها ازدواج کنم*اروم
_شنیدم وقتی پیش جین سو دزدیده بودت اجوما اونجا بوده.. حتما بهت گفته که پدر و مادر من رو کشتن
+اره
_عموی من رو هم که میشناسی و..
+بله
_به من گفت حالا که می سو نیستش و منم میخوام قاتل پدر و مادرم رو پیدا کنم باید با یون سئو ازدواج کنم اونجوری میتونم قاتل پدر و مادرم و پیدا کنم
می سو نمیخواست حرف جونگ کوک رو باور کنه و هی با خودش کلنجار میرفت که داره دروغ میگه و نباید دوباره پیشش باشه اون الان سان ها رو دوست داره...
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۶۲۰
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط