نمیدانم روزگار چه بر وقف مرادش است شاید عاشق داستان های
نمیدانم روزگار چه بر وقف مرادش است ، شاید عاشق داستان های غمیگینیست که در آخر بازماندهای باقی میماند که اگر نبود شاید تیتراژ زیباتری رقم میخورد.. اما با این حال نمیدانم چرا من باید آن داستانی باشم که روزگار تصمیم بر تماشایَش گرفته
مملو از درد و غم ، با عطری تلخ و دردناک و کمی چاشنی عشق.. چاشنیِ عشق های نا به فرجامی که تا جوانه میزدند در زیر لگدهایِ بی وقفهی نفرت و استیصال به مرگ خود سلام میدادند . نمیدانم این پیشانی نوشت چطور میتواند اینچنین مرا به واهمه اندازد ، واهمه از ادامهیِ عاقبتی که نمیخواهم نسیبم شود
نمیدانم.. شاید هم این زیباترین داستان غمانگیزی باشد که زندگانی در فهرست داستان هایش ، اولین مرتبه را به آن بخشیدهاست .
متاسفانه از بخت بدم ، هرکه پستش به ما خورد یا آدم روز هایی بود که در سوز عشق بر بستر جنون افتاده بود ، و یا آدم روز های سخت کودکی که هیچگاه فرا نگرفته بود چطور کسی را قدر داند و یا حتی اندکی دوست بدارد.. و من آن بیچارهای هستم که تنها بازمانده در میدان ، به امیدی ناامید بسنده کرده
مملو از درد و غم ، با عطری تلخ و دردناک و کمی چاشنی عشق.. چاشنیِ عشق های نا به فرجامی که تا جوانه میزدند در زیر لگدهایِ بی وقفهی نفرت و استیصال به مرگ خود سلام میدادند . نمیدانم این پیشانی نوشت چطور میتواند اینچنین مرا به واهمه اندازد ، واهمه از ادامهیِ عاقبتی که نمیخواهم نسیبم شود
نمیدانم.. شاید هم این زیباترین داستان غمانگیزی باشد که زندگانی در فهرست داستان هایش ، اولین مرتبه را به آن بخشیدهاست .
متاسفانه از بخت بدم ، هرکه پستش به ما خورد یا آدم روز هایی بود که در سوز عشق بر بستر جنون افتاده بود ، و یا آدم روز های سخت کودکی که هیچگاه فرا نگرفته بود چطور کسی را قدر داند و یا حتی اندکی دوست بدارد.. و من آن بیچارهای هستم که تنها بازمانده در میدان ، به امیدی ناامید بسنده کرده
- ۱.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط