خستهام و اینبار ابن امر انکار نشدنیست با این حال دلم

خسته‌ام و اینبار ابن امر انکار نشدنی‌ست ، با این حال دلم نمیخواهد کوچکترین دمی از این استیصال زنم.. چرا که در این غربت هیچ جانوری غم مرا ارزش نخواهد بخشید
میدانی؟ گاه فکر میکنم باید شبانه بی صدا چمدانی جمع کرده و پا به فرار بگذارم ، ولی نه خانه‌ای هست و نه پناهی !
عزیزکرده ، غمی سهمگین دارد وجودم را می‌بلعد ، دردی عظیم مانند خوره به جانم افتاده و رهایَم نمیکند ؛ از داخل مرا پودر کرده اما در ظاهر گویا جای نگرانی نیست...
نمیدانم چاره چیست اما این حال غیرقابل وصف است ؛ نمیدانم.. هیچ چیز نمیدانم ، اما اینبار چیزی درون من فرو ریخت که احساس میکنم ، دیگر قرار نیست من ، من شود¡
دیدگاه ها (۰)

نمیدانم روزگار چه بر وقف مرادش است ، شاید عاشق داستان های غم...

در آخر این داستان خواهم نوشت ؛ درد هایی که بر کاغذ اوردم هیچ...

به مرگم راضیَم ، اما فقط یک آرزو دارمسَرم را لحظه‌یِ آخر به ...

خسته بود ، دیگر توانی در جانش نمانده بود ؛ گویی وجودش از بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط