نام فیک: مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 21
σخوش اومدید*لبخند
φممنون..خب اقای کانگ این مهمونی مناسبتش چیه؟
σاخرین روزی هست که من و می سو توی کره هستیم
€مگه کجا میخواین برین؟
σفرانسه..اونجا ازدواج میکنیم و زندگی جدیدمون رو میسازیم
_هه به همین خیال باش*توی مغزش
#بابا میشه بریم اونجا*اشاره کرد به ی میز
_اره عزیزم*بغلش کرد
جونگکوک و جونگ سو به سمت میز رفتن مین سو بعد از تبریک گفتن به می سو و سان ها به سمت جونگ کوک رفت و اقای دال هم مشغول صحبت با بقیه بود می هو هم که پیش خواهرش بود.
همه چیز طبق خواسته ی سان ها داشت پیش میرفت تا اینکه یک دفعه کل برقای عمارت خاموش شد.می سو استرسش بیشتر شد و دست خواهرش رو گرفت.
همه چراغ قوه ی گوشیاشون رو روشن کردن.
σمی سو همینجا بمون برم ببینم چیشده
+باشه مراقب باش
σباشه. تو هم مراقب باش
سان ها رفت.مین سو به سمت می هو رفت و گفت:
€می هو بیا بریم*جدی
£چرا؟
€حس خوبی به این ماجرا ندارم صلاح نمیبینم اینجا باشیم
£اخه خواهرم اینجاست*اخم
+اشکال نداره برو.. اگر تو اینجا نباشی کمی از استرسم حداقل کم میشه
£باشه
می هو و مین سو رفتن، ولی عجیب تر بنظر می سو این بود که جونگ کوک روی صندلی نشسته بود و جونگ سو رو بغل کرده بود و به می سو زل زده بود.
لبخندی زد ، خیلی ریلکس بود و این عجیبش کرده بود.
+نکنه.. *نگاه کرد به جونگ کوک
_حالا دیگه مال خودم میشی کوچولو*لبخند
+سا..سان ها*نگران
می سو سریع از در عمارت رفت بیرون و دنبال سان ها میگشت. کسی از عمارت به غیر از بادیگاردا بیرون نبودن.همه داخل بودن، می سو دنبال سان ها میگشت.
به سمت یکی از بادیگاردا رفت و پرسید:
+نمیدونی سان ها کجاست؟ *نگران
Δرفتن بیرون، توی ماشین نشستن و دارن با یکی صحبت میکنن
+ممنون
می سو از خونه زد بیرون و دنبال ماشینی گشت. به سمت ماشین رفت و به پنجره ی در پشتی تقی زد اون فردی که داخل بود شیشه رو داد پایین، و با قیافه ی جونگ کوک که لبخند زده بود رو به رو شد.
_میدونستم میای*لبخند
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 21
σخوش اومدید*لبخند
φممنون..خب اقای کانگ این مهمونی مناسبتش چیه؟
σاخرین روزی هست که من و می سو توی کره هستیم
€مگه کجا میخواین برین؟
σفرانسه..اونجا ازدواج میکنیم و زندگی جدیدمون رو میسازیم
_هه به همین خیال باش*توی مغزش
#بابا میشه بریم اونجا*اشاره کرد به ی میز
_اره عزیزم*بغلش کرد
جونگکوک و جونگ سو به سمت میز رفتن مین سو بعد از تبریک گفتن به می سو و سان ها به سمت جونگ کوک رفت و اقای دال هم مشغول صحبت با بقیه بود می هو هم که پیش خواهرش بود.
همه چیز طبق خواسته ی سان ها داشت پیش میرفت تا اینکه یک دفعه کل برقای عمارت خاموش شد.می سو استرسش بیشتر شد و دست خواهرش رو گرفت.
همه چراغ قوه ی گوشیاشون رو روشن کردن.
σمی سو همینجا بمون برم ببینم چیشده
+باشه مراقب باش
σباشه. تو هم مراقب باش
سان ها رفت.مین سو به سمت می هو رفت و گفت:
€می هو بیا بریم*جدی
£چرا؟
€حس خوبی به این ماجرا ندارم صلاح نمیبینم اینجا باشیم
£اخه خواهرم اینجاست*اخم
+اشکال نداره برو.. اگر تو اینجا نباشی کمی از استرسم حداقل کم میشه
£باشه
می هو و مین سو رفتن، ولی عجیب تر بنظر می سو این بود که جونگ کوک روی صندلی نشسته بود و جونگ سو رو بغل کرده بود و به می سو زل زده بود.
لبخندی زد ، خیلی ریلکس بود و این عجیبش کرده بود.
+نکنه.. *نگاه کرد به جونگ کوک
_حالا دیگه مال خودم میشی کوچولو*لبخند
+سا..سان ها*نگران
می سو سریع از در عمارت رفت بیرون و دنبال سان ها میگشت. کسی از عمارت به غیر از بادیگاردا بیرون نبودن.همه داخل بودن، می سو دنبال سان ها میگشت.
به سمت یکی از بادیگاردا رفت و پرسید:
+نمیدونی سان ها کجاست؟ *نگران
Δرفتن بیرون، توی ماشین نشستن و دارن با یکی صحبت میکنن
+ممنون
می سو از خونه زد بیرون و دنبال ماشینی گشت. به سمت ماشین رفت و به پنجره ی در پشتی تقی زد اون فردی که داخل بود شیشه رو داد پایین، و با قیافه ی جونگ کوک که لبخند زده بود رو به رو شد.
_میدونستم میای*لبخند
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۱.۶k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط