خستهام و اینبار ابن امر انکار نشدنیست با این حال دلم
خستهام و اینبار ابن امر انکار نشدنیست ، با این حال دلم نمیخواهد کوچکترین دمی از این استیصال زنم.. چرا که در این غربت هیچ جانوری غم مرا ارزش نخواهد بخشید
میدانی؟ گاه فکر میکنم باید شبانه بی صدا چمدانی جمع کرده و پا به فرار بگذارم ، ولی نه خانهای هست و نه پناهی !
عزیزکرده ، غمی سهمگین دارد وجودم را میبلعد ، دردی عظیم مانند خوره به جانم افتاده و رهایَم نمیکند ؛ از داخل مرا پودر کرده اما در ظاهر گویا جای نگرانی نیست...
نمیدانم چاره چیست اما این حال غیرقابل وصف است ؛ نمیدانم.. هیچ چیز نمیدانم ، اما اینبار چیزی درون من فرو ریخت که احساس میکنم ، دیگر قرار نیست من ، من شود¡
میدانی؟ گاه فکر میکنم باید شبانه بی صدا چمدانی جمع کرده و پا به فرار بگذارم ، ولی نه خانهای هست و نه پناهی !
عزیزکرده ، غمی سهمگین دارد وجودم را میبلعد ، دردی عظیم مانند خوره به جانم افتاده و رهایَم نمیکند ؛ از داخل مرا پودر کرده اما در ظاهر گویا جای نگرانی نیست...
نمیدانم چاره چیست اما این حال غیرقابل وصف است ؛ نمیدانم.. هیچ چیز نمیدانم ، اما اینبار چیزی درون من فرو ریخت که احساس میکنم ، دیگر قرار نیست من ، من شود¡
- ۱.۱k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط